این جا به جایی های این روزها مثل اسباب کشی می مونه.شایدم بدتر.این میون خیلی از خاطرات پیدا میشن و خیلی از خاطرات برای همیشه دور ریخته می شن.خیلی چیزها هم هستن که منتظرن تا خاطره بشن.من بهشون می گم خاطرات بلقوه! هوا خیلی خوبه.حتا این گرمای بیش از حد امروزم خوب بود و اینکه لازم نیست چشم انتظار خورشید و ابرها و ستاره ها باشم برام لذت بخشه. دلم به خیلی جاها سفر می کنه.بدون در نظر گرفتن زمان و مکان و داشتن یا نداشتن ویزا و پاسپورت و جای خواب وپول و همسفر و حوصله و خیلی چیزای اینجوری...
صبح که داشتم مقنعه رو سرم می کردم چشمم افتاد به ماهی مقوایی نوروز۸۴ که به چراق آویزونه و یادت افتادم و وقتی امروز زنگ زدی و از دلهامون گفتیم، یاد موج های همیشگی زندگی افتادم وبی تاب تکرار خاطره تولد ۸۵ من با تو و بچه محل افتادم که نقطه بودیم و هستیم الانم..توی پارک پشت خونه شما و اون موقع بچه محل هنوز شوهرت نبود و وقتی بهار می شد تو توی زمستون نبودی...!منتظرم که تولدم بیاد و خاطره رو توی ذهنم مرور کنم...روزهای تنهایی و عادی نمایانی و پر از بی تابی اینجا برام فراوونه...حیفه که به صدای بهار و آفتاب و بوی گلهای حساسیت آور توجه نکنم و ترجمشون روی توی ذهنم واست نگه ندارم....همه خیالشون راحت.من حافظه این مدلیم خوبه!
