تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد

کوچولو می‌نویسد

جیکس وار و کوچولو...


هوا دیگه حسابی تابستونی شده..دیروز بخاطر قطع برق نشد با پونه برم کذایی و بعد که تصادف وحشتناک چمران رو دیدم با خودم فک کردم شاید ممکن بود به جای مزدا3 من و پونه سوژه خبری بشیم... هییییییییییییی!به هر حال تصادفه خیلی بد بود...امتحانا تموم شد و الان خوبم و چند بار هم در ساعات مختلف اون احساس خوشمزه اومد سراغم که دیگه ته همه چیزه..اوضاع خوبه و خوب نیست! اس ام هم که به سلامتی وصل شد و خداییش دیروز توقع شنیدن صدای اس ام رو نداشتم و کلی جالب بود واسه من که انگار اعتیادم رو ترک کردم بعد دوباره یکی واسم مواد آورده..هاهاها...شبا 11 خوابم می گیره و این بده! کلی برنامه دارم که از شنبه آغاز خواهد شد...ممممم یه مدلایی نمی شه توضیح داد که چجوری اتفاقها رقم می خوره و این اگه اون حسه نباشه ته عذابه!

هنوز حرفها و صداها و بیانیه ها و اینا هست و ما و دستامون و یه چیزایی که رد و بدل می شه و همه تقریبن یه جورین و این حرفا که هی می گن نگو این حرفارو !ای بابا..


+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 14:34  توسط کوچولو  | 

 

دیشب خیلی خوب بود.بعد از یه روز از کله صبح کار و ۲تا امتحان، خوب خوابیدم و تا صبح هم خواب نقش آقای کنعان با یه مشت دختر که معلوم نبود از کجاها هستن رو دیدم ...یه خواب عجیب که چند دقیقه پیش مفهومش تعبیر شد انگار...به هر حال خود نقش آقای کنعان بود اما اسم دوستش روش بود و خلاصه از اون خوابا بود که کاش نبود!

به طرز عجیبی توی صف خسارت بیمه، ماجرا با J-S-B  ادامه پیدا کرد و بازگشت به عقب که فقط یه سبک خبری نیست و ابعاد پنهان دیگه ای هم داره..دلم واسه یه تعدادی تنگ شده و شروع ماه تیر منو یاد زرد آلو و گیلاس و آلبالو با آلو زرد و شلیل و آلو قرمز و انگور یاقوتی می اندازد که همشون خیلی خوبن! دیگه اینکه استرس کاری این روزا خیلی زیاده و امتحانام هست که اصلن دوست نمی دارم اما خوب همراهشون هستم و هی ۲تا ۲تا امتحان داریم....ممممم تیم ملی هم از جام جهانی حذف شد و جالبه که ما هیییییییچی ی ی ی نگفتیم

شبا هوا خنکه و دلم می خواد روی پشت بوم و زیر آسمون و روبرو با ستاره ها و ماه احتمالی دراز بکشم و یادم بمونه که همیشه می شه خوب بود...بیچاره کنکوریها که مجبورن ۲،۳ ساعت توی سالن امتحان بوی کولر و امتحان رو استشمام کنن.. .

چه بی مزه!چه خنک!همه چیز می گذره اما فراموش نکن که بازگشت به عقب فقط یه سبک خبری نیست

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 17:1  توسط کوچولو  | 



غوغای سیاه با دل هایی سبز و ذهنهایی آشفته به رنگ نیستی...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 13:48  توسط کوچولو  | 

 

بعد از یه عالمه وقت باز هم بسکین و میرداماد و بیرون بودن بهم چسبید...دوست جوووونممممم و من ویه عالمه مولکول های حیات...پارکبانو و بلال و خلال دندون خارجی و مستر نیکو با طعم کتلت و دود و چمنهایی که می شه بی اجازه روشون دراز کشید وسبز شد..حرفهایی که از خیلی هاش بی خبر بودم و غمگین شدم از اینکه اینها بود و من نمی دونستم و خوشحال از اینکه میدونم و من تنها نیستیم و چقدر سالها گذشته و بدک هم نیست که چشمهاتو بکشیم یا زلف بر باد بدی و سوغاتی از آب گذشته و طعم خوب و خیلی چیزا که خیلیاش رو نمی شه گفت یا توی گفتار و نوشتار نمی گنجه..به هر حال من و دوست جووونممممم و یک روز ابری خرداد... 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 14:30  توسط کوچولو  | 

 

چند روز قطع ارتباط وبی خبری و بی کاری وبی همکاری و بی موبایلی وبی اینترنتی وبی تلویزیونی و خلاصه چند روز مرخصی از همه چیز و اشتغال به زندگی در هزاران کیلومتر فاصله لازم بود...اونجا یک ساعت ونیم وقت اضافه می آری و ایجاست که قدر ثانیه ها مشخص می شه...صدای اذان اونجا هم میومد اما فرق صدای موذن زاده با همه همکاراش اونجا واست معلوم می شه..تراموا ومترو با ژتون وسگهایی که آماده باشن!واسه کی نمی دونم؟ آفتاب می تونه به پوستت و موهات نورافشانی کنه و کسی تورو بخاطر لباست زیر سوال نمی بره..دریا هر جا که باشه از روی کشتی یه رنگه وعروس دریایی هم اگه از دریابیاد بیرون دیگه چیزی برای عرضه نداره...از روی آسمون باز همه چیز کوچولو می شه و این فکر کردن به کوچولو بودنمون همیشه می تونه خوب باشه و مفید..خرید و شکلات ودغدغه بی دغدغه با جوجه کباب ونمک وخلال دندون شاید هم از اون غذاهای پر پیاز بتونی بخوری اگه...آثار باستانی و موزه و مسجد وساختمون وحیف که ما هم داریم اما کسی چه بیند و چه داند!خلاصه که مرسی خدا جون.یه چشمک از زمین...

بعد از چند روز که وارد این شهر میشی میبینی که رنگ سبز انکار ناشدنی تر شده وهنوز هم همه هستن و اتفاقات و رویدادها به سرعت بهت مخابره میشه و خبرها ازت گرفته میشه وجریانات گذشته توضیح داده میشه واین  هم فامیلی بودن که اینروزا برای ما....بگذریم! پونه هم از خیلی وقت پیش سبز شده و کلن توجه به این رنگ و وضع امروز جامعه خیلی جالب و ریزه! همه تحت تاثیرن.دیروز بچه های ۱۰-۱۲ ساله دستبند سبز به دست مطمئن بودن که مامان باباهاشون به موسوی رای می دن و توی اون ساختمون سبز همه لبخند می زدن (حتا به زور!) به ساندیسش می ارزید ودلتنگی برای خیابانهای غریب که امروز با صدای شعار دسته های جوونها پر شده و همه منتظرن تا هیجان خودشون از خیلی چیزا به بهانه یک چیز بروز بدن و.... .

خانم سفیر سابق آمریکا می گفت:"تعصب چیز بدیه.نباید به چیزی تعصب داشت.به هیچ چیز. " فک کنم همون موقعها بود که چمدونها توی بارون اونجا خیس شدن..

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 20:59  توسط کوچولو  | 

 

اون سی دی ها و اون ترانه هایی که بعضیاشون به حال وهوای این روزا نمی خوره و خیلی کلی یا تاریخ گذشته ست...

احساس دل انگیز و شادی ندارم و یه کم ناراضی ام انگار از این سفر که در پیشه و البته اون بی فکریه هم همچنان ادامه داره خوب...

همه حرف خودشونو می زنن و امروز گرما رو واقعن احساس کردم و ممنونم از پونه که با منه!

خوابهای آشفته و اینکه تا چند دقیقه بعد از بیداری در زمان ومکان معلقم واین کار هر لحظه به ظاهر آزادی است که بوی تابستان هم می دهد با اجازتون...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 0:2  توسط کوچولو  | 

 

یکی دیگه هم تموم شد و باز واحد شمارش آدمها واسم بی معنی شد! راحته وقتی عادت کنی. من امتحان کردم....over and over....اما هنوزم از دور سخت به نظر میاد...

راستی بلخره اون حرفها رو زدم و اون تصمیم و اون سفر دور و خسته کننده اما زود و لازم و حالا جاده هراز هم واسم بدون طعم شد و حس بی حس و باز هم رنجیدگی از دروغ و چند چهرگی و خوب می تونم مثل ستاره دریایی دست و پا بسازم و جای دوست جوووونمممم خالی... بخاطر تولد یه دوست بزرگ به خاطرات سالها قبل رفتم و اون خیابون و اون  موسسه و اون پله ها که تا بخوای به طبقه اولش و میز منشی برسم همیشه کلی فکر می کردم و گاهی استرس داشتم و گاهی پر بودم از آرامش مطلق وخنکا و بوی همیشگی فضای اونجا منو برد به روزهایی که خیلی تلاش می کردم و هدفهام برام خیلی پر رنگ بود و حالا که می رم می بینم اون پله ها هنوز تغییر نکرده و من به همه چیزایی که یه زمانی هدفم بود ومی خواستم، رسیدم و این برام آرامش بخشه...

سعی نمی کنم به چند و چون ماجرای اون و وقایع این روزا فک کنم و اصراری برای ساخت استراتژی ندارم و نمی دونم این درسته یا یه ضعفهایی داره اما همینه فعلن...اینکه نه ناراحت باشی،نه دلخور باشی،نه خوشحال باشی،نه عصبانی باشی،نه فکری داشته باشی،نه به نقشه های بهتر فکر کنی،نه در تکاپو باشی،نه در تلاطم باشی،نه به اینکه فکری نداری فکر کنی،نه نه نه و همه اینا وخیلی چیزای دیگه که همیشه هست و این می شه یه نوع تعلیق یا حرکتی بدون حرکت.

خوب،کاش اون شب بیدار بودی و فردا نمی فهمیدی که من از بیداریت سوال کردم اونوقت شاید الان خیلی چیزا برام فرق داشت.به هر حال.خوبه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 22:50  توسط کوچولو  | 

 

 

همیشه اتفاقات جدید و غیر قابل پیش بینی یا حتا قابل پیش بینی زیاده و همین اتفاقا زندگیمو می سازه و پیش می بره...

یه مسافرت و پرواز به جزیره داشتم با نعنا و استرابری و کلی خوب بود! خنده،استراحت، تاخیر و فرودگاه زدگی و نشستن روز خط عبور بار  با کاپیتان در حد ذهن،دخترها و پسرهای کاربنی،دود، خانه داری،ذغال تراولتم!،خرید،دریاااااااااا،شب و ساحل تا نیمه شب،جوجه تیغی پرنده،آقایی که به خانم محترم گفت شماله ه ه ، پرواز با جوجه کبابهای مونده و اطلاعات پرواز،مهماندار و پسر پیش دانشگاهی و راهنمایی واسه زندگی آینده،جییییییییییییززززززززززززززززززززز،یخ در بهشت و دخترهای اصفهانی که آفتاب می گیرن،من و تنهایی وستاره ها و دریا و شنها و آرامش رسیدنی که شاید بقیه رو یه کم دلخور کرد اما واسه من آرامش محض بود،معاونت و اطلاعات،فیلم و ژل اسلو،بستنی با طعم نوشابه و جومونگ تهوع زا، دیر اومدن چمدون نعنا، آقای نیوا که کارشو بلد بود، حاج آقا که به اقتضای شرایط می شد بچم! ،دعوا سر بنتون، .......،خانمهای معلم که سن وسالی داشتن اما می شد روشون سرمایه گذاری کرد،خرید و خانه اسپاگتی،دیدار با  A.F ، آهنگهایی که بر عکسش خیلی بده، مدل بستن روسری از اونجوریا،عزاداری شون،خواب راحت و روزهای بدون تاریخ، فرق شنا با شنا،ها ها ها ،....۲۵۰۰تومان!،غرق شدن، و واااااای و کلی چیزای دیگه که بخاطر همش از خدا ممنونم..

--------------------------------

منتظر نمی مونم و تدبیری برای ارتباط با J-S-B  ندارم و ترجیح می دم پیش برم بدون پیش بینی...باید برنامه ورزش روزانه رو ادامه بدم و استفاده کنم از اینروزها وقراره چند روز دیگه در سالگرد یه پول خرج کردن حسابی دوباره یه عالم پول خرج بشه وچی بشه دقیقن نمی دونم..این روزا زیاد به دوست جووووونممممم فک می کنم و حتا خوابشم زیاد می بینم و امیدوارم خوب باشه و....کمبود انرژی و ضعف استراری آدمو نا آرام میکنه!

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 23:15  توسط کوچولو  | 

 

نه نه نه! نباید تصورم از بدن خودم هم اشتباه بشه و با زور مانتو رو عوض کنم و خودمو بکشم که کوچیکترین سایز رو بیاره و نذارم فروشنده به حرفاش با خانم مافیا برسه وهی نق بزنم که تخفیف هم بده و و و بعد که توی خونه چک کردم ببینم سایزش برام کوچیکه ه ه !..حالا باید تا جمعه دیگه صبر کنم و اگه اون خانمه دوباره بیاد جمعه بازار و اگه باز اون سایز بزرگتره رو داشته باشه و اگه حاضر بشه عوض کنه و باز اینکه من چرا اون یکی رو خریدم که حالا بخوام بفروشم(!) به رز زحمتکش و اینکه،مممم من چرا هنوزم از این کارها توی خرید می کنم! اه.هنوزم!

---------------------------------

دیگه انقدر این سوال بی جواب رو از خودم پرسیدم دارم نا امید می شم...

کاش بلخره خودت بهم بگی: چرا ازدواج کردی؟ چرررررررررررااااااااااااااااااااا ؟؟

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:38  توسط کوچولو  | 

 

خیلی وقته که خوابم میاد و شاید مهمترین دلیل این روزهام برای شادی و خواب نبودن همون چیزیه که استرابری و نعنا می دونن! یه دلیل مقطعی که خیلی خیلی خیلی جواب می ده...

دیروز بعد از ماهها هری پاتر رو دیدم و بهم پیراشکی معرکه دستپخت مامانش رو داد که هنوزم یکی دارم و می خوام الان ببلعمش! بعدم که آقای فرحزاد طلائیه به زورررررررر اصرار داشت که با چای باید حتمن قلیون هم بکشیم! و چای بی قلیون معنی نداره وما هم از موضع پیاده نشدیم و این شد که دم رفتن به زور واسمون چای آورد.اما چسبید!..جالبه که یه زمانی قلیون ممنوع میشه و یه زمانی اجباری!

"با هم پشت ما کوهه،نمی ترسیم،نمی افتیم،نمی بازیم.این آواز نمی میره تا وقتی که هم آوازیم.." این ترانه با اون صدا خیلی سوالا واسم ایجاد کرد و به یاد وقتهای بی همی  افتادم که هیچ اتفاقی هم نیفتاد و از ترس و افتادن و باختن هم خبری نشد!...اما این باعث نشد که معنا زیر سوال بره ها!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:0  توسط کوچولو  |