تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد

کوچولو می‌نویسد

 

سه روز تا هر ساعتی که دلم خواست خوابیدم و عصرها تا هر ساعتی که دلم خواست بدون فکر به فردا گشتم....افطاری ۴۰ و رستوران گردون و دیروزش در باغ مستوفی و حلیم و آش و عکسهایی از آکواریوم با دود شکلاتی خواهر صفا  و میم.ب.جون که همیشه برام یه سورپرایز مکانی داره!...برخلاف پیش بینی چند ماه پیشم  توی اینروزها سفری برام جور نشد  اما بد هم نگذشت....به هر حال لحظه ها به خودم کیفیت خالی ای داد که رنگی نداشت اما اثرداشت....معنی "به درک" رو با اون جمله انگلیسیه دکتر لایتمن یکی کردم و توی ذهنم همه اینا بهترین علت شد واسه پاک کردن اس ام هایی که کلن دیگه سالهاست این چیزا برام اهمیت نداره.... کلی با همبازی کودکی چتیدم و حرفهای مهمی زدیم که برام جالبه با کسی در این موردهای شخصی حرف زدن....

واقعن دیگه حس خاصی به عنوان میهن و میهن پرستی و ملیت  ندارم(!) و شاید همش بخاطر اینه که یه آدم جهان وطنم و کشف این ویژگی برام ارزشمند بود و شارل بودلر هم کمکم کرد واسه این کشف... همینکه می تونم برای بار ششم  هم فیلم مورد علاقم رو تماشا کنم و احساس تماشای بار اول رو داشته باشم کافیه....هات چاکلت و کیف آدیداس تیم ملی ایتالیا یعنی اینکه تماشای دربی شهر میلان نزدیکه و اون روز به سال ۲۰۱۰ که روی کیف نوشته می خندم و یاد اینروزا می افتم..مممم و انواع پیتزا با سس های ویژه که ناممکن ازشون تعریف می کرد رو می خرم و توی استادیوم می خورم.....دنیا همینه و ممنونم ازت که بهم گفتی به درک و تصمیمم مشخص تر شد....فقط نمی دونم این همون اتفاق ۲۳سالگیه که از ۱۰سالگی حسش کرده بودم یا نه...!کاش همون باشه و تموم بشه زودتر!

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 19:38  توسط کوچولو  | 

 

 

دلم خبر خوب می خواد...دلم بی وزنی می خواد....دلم رهایی و آزادی از نوع خودم و دووووست جووونم می خواد.....دلم یه دل راحت و خالی ازهمه چیز می خواد.....

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 1:54  توسط کوچولو 

 

یه کم دچار تعلیقی و به هر طرفی که می ری هم کلی راه برای فرار هست و هم یه دیوار نامرئی سرسخت وجود داره که نمی ذاره فرار کنی و بری....پس با آرزوی اینکه "بگذره" خودتو سرگرم می کنی و البته می دونی که بگذره، تا ادامه پیدا کنه چون این خیلی احمقانست که آدم منتظر باشه حالش هر مدلی شد بگذره تا به آینده برسه..چون فرق حال و آینده هیچیه! و هر حالی یک آینده است و حتا هر گذشته ای هم یک آینده است.......همه جا رو بوی کلم هایی گرفته  که الان و هیچ وقت فصلشون نمیاد و همیشه فقط توی سرزمین آلیس اینا کشت می شه و منم از اونجا می شناسمشون...حالا با تمام سرریز شدنهای درونیت اما خالی خالی ای و این مدل تعلیق که قبلن اپیدمی شده بود باز هست، و اینکه حالا باید اینو برای کسی هم توضیح بدی می تونه عذاب آور بشه ...چون نمی تونی حتا برای خودت توضیح بدی، و برای دیگران  هم فهمیدنی نیست......کلن وارد شدن به اونجور مسائل هیچ وقت واست خوشایند نبوده و تویی که به این معتقدی و این برات یه باور درونی شده حالا چجوری می خوای به یکی دیگه بگی!..باز دوم شخص مفرد بودن همه چیز رو گرفته و این به خود اومدن وقتی اتفاق می افته که تو از خودت توقع جمع شدن داشته باشی و این زیاد در دسترس نباشه....بدمزه است!

----------------------

نمیشه با میم.ب.جون، فیروزه با مزه و خواهر صفا همسفر بشم و این با همه اوضاع خلاف جهت حرکتی این روزهام جمع شد...خیلی احساس نیاز می کردم به اون سفر و از به هم خوردنش( با ایمان به اینکه حتمن به نفعم بوده) خیلی ناراحت شدم....ماجراهای دوووست جوونم هم از دیشب روانم رو در انحصار خودش درآورده و این تا ۲۳ سرکار بودن برام آزار دهنده شده..برخورد با آدمهایی که حتا یک نکته مشترک هم باهاشون ندارم برای منی که اهل باسیاست رفتار کردن نیستم و به باصداقت رفتار کردن اعتقاد دارم سخت تر می گذره......یه عالم موضوع هست که همشون توی سرم ووول می خورن و من فقط بیننده این ووول خوردنشون هستم...واقعن دوست دارم مثل همیشه توی این اوضاع و احوالات وارد مرحله نگاه کردن بشم اما اینبار چرا همه چیز اینجوری شده نمی دونم و حتا به این موضوع که چرا همه چیز اینجوری شده هم دارم فقط نگاه می کنم....

...... هنوزم با خورد چای پررنگ و شکلات، تمام شادی های دنیا میاد توی دلم و حتا اگه آبنبات های مورد استفاده در شرایط اورژانسی رو هم جا بذارم باز غمگین نمی شم....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 19:9  توسط کوچولو  | 

 

ایستاده ام و انگشتانم را به انگشتانت گره کرده ام تا دستانم در دستانت آرام گیرد..تا بلرزم، بترسم، اما یک قدم بردارم و از شجاعت خود لبخندی عمیق روی لبانم بنشانم...هنوز لرزان و گریزان اما با وجودی سرشار از شجاعت قدم بر می دارم..دستم در دستانت است و تمرین می کنم..تمرین میکنم که اگر روزی انگشتانم از انگشتانت جدا شد، باز هم قدم بردارم...

---------------------

اگر به باده مشکین دلم کشد شاید/ که بوی خیر ز زهد و ریا نمی آید

جهانیان همه گو منع من کنند از عشق/ من آن کنم که خداوندگار فرماید

--------------------

از ماجرای نمره روش تحقیق عملی و حرفهای استاد به ظاهر روشنفکر (!) یه دستاورد بزرگ دیگه توی زندگی بدست آوردم و این برام ارزشمنده و هر چند که قیمت نسبتن گزافی براش پرداختم و واقعن روان و درونم آزار دید اما کلی فکر کردم تا رهیافت مثبتی از ماجرایی به این بدمزگی داشته باشم و خدا رو شکر که هنوزم هست و می تونم ازش کمک بخوام..لابد حکمتی در این ماجرا هست.مثل همه ماجراهای دیگه زندگی من...

دلم! با من کنار بیا لطفن.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 14:19  توسط کوچولو  | 

 

 حرف می زنی،  حرف می زنم..سکوت می کنیم..قرار شد از قید "من" و "تو" استفاده نکنیم و این اشتراک برای منه همیشه تنها و مستقل یه کم عجیبه... تالار وحدت منو یاد  ی  و یحیا و خواهر می اندازه و کنسرت آلبا و فردای کنسرت آلبا...یاد تمام کارهایی که توی ذهنم بارها وبارها انجام دادم و هیچ وقت عملی نشدن...دیشب به بچه محل هم فکر کردم و اس ام ای که فرستاد و پاهای من که توان هم قدم شدن و رفتن باهاش رو نداره و البته اینکار رو هم توی ذهنم بارها و بارها انجام دادم... از قید گذشته رها شدم و  به آینده هم به طرز عجیبی نگاه می کنم و بدجوری سرنوشت داره منو قانع میکنه که نقش پر رنگتری از همیشه داره....توضیح ماجرا برای خودم هم سخته و و البته دنبال توجیه و تفهیم هم نیستم...به  هر حال انگار ایستگاه ها یکی یکی داره طی می شه و من وسط راه به این دلیل که دلیل قانع کننده ای برای ادامه مسیر اصلیم نداشتم، خطم رو عوض کردم و سوار قطار دیگه ای شدم که به مقصد قبلی نمی ره اما به مقصد دیگه ای می ره که احساس بهتری نسبت بهش دارم....مثل همیشه بیشتر از رسیدن به مقصد، دلخوش حرکت توی مسیر هستم و هیچ وقت حاضر نبودم و نیستم که مسیر رسیدن رو از دست بدم تا به هدف برسم...معلوم نیست! شاید باز هم باید خط قطار  رو عوض کنم اما بهش فکر نمی کنم.هر وقت لازم باشه خودش عوض می شه...دست من نیست.دست هیچ کدوم از من ها نیست!

------------------------------

انتظار نداشتم استاد محبوب سر روش تحقیق اینطوری برخورد کنه و دلم سوخت که منی که این همه با کلاس همراه بودم و با استاد قدم به قدم حرکت کردم ، آخر ترم این همه پایین تر باشم  از نمره احمق هایی که بود و نبودشون توی کلاس نه برای خودشون و نه برای کلاس فرقی نمی کرد....و همیشه این مدل سیستم آموزشی ایران بوده که منو خیلی خیلی آزار داده...جالبه که اخلاق اسلامی که حتا یک جلسه هم سر کلاسش نرفتم و نصف سوال های برگه اش رو هم جواب ندادم بهم داده۱۹.۵ اونوقت درسهایی که یک جلسه هم غیبت نداشتم و فعال ترین دانشجوی کلاس بودم چه نمره هایی دادن....! و البته برام ناراحت کننده است که اساتید منتقد و روشنفکر هم این کارها رو کردن! نمی خوام آخرش به این نتیجه برسم که همه مثل همن و حرفهاشون هم مثل نسیمیه که می یاد و می ره و توی عمل هیچن و فرقی از آدمهایی که همیشه زیر تیغ انتقادشون بودن ندارن.وقتی خود آدم در حد توانایی ها و اختیاراتش اینه، چطور می تونه انتقاد کنه از نظام مملکت و دستگاههای بزرگتر...همه چیز مثل کلم سفید می مونه!(همون کلم هایی که باهاشون ترشی و شور درست می کنیم) کوچیکترین تکه مثل بزرگترین تکه است، فقط حجمش کوچیکتره......واقعن برای خودم مهم نیست که چه نمره ای بگیرم و چیزهای دیگه ای برام مهمه...اما توی این نظام آموزشی آخرش فهم تو رو از روی معدلت می سنجن! و این دردناکه در مقابل یه سری آدم نفهم که نمره گرفتن، تو بخاطر نمره پایین تر نفهم تر قلمداد بشی...!!!! از نظر من مقایسه آدمها با هم کار بسیار اشتباهیه اما اینجا این یک مدل کار مرسومه(!) و ملاک مقایسه هم نمره و معدله نه توانایی و فهم! نمره هایی که همه می دونن گرفتن و نگرفتنش با چه سیستمی اتفاق می افته... .

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 14:0  توسط کوچولو  | 

 

تالاپ تالاپ...تالاپ تولوپ....صداهای مغزمه یا قلبمه یا اصلن این صدا ها هست واقعن؟؟!...همه چیز قابل توصیف و توضیح نیست...برای خیلی چیزا کلمه ای وجود نداره  و نبودن کلمه ها اجاز نمی دن فکر و احساسم همه جا منتشر بشن....یه روند درونی رو به رشد که معلوم نیست چه رنگ، حس و معنای خاصی داره اما سرشاره از نو بودن و رویا پردازی به سبک هایدی جانه....به چیز خاصی فکر نمی کنم و دغدغه ها و نگرانی هایی رو که معمولن آدمها در موقعیت های اون جوری دارن رو ندارم و این موضوع  عالیه اما تنها چیزی که کوتاه نمیاد و الان ۱۸ ساعته که حضورش خیلی پر رنگه، همین تالاپ تالاپ و تالاپ تولوپه.... به خاطر ثبت این روزها هستم!

+ نوشته شده در  شنبه نهم مرداد 1389ساعت 18:51  توسط کوچولو  | 

 

روان و بی صدا و گاهی به اندازه مجموع تمام فریاد های دنیا، همه چیز پیش می ره و لحظه یابی تفریح این روزهای گرمه و این نکته که وقتی از بیرون میای و یکی ماچت میکنه و می گه وای وای چه داغی، خیلی بامزه است و یعنی اینکه خورشید باهات دوسته که هی بهت می تابه و می تابه و می تابه....

اتفاقات عجیب غریب و کار جدید و کلاسهای جدید و آدمهای مهم جدید و احساسهای درونی و بیرونی جدیدی که هم به شگفت وا می داردم وهم انقدر عادیه که یادم نیست ازشون تعریف کنم.....کلی حکایت از انواع شیوخ یاد گرفتم و داستان تکان دهنده عشق شیر آب به بشقاب چینی هم جزو همین حکایتها بود......توی مسیرهای رفت و آمد حواسم هست که گربه ها و گنجشکها رو بشمارم تا مبادا ازم دلگیر بشن.....فالهای حافظ این شبها و روزها خیلی عجیبن و توی این دوماهه دوم حافظ کلی باهام همراهه و البته یه چیزایی هم مثل رفتن مامان بزرگ به آسمونا وجود داشت که منو به فکر واداشت و مثل همون باد سرده بود که توی زمستون بدجور می وزه و تکونت میده و اینبار توی تابستون وزید و وزید و وزید......حرفهای شبانه و طولانی و دیدن دوستای خوبی که از داشتنشون خوشحالم موج خوش طعمی رو ایجاد میکنه که نمی ذاره در جابزنم ودویدن واقعی ام رو ادامه می دم.......یاد زمستون ۸۳ افتادم که کرم ابریشم وجود داشت و با اون آهنگ توی ذهنم وووول می خورد....سال عروسی مشتی بود و دیروز که مشتی هم واسه ۲هفته اومد ایران بیشتر یاد کرم ابریشم ۸۳  افتادم و اگه همه چیز بدون برنامه ریزی و فکر پیش بره، نتایج خوبی برام خواهد داشت.....

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 22:54  توسط کوچولو  | 

 

توی آغوش طبیعت می شه بهترین لحظه ها رو زندگی کرد و  چند ساعت توی آلاچیق معروف میم.ب.جون بودن و زیر پا داشتن غرب تهران برام کلی تصفیه بود....مثل جاده چالوس پیچ می خوردیم و خودروهای بی سرنشین رو می شمردیم.... دیروز هم عکسهای سفر دوستان به ترکمن صحرا رو دیدم و دلم تالاپ تولوپ می کرد واسه اینکه اونجا باشم و در دشتهای بی حد و مرز و سبز ترکمن صحرا و کوههای کم نظیر و خونه های دنج روستایی چند روزی رو بی همه چیز بشم و به خیلی چیزا برسم....دلم خواست مثل هایدی بدوم توی کوهها و نترسم از زمین خوردن و خندیدن قاه قاه....دلم خواست صدام توی کوه بپیچه و همه حرفهامو با کوهها تقسیم کنم....از درخت سیب گلاب بچینم و بخورم و با گیلاسهای خونگی و خوشمزه گوشواره بسازم برای خودم...دلم ارتفاع خواست.. ارتفاع صحرایی...ارتفاع ترکمنی...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 11:55  توسط کوچولو  | 

 

دلگرمی، دلتنگی، دلبری، دلچسبی...همه مشتقات دل(!) این روزا خیلی ازم دورن و در عین حال خیلی هم ملموسن...زندگی این مدلی که همه چیز هست و هیچ چیز عمیق نیست هم عالمی داره. که البته این تشابه اسمی فقط یک تشابه اسمیه و ربطی به رنگ لباس و صورتی مجذوب نداره... از این دل گریزی چیزهای زیادی به دست آوردم که خیلی ارزشمنده....

یه چسبی سوغاتی گرفتم که یه آقاهه توی چین داره و اگه یه دمپایی رو که به هیچ طریقی نمی شه چسبوندش با این بچسبونی، ممکنه جاهای دیگه دمپایی یه روزی پاره بشه اما امکان نداره اون جایی که با چسبه چسبوندی  پاره بشه....هنوز نشده ازش استفاده کنم  اما به حرف سوغاتی دهنده اعتماد کردم!

این روزا بیشتر از هر چیزی خوشحالی بعد از حرف زدن با دوووست جووونم می تونه نقطه اوجم باشه و کم کنه از همه نا آرومی های اجباری و اجتناب ناپذیر.....اینکه دیگه واقعن از هیچ کسی هیچ توقعی ندارم وبرخوردهای آدمهای اطرافم هرچقدر هم که تلخ و آزاردهنده باشه اما تاثیری روم نداره هم خوبه و خوشحالم که بهش رسیدم.....بعد از حرفهای دووست جوونم و اس ام اس میم.ب.جون، به سفر فکر کردم. فکر کردن به این موضوع  شادم میکنه وبهم انرژی می ده و یه احساس غیر قابل توصیف برام به همراه داره....کنده شدن از همه چیز؟! نه..اینطوریام نیست که اگرم باشه بد نیست.چون کدوم همه چیز؟! نیومدم به دنیا که یه چیزای کوچیکی بدست بیارم و بعدش فکر کنم همه چیزه و بچسبم بهش....اینا هیچی نیست! هرچی هم بری و بدست بیاری و کشف کنی بازم هیچی نیست....کدوم همه چیز؟!چی می تونه همه چیز باشه که بدستش بیارم و دیگه چیزی نخوام؟؟! پس همه چیزی وجود نداره. حداقل برای من اینطوره.....باید بری و پیدا کنی خیلی چیزها رو .... حتا یک لحظه هم نمیتونم فکر کنم روزی همه چیز رو گذرونده باشم و همراه داشته باشم....توی این دوران فکر کردن و خیال داشتن این مدلی یه کم خلاف جهت جریان های جاریه اما ممکنه! و حالا هم که مدتهاست همین شده فکرهام..البته نهایتی هم نداره و نمی شه ماجرا رو توضیح داد و بست. نقطه پایانی برام نداره و شاید اصلن همینقدرش هم نباید می گفتم.....

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 22:12  توسط کوچولو  | 

 

احساس آزادگی بهترین احساس تا امروز بوده .....

فرار و قرار رو بر هم ترجیح ندادم...پی هر کدوم رو به وقتش که بگیری دیگه نه اسم فرار، می شه فرار. نه اسم قرار، می شه قرار....

استراحت چند روزه و آفتاب و دریا و سوتی هامون و ته مونده رژ لب قرمز دلربا و بستنی و خواب ظهر و دود هر وقته و غذاخوری های پر و پیمون و بی دغدغه گی و  فراموشی دلمشغولی های هر روز و بی فکری به بعد و کنداکتور های قلمبه و تاکسی خنک و خلوت و خانه داری کله صبح و خواب و خواب و خواب و خنکای شرجی و خرید و زمین خوری و ربودن قاشق چنگال و مهماندار خارجی و ایرانیهای خاله زنک و کتاب زن کامل و جلبکهای دریایی مهربون و عطر با ۵۰درصد تخفیف و رها شدن توی زمان بدون در نظر گرفتن حد و مرزها و از همه مهمتر رسیدن به چیزی که خواستی اتفاق بیفته...چه بده که نمی خوایم. و همیشه گله داریم که چرا اتفاق نمی افته...اول باید بخوای. مطمئن باش می افته....من که مطمئنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 18:47  توسط کوچولو  |