تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد

کوچولو می‌نویسد

 

اگه جدول زمانبندی قطع برق درست باشه،ساعت ۱۲ باید برقمون بره.یعنی ۱۵ مین دیگه...!جالبه و احمقانه و یه چیزای دیگه که آزاردهندست..به هر حال!

توی این روزها که گذشت چندبار اینجا اومدم و یه بار هم نوشتم اما چیزی ثبت نشد و خوب شاید هم بهتر بود...حداقل خودم اینجوری فک میکنم...صاحب یه دوست جدید شدم که اسمش رو گذاشتم پونه..خیلی ها از وجودش خبر دارن وخیلی ها هم ندارن!هنوز خیلی با هم جور نشدیم و دلبستگی ندارم.اما احتمالن کم کم این اتفاق می افته...از همه چیزمهمتر اینه که روند رسیدنم به چیزای مختلف واقعی شده و این شعف انگیز ترین حالت زندگیه...مرسی خدا!

نمی دونم هفته قبل این موقع ها چجوری گذشت و چی شد و امروز هم به نوبه خودش عجیب بود اما مطمئنم که توی همه این ماجراها یه چیزی هست که بعدن می فهمم....الان از شنیدن آهنگ تابستون ۸۴ شادم و دارم میارمش به تابستون ۸۷ تا خوبی ها به روز بشه....کوه امروز رو از دست دادم  و دلم به شددددددت طبیعت می خوادددد!

حرف زیاد داشتم!!! امامی ترسم برق بره و اینا هم بپره!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 23:53  توسط کوچولو  | 

 

یه روز که یادم نیست دقیقن کی بود، اون فکر اومد توی مغزم و حالا بعد از سالها هرچی که دارم از همون فکر سرچشمه می گیره..

سعیم بر اینه که تواناییهام رو ببرم بالا والبته بهشون تنوع بدم...شاید شروع با سختی همراه باشه اماادامه راه سهله..مثل تمام شروع ها وراههایی که تا حالا داشتم و رفتم..

مهم نیست که بعد از ۲ روز استراحت و خواب و کتاب و هات چاکلت و قهوه و فکر بی حساب وکتاب و تنفس و با  باد هم نجوا شدن و نگاه و کلی همراهی دیگه فردا باید یک روز کاری طولانی و پر فشار رو بگذرونم..مهم اینه که این روز کاری طولانی و پرفشار، می تونه این ۲ روز رو تکمیل کنه..!

"تارک دنیا مورد نیاز است" رو چند ساعته خوندم و تموم کردم و خوب بود که یه کم احساس قدیمی پیدا کردم و کلن یاد اوقاتی که همیشه کتابها دستم بود افتادم ودلم برای خوندن چیزایی که دوست دارم تنگ شده و باید شروع کنم تا تموم نشده..

نویزهایی  که از امواج گوشی روی مونیتور می افته رو دوست دارم اما دستهام رمقی نداره که دکمه انسر رو فشار بدم...حتا اگه توباشی که قلبم برای زنگت همیشه می تپه، اینبار رو شرمنده!

بچه ی کاکی خیلی قد کشیده..بچه ای که فقط مال کاکی نبود و با تمام تیغ هاش اما در طول تمام این ماهها منم روی چشمم بزرگش کردم وعجیب این گلدون رو دوست دارم..اما خود کاکی که به نظرم قوی ترین و عاشق ترین کاکتوس دنیاست انگار داره از رمق میافته...هرچند که هنوز محکم توی گلدون کوچولوشون کنار بچش( که از خودش بلندتر شده )ایستاده اما انگار داره تمام توانشو می ذاره تا بایسته...تو که تونستی بدون ریشه و خونه و غذای مناسب نه تنها محکم بمونی بلکه بچه دار هم بشی، پس بازم محکم باش وتنهامون نذار..چون از نبود عشق تو، دلم یه کم می لرزه...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 0:9  توسط کوچولو  | 

 

تقصیر تو نیست.تقصیر منم نیست.پس تقصیر کیه؟؟

نمی شه حرفی که می خوای آخر بزنی رو اول بزنی؟نمی دونم شاید بیشتر سختیش واسه اینه که  زیادی مثل همیم! به نظرم بهتره که مکمل باشیم تا مثل هم!می دونم دارم از خستگی می میرم اما  یکسال گذشت و من باز رفتم پشت بوم..اینبارهم صورتم خیس بود و البته باد دم غروب کمک حالم شد اما یه احساس دیگه داشتم با خدا..یعنی بهش نگاه کردم و بازم ازش ممنون بودم و این نهایت تغییریه که از پارسال تا امسال داشتم که خیلی خیلی مهمه برام..فقط دوست داشتم به آسمون نزدیک باشم و از زمین پر دود ودم  و شلوغ پلوغ یه کم دور! حالا همه چیز حل شده با اون حرفها و  پیامت..اما انگار هفته قبل هم همین شب از هم دلگیر شدیم..فقط از خدا می خوام که این دلگیریها برامون عادت نشه که خیلی بده..شاید یه چیزایی هیچ وقت نباید گفته بشه..پس منم نمی گم!

----------------------------------

الان کاملن فلزی شدم و هنوز خیلی خوب باشرایطم کنار نیومدم..دندونهام خیلی در تلاش اند واین براشون و برا من درد میاره و البته مهم نیست..این اوضاع باعث شد زیاد کدبانو بشم و این  چند روزه برای اولین بار در عمرم سوپ پختم و شیربرنج  درست کردم والبته من خیلی با استعدادم به شرطی که مجبور باشم استعدادم رو بروز بدم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 0:50  توسط کوچولو  | 

 

وقتی سالروز وقایع می رسه احساس بهتری از گذر زمان داری و همه چیز محسوس تر میشه ومی تونی خودتو توی اون بازه زمانی بسنجی با خودت! و این یه احساس با خودش همراه داره که ترجیح می دی زیاد هم روش تمرکز نکنی و اجازه بدی یک سال دیگه هم سپری بشه و پیش بینی نکن و البته خوبی ها جای پیش بینی داره برات..!چند روز که از حیات می گذره بعد تازه میفهمی که قرار نبود بد بگذره و تو بد گذروندی و تقصیر حیات نیست و تقصیر خودته...هه امتحانات هنوز تموم نشده و تو هستی که واسه خودت امتحان میسازی بعد توش شرکت می کنی و بعد نتیجه هم به خودت مربوطه و امتحانات سریالی نیست وتو می تونی هر بار با یه داستان امتحان بسازی که این یه ویژگی محسوب میشه..معنی مسخره ای نداره.. اما اگه همیشه هم با همه چیز راحت کنار نمیای و اکثرن همه چیز با تو کنار میان باز اینم یه ویژگی محسوب می شه..اما ایمان داشته باش به همه چیز و این روزها هم برات هنوز خوبه مثل همه روزهای دیگت و فقط یادت نره که دیگه آهنربا همراهت نباشه چون انگار اینروزا خیلی چیزا ها فلزی شدن!

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 22:45  توسط کوچولو  | 

 

امروز روز جالبی بود از چند نظر...اول اینکه اول صبح پسرعموی خوب و مهربون بهم خبر بد داد که البته شاید به ظاهر بد بود اما معمولن از خبرهای بد خیلی ناراحت نمی شم و می دونم که آخرش اونی می شه که من میخوام و واسم بهتره. فقط ممکنه راه رسیدن به هدف با اون راهی که توی ذهن منه تفاوت داشته باشه که خیلی هم مهم نیست..پس سعی کردم لبخند بزنم و چه جز این؟؟؟! بعد اینکه خیلی خوابم نمی اومد و این خوبه و نشون می ده که بدنم حالیشه که وقتی روز قبلش یه کم استراحت می کنم روز بعد احساس خستگی نکنه!!!!چون به نظرم کم کم داشت یادش می رفت که میشه در بین روز هم خوابید و این براش خوشایند بود که خوب خوبه دیگه..!دیگه اینکه با رفیق گرمابه گلستانش رفتیم آموزشگاه و بدک نبود و در راستای اتفاق اول یه جور مبارزه هم بود که به نفع من تموم شد!دیگه اینکه با میم.کاف تا امام خمینی(مسافرین حالا وقت انتخاب ادامه مسیرررره!!!) همراه بودم که خیلی خوب بود و بعد از دوست جووونممم تنها کسیه که تونستم باهاش تا یه حدودی خود باشم ونیازی به خیلی چیزا نیست واین خوبه و برام خوشاینده هر چند که یه چیزایی هم هست اما اینکه از بودنش انرژی می گیرم مهمه و البته در جست و جو هستم و جالبه برام و حزن مقدس هم  جالبه که منو به فکر فرو برد و خوب البته فکر به حزن با لبخند همراه بود که اینم خوبه!

-----------------------------

وااای که از پیدا کردن اون ملودی قدیمی چقدر شاد شدم و یاد دریا افتادم و نه هیچ کسی و نه هیچ چیزی و یاد خودم که برام مهم شد ودلم تنگید وبهش اجازه ریزش ندادم و قدر و ارزش نهادم که گران بها بود..نمی دونم گاهی چطور می  شه که یادم می ره کنار بیام یا راه حله توی ذهنم رو عملی کنم اما یه کم سخت میشه و تکرار همیشه هم روی آدم بی تاثیر نیست..فقط امیدوارم تکرار ها به ضررم تموم نشه و اونم بدونه که توقع یه کم رفتار متقابل داشتن توقع زیادی نیست،حداقل برای اون!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 22:16  توسط کوچولو  | 

به نظرم روزها زود می گذره و پر ماجرا. اما اینکه روزهای طولانی تکرار شدن خوشحالم و شاید ریمایندر موبایل توی اونروز با لبخند من مواجه بشه!..دیگه خرداد برام بوی امتحان و تابستون نداره ولی دیروز لذت امتحان دادن توی دوران مدرسه برام یادآوری شد که خوشمزه بود!!

دوشنبه با ۳۲۰ رفتیم تئاتر گلریز نمایش"دراکولا در کافی نت!!"برای اولین بار بود که توی عمرم از این نمایشها می رفتم اما خوب بدک نبود و مجبور بودم بخندم چون یه جاهاییش خیلی خنده دار بود و فضا هم جو خنده بود..!!و جالبه که روز قبلش فک کردم نمی شه و شد و خوب بود و تا ۱۲ شب و گوجه سبز و لباس فیلای آبی و آدیداس با پاورقی..هاهاها..بعدم اینکه ماجرای المپیک رفتنم داره بعد احساسیشو از دست می ده و تصمیم دارم منطقی فکر کنم...امروز سعی کردم که تمرین کنم به خودم مسلط بشم وخوب بود..هرچند که خیلی سخته توی مشکلات خودم هم بیام بیرون و ماجرا رو اداره کنم اما باید بتونم!..فقط کاش دل آدم نــــشـــ........مممم

عصری با موش نرم و مهربون رفتیم قرنطینه که به نظرم بد بود و البته موش  هم قبلن دیده بود و دیر یادش افتاد و بهم کادو تولد هم داد که یکیش رنگی بود و یکیش هم برای من ساخته شده بود و شعف بهم تزریق شد..!دیگه اینکه میتا برگشته ایران و هری هم اومده تهران و تمام تلاشم بر اینه که جفتشون بدون دلخوری از من، بفهمن که جایگاهشون کجاست و خدا باید کمک کنه چون شاید براشون سخت باشه!..

---------------------------

اتفاقهای روزهای گذشته خیلی به درد نوشتن میخورد اما فعلن دوتا حس ندارم!یکی حس نوشتن و بعدی حس نشگاه رفتن!به هر حال باید سعی کنم که هر دوتاشو داشته باشم....!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 1:8  توسط کوچولو  |