دستام زیاد خشک می شه و عادات پاییزی و بلکه هم همیشگی که خیلی بده میاد سراغم.عاداتی که این دوست هم ازش نوشته و اگه خواستین می تونین اینجا بخونین چون من ازش چیزی نمی گم!...خیلی خوشحال شدم که دیدم شهرکتاب کتابی جدید از سلینجر داره و هفته ای یه بار که آدمو نمی کشه ،منو یاد اون روزهایی توی یه سال که نمی دونم کی بود انداخت که دلتنگیهای نقاش خیابان...رو می خوندم و دلم تنگ شد برای اون پاییزها و زمستونها و دلتنگیم اونقدر زیاده که شاید بعد از ظهر سرگردون بشم وشاید حتا تنهابرم سینما...دوست جوووونم بازم پاسخی نداد و شاید زیادی تنها موندنم واسه اینه که به خودم که چند وقته تنهاش گذاشتم بیشتر نزدیک بشم و اگه واقعن اینجوری باشه پس خیلی خوبه و واقعن یا غیر واقعن بودنشم خودم تعیین می کنم !!!از لذت ثانیه ها و اینکه یه بچه ۸ ساله هم میتونه به ادبیات خرده بگیره خوشحالم و نمی دونم سرمای هوا میتونه دستهامو گرم کنه یا نه..منتظر نمی مونم وخودمو می رسونم.تصمیمی برای چشم انتظار بودن برای هیچی ندارم.باید سرعت قدم ها رو بیشتر کنم و البته به فکر قدرتش هم باشم...شاید فروشگاه جام جم و اون نونوایی که واسم خیلی دوست داشتنیه هم دیگه نتونه بهم قدرت بده و البته که باید بتونه.. .شاید خیلی چیزا ازم دور باشه و خیلی ها نتونن باشن اما من به سمت همه چیز می رم و خبری از کسی نباشه بهتره...