به نظرم این یکی از بهترین ویژگیهامه که اتفاقات رو توی گذشته می ذارم و با خودم به آینده نمی برم و فقط اگه لازم شد به خوباش یه گریزی می زنم...باید این خصوصیت رو یه کم احیا کنم و سر بعضی ماجراهای اخیر دوباره بشتابم!
خواهر موش نرم و مهربون(مشتی جونم!) از اونور دنیا اومده و خیلی ها توی این روزها از اون ور دنیا اومدن و این خوبه به نوعی
...بدنم یادش افتاد که بد نیست یه کم احساس سرماخوردگی بهم بفشانه و الان حال و احوالم با این دوستای کوچولو که اسمشون ویروسه خیلی تعریفی نداره و البته همیشه دوست دارم این شرایط رو. اما الان با امتحانای کسالت بار و کار پر دغدغه زیاد دوستشون ندارم... آهان!یه پلیسی اومد توی گوشی بعد من فهمیدم که فقط شبا که ما می خوابیم آقا پلیسه بیدار نیست! بلکه روزا که ما بیداریم هم بیداره و البته چون آی کیو و اینا نداره نفهمید و همینجور همش بیداره...
کاش یکی می تونست وسایل منو جمع و جور و تفکیک کنه...این از سخت ترین کارهاست و با اینکه هر چند ماه یکبار اتفاق می افته ولی بازم سخته!..نی نی دیگه واقعن با مزه شده و خیلی سرگرممون می کنه و می فهمه که می تونه با من بر علیه بقیه جبهه بگیره و البته از اینکه می شه چلوندش هم احساس خوبی دارم!
