تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد

کوچولو می‌نویسد

 

به نظرم این یکی از بهترین ویژگیهامه که اتفاقات رو توی گذشته می ذارم و با خودم به آینده نمی برم و فقط اگه لازم شد به خوباش یه گریزی می زنم...باید این خصوصیت رو یه کم احیا کنم و سر بعضی ماجراهای اخیر دوباره بشتابم!

خواهر موش نرم و مهربون(مشتی جونم!) از اونور دنیا اومده و خیلی ها توی این روزها از اون ور دنیا اومدن و این خوبه به نوعی...بدنم یادش افتاد که بد نیست یه کم احساس سرماخوردگی بهم بفشانه و الان حال و احوالم با این دوستای کوچولو که اسمشون ویروسه خیلی تعریفی نداره و البته همیشه دوست دارم این شرایط رو. اما  الان با امتحانای کسالت بار و کار پر دغدغه زیاد دوستشون ندارم... آهان!یه پلیسی اومد توی گوشی بعد من فهمیدم که فقط شبا که ما می خوابیم آقا پلیسه بیدار نیست! بلکه روزا که ما بیداریم هم بیداره و البته چون آی کیو و اینا نداره نفهمید و همینجور همش بیداره...

کاش یکی می تونست وسایل منو جمع و جور و تفکیک کنه...این از سخت ترین کارهاست و با اینکه هر چند ماه یکبار اتفاق می افته ولی بازم سخته!..نی نی دیگه واقعن با مزه شده و خیلی سرگرممون می کنه و می فهمه که می تونه با من بر علیه بقیه جبهه بگیره و البته از اینکه می شه چلوندش  هم احساس خوبی دارم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 19:7  توسط کوچولو  | 

 

تعداد آدمهای مهم و تاثیر گذار در زندگیم شاید به تعداد انگشتان یک دست باشه یا نهایتن یک دست و نصفی! تعداد اسطوره های زندگیم هم خیلی محدوده و کمتر از آدمهای تاثیرگذاره زندگیمه...

امروز سالروز مرگ یکی از اسطوره های زندگیمه.یکی که هیچوقت ندیدمش و وقتی به دنیا اومدم ۲۰ سال از مرگش می گذشت ! اما همیشه دوستش داشتم ،خیلی زیاد...به هر حال هر کسی یه چیزایی توی زندگیش داره که واسش خیلی مهمه.اینم یکی از اون چیزای مهم زندگیه منه...

۴۱ سال از مرگ غلامرضا تختی گذشت و هنوز مثل تختی پیدا نکردم و هنوز خیلی دوستش دارم،خیلی. یادش گرامی و روحش شاد..

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 15:22  توسط کوچولو  | 

 

وقتی همه جا تاریکه و از بالا به روشنایی های کوچولو نگاه می کنی کلی فکر جالب در انتظارته و همین فکرای جالب و کوچولو می تونه خیلی زیاد جلوی اون مزخرفاتی که مخت رو تحت الشعاع قرار داده بگیره و یه کم باعث دلگرمیت بشه...اونروزم گفتم که اگه از چیزی  پشیمون شدی خودت مقصری و تنها هم نیستی و سعی هم نکن که بگی تنهام و فلان و اینا! چون خیلی وقته که فلان و اینا معنیشو از دست داده و این واسه همه بهتره که واسه یه مدت خفه بشی و بذاری هر کسی حواسش جمع باشه و هی زمزمه نکنی و آوا نیافرینی چون اون فقط ۴۶ روزشه و توی کانادا متولد شده و ربطی به بقیه هم نداره...حالا تو هی همه چیز رو جابه جا کن شاید بتونی اولین لابیرنت زندگیتو طراحی کنی ولی منتظر نباش که پیدا کردن راهش خیلی دست نیافتنی باشه چون بعضیا به بعضی چیزا اعتقاد دارن و همین باز خوبه که یه بعضیایی بلدی بگی که نجاتت بده از این اوضاع و بعدم تو که جرات یه اس ام زدن نداری بیخودی خودتو وسط ماجرای سوزوکی برنده ندون و هی نگو اون فلان و اینا!چون خیلی وقته که فلان و اینا معنیشو از دست داده و این واسه همه بهتره که واسه یه مدت خفه بشی و بذاری هر کسی حواسش جمع باشه...

اون کارا که مونده و این روزا و اینکه حال و هوای خاصی ندارم و تابستون و زمستون با پونه برام خیلی راحتتره و خیلی خوبه..اگه ذهنم از اون گیر و دار خارج بشه خیلی راحتم و همه چیز خوبه و اینا و فعلن دوست دارم فکر نکنم و سال ۸۳ الگوی خوبیه واسه یافتنم و خوب یکم دوره، باید برم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 17:22  توسط کوچولو  | 

 

خیلی هم زمان نگذشت تا اون موضوع رو بفهمم و این یه نشونه خیلی خوبه واسه فعال بودن مخم، البته  اگه به مخ اعتقاد داشته باشم!...

هنوز با LoST  روزهام و بیشتر شبهامو می گذرونم و باورم نمی شد که از دیدن بچه سان و مرگ جین اشک بیاد توی چشام و یه احساس خاص که بدمزه هم هست دارم از اینکه فقط ۶ قسمت دیگه میتونم باهاشون زندگی کنم و هم می خوام ادامه زندگی رو بدونم  هم میترسم که تموم بشه..جدن همشون رو خیلی دوست دارم و شاید هیجان انگیزترین بخش زندگیم توی هفته های گذشته همین بوده و ...

یکی از اون ور دنیا یه اعدادی رو خواست که منم بهش گفتم و نمی خوام حدسی در مورد علتش بزنم...نمی دونم چه اسمی داره اما با آقای دریانی وارد یه شرط بندی شدم که نهایتش به رخ کشیدن قدرت آدمهاست و سعیم بر اینه که برنده من باشم و می دونم که برنده می شم!

دلم تنگ شد اما ترجیح دادم نباشم و بعدم اینکه اس ام می نویسم اما سند نمی کنم به چند دلیل که مسخره است و یکیش اونقدر بزرگه که خیالمو راحت می کنه واسه ادامه همین روش...هنوز دوست هایی دارم و هنوز همین ستاره هایی که می درخشن هنوز!..هاهاها از اینکه رستوران ایتالیایی که روی منوش نوشته" تمام ادویه ها از خود ایتالیا میاد" ، اما ادویه پاستا هاشو با پفک و گالینابلانکا و زرد چوبه درست می کنه (!!!)و نمی دونم علت این عوام و بلکه هم خواص فریبی چیه  که هرچی هست خنده داره ...زبان عالی پیش می ره وسرشارم از انگیزه واسه همه چیز بجز تو..

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 18:29  توسط کوچولو  | 

 

خیلی جالب شد که اصلن نرفتم نمایشگاه و هیچ کدوم از دوستایی که واسه رفتن بهشون اس ام داده بودم هم  پیگیری نکردن که آیا می ریم یا نه؟؟؟..ولی رفتم یه جای دیگه توی محل زندگی شاه و فرح و اینا ویک تولد و کلی دوستای قدیمی که دیدنشون خوب بود و دوستای جدید!بعدم اینکه کیک خوردیم و من که خودم فک میکردم بلند شدن موهام خیلی طبیعیه ولی واسه بعضیا که منو آخرین بار با سری متمایل به کچل دیده بودن طبیعی نبود ویادم اومد که یه زمانی موهام کوتاه بود و چقدر خوش حسی بهم تزریق می شد!!!..به هر حال فشن رو از دست دادم و مهم هم نیست.بعدم با پونه بودم و بعدم خونه و...!

تاحالا هیچ بچه ای توی بغلم خوابش نبرده بود و امروز این اتفاق  افتاد و نی نی که به هیچ روشی خوابش نمی برد به روش من خوابش برد واین تجربه جدید خیلی خیلی خوشمزه بود..دیگه اینکه فعلن جک داره فوتبال آمریکایی(همون فوتبال دستی!) بازی می کنه و منم توی معطلی موندم!....وقتی آیتم آیدین رو برای برنامه ساختم یادم رفت به پارسال و اینکه چقدر زود سالگردها می رسه و یک سال و یک احساس و شایدم چندین احساس!..جوجمیر اس ام داد که چطوری و اینا و اینکه کیش بهشون خوش نگذشته و من که هنوز  از ۳۲۰ بی خبرم و اینبار اصلن هیچ احساسی ندارم و همین بی احساسیه که احساس اونم جلب نمی شه وبی خبری ادامه پیدا می کنه و چون ۸ ام تولدشه به هرحال تموم می شه و دوباره ادامه پیدا می کنه  احتمالن....

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 20:48  توسط کوچولو  | 

 

ممممم...با اون فکرایی که سه شنبه توی کذایی با خودم داشتم و بعضیاشم با صاحب خاکهای ژله ای در میون گذاشتم الان خیلی شادم و اون انگیزه هه که دنبالش بودم پیشمه!..حالا کلی می تونم سعی کنم و همیشه برنامه های ۴ساله خیلی زودتر از ۴ سال به من جواب می ده! یه شکست میتونه یه شروع خوب باشه واسم.....می خوایم بریم نمایشگاه مد و لباس و یعنی من میخوام دوستامو ببرم و پیش بینی می کنم خوش بگذره...واااای فک کن که به اسکوتر گفتم اسنو برد و ایندفعه اشتباه تایپیم از حد کالچیو هم فراتر رفت و جلوی یه دوست کوچولو زیاد ضایع شدم که به بزرگی خودش بخشید منو...!!!!

خبر تعطیلی ناراحتم کرد و کلی یاد کلی چیزا افتادم که واسه کلی وقت پیش بود اما همیشه و تا آخر عمر همراهمه و یاد اوریشون خوشحالم میکنه....به هر حال!آهان..باز اون از اون ور دنیا منو پیدا کرد و اینبار عکسی ازم ندید که از روی جوشهام بفهمه که آیا عصبی بودم یا نه...کلی با میتا هم حرف زدم وبه نظرم این خیلی مسخره است که یکی هی بگه :خوب دیگه بسته !پول تلفنت زیاد میاد!!!!!!!!!!!به نظرم این خیلی بده و من هیچ وقت ....به هر حال!آخر ترم شده و کارا مونده.از پسشون تا الان بر اومدم اما چندتا دیگه هم هست و از طرفی نمی خوام مثل ترمهای قبل هیچی درس واسه امتحانان نخونده باشم و از طرفی هم انگار بلد نیستم برنامه ریزی کنم تا درس بخونم...فعلن چون امتحان فاینال رو قبول شدم یه جایزه به خودم بدهکارم و امروز رسمن به استاد ارتباط جمعی که دکتر عظیمی هم هست! گفتم که خوندن  این چیزایی که دادی واسه امتحان بخونیم هیچ جذابیتی برام نداره و نمی تونم بخونم چون خیلی بی محتواست و هی اون خنده مزحک رو ارائه داد و من اینبار از یه موضوعی اصلن خندم نگرفت! دیگه اینکه از شنبه یه اتفاق مهم پیگیری می شه و اینکه یکی چشمم زد چون ۲تا سی دی آخر سیزن ۳ تکراری بود و الان اعصاب و اینام روانی شده!!!

امروز یه لحظه احساس کردم که زمستون رو دوست دارم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 22:17  توسط کوچولو  | 

 

این روزا  دارم توی جزیره زندگی می کنم و بیشتر وقت غیر کاریم به LoSt بینی می گذره و خیلی خوبه!واقعن خوبه و جای بحث هم داره...الان سیزن ۳ رو شروع کردم و جاهای خوبی هستم...اونایی که LoSt بینی دارن یا داشتن می دونن چی می گم....

یه جورایی دارم به عقب تر و مثلن حدود ۲،۳ و حتا ۴ یا ۵ سال پیش بر می گردم و البته دارم به روزش رو تجربه می کنم.دنبال یه چیزایی گشتم که اونجا بود و مجبور شدم برگردم...تازه با کوچولو شماره ۲ هم بعد از ۲سال و نیم حرفیدم که وقتی بهم گفت فردا نامزدیشه برام جالب بود و اون شب که تا ۱ بیدار مونده بود و من بهش زنگ نزدم و داداشش که رفته آمریکا و آخرش هم گفتم  اوراخاسام!

اون سی دی رو اتفاقی پیدا کردم و آهنگاش یه عالم برام عجیب بود و تصمیم رو گرفتم! اگه توی این ۳ ماه نتونم از پسش بر بیام دیگه هیچ وقت بهش فکر نمی کنم!به خودم ۳ ماه فرصت دادم..شاید باید ماه قبل این تصمیم رومی گرفتم ولی خوب اینم لازمبود..شب یلدا و خوردن زیاد و خندیدن و زمان که mp3 شده بود و سالگرد نامزدی دووست جوونم و بچه محل و و و !توی کارای نشگاه اونقدر تنبلم که ۶تا دوشنبه اومده و من هنوز ارائه ای نداشتم! آقای استاد بعد از عروسی ابروهاشو برداشته بود ومن اینو فهمیدم که آرایشگرها توی تحمیل سلیقشون حتا می تونن استاد ها رو هم تحت تاثیر قرار بدن و بازم .....و آقای آژانس که به ط گفت آقای معافی!!!هاهاها....کلی بخاطر وام همسفر ساده(!) رفتم گشتم  و نواب و اینا رو یاد گرفتم...دلم به شدت مسافرت و فراغت میخواد واز الان امیدم به کیش بهمنه و شاید هم یه جای دیگه که ایرانه! نی نی یه حرفایی می زنه و انگار زیادی بزرگ شده و خیلی خوبه که فقط توی بغل من آروم میخوابه و شیطونی نمی کنه و با بقیه اینجوری نیست و ما میتونیم با هم یه گروه ۲ نفره داشته باشیم در آینده! نی نی ۳۲۰ اینا رو هم که بخاطر ختم اومده بود تهران دیدم و با مامان نی نی شون هم رفتیم سارا و چند روز پیش به این نتیجه رسیدم که بد نیست یه کم هم اون طرز فکر رو که اون همیشه می گه واسه جانب خودم ببینم و حالا می بینم که فکرم خوب بود و خیلی چیزا دستم اومده و الان آزاد آزادم و هروقت بخوام می تونم بخندم و اجازه نمی دم کسی خندمو بگیره...چند نفر رو توی این روزا پیچوندم و از این بابت هیچ احساسی ندارم...!!

----------------------

خیلی گذشته ولی هنوزم دیر نیست....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 21:19  توسط کوچولو  |