تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد

کوچولو می‌نویسد

 

حالم اونقدر بده که الان دارم کوچولو نوشتن  با عطسه و نشتی بینی رو تجربه می کنم..اما یه لحظه از خودم که این همه وقته میام و نمی نویسم شرمسار شدم و تصمیم گرفتم حتا با این حال هم بنویسم ...توی ۱۰ روز گذشته همه چیز ختم شده به ساختن برنامه عید و انگار قراره فردا تموم بشه!...واااااااااااااای انقده که این چند روز از مادرم در اون زمینه سوال پرسیدم دیگه خودم هم به خودم شک کردم....اما خداییش خیلی بهم اطلاعات خوب داد واز خنگیم کاهیده شد!!!

واای دیگه دارم میمیرم از این اثرات اومدن بهار و کلی حرف داشتم که نمی شه بنویسم!!!

فقط اینکه این بیت رو که خانم دوست داشتنی برام فرستاد رو می نویسم و همین!

"بگذار به درد خود بسوزم تنها،ای عشق! بیا به من یکی پیله نکن!"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 22:47  توسط کوچولو  | 

 

 

با هر  زحمتی بود با کمک پلیسهای مهربون از دیارهای مختلف کارها در کمترین زمان ممکن انجام شد و پونه  آزاد شد و الان توی جاش خوابیده...وقتی نمی تونستم توی پارکینگ با کمک فراوان پیداش کنم  یه جوری شدم و وقتی آقا خپله بعد از یک ساعت پیداش کرد و وقتی سوارش شدم و وقتی با هم نفس کشیدیم تمام عصبانیتم از دستش از  بین رفت و  از بودنش خیلی خوشحال شدم...به هر حال کل این ماجرا هم حکمتی داشت که برام خیلی با ارزشه،خیلی.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 22:30  توسط کوچولو  | 

 

پلیس پونه رو گرفته..الان توی بازداشتگاهه شایدم تا الان برده باشنش زندان... وقتی گرفتنش من پیشش نبودم که براش کاری کنم یا نذارم ببرنش...رفتم ملاقاتش اما نشد بین اون همه خلافکار پیداش کنم و الان دلتنگشم که توی اون تاریکی و بین اون همه گرگ چجوری شب رو صبح میکنه...

منو ببخش پونه!... اما خودت میدونی که هر دو بی گناهیم..خودم میارمت بیرون .اصلن نترس،اصلن...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 21:30  توسط کوچولو  | 

 

مممم..خوب! روزهای اسفند می گذره و بعد از ۳۸ روز امروز آشنا شدیم و تکرار یک حرکت که دیگه برام عادی شده انگار و دیگه میتونم حتا بدون واهمه ناخنهای پام رو از اون لاکهای جدید بهاره بزنم وبدون اشتیاق نگاهشون کنم و یه بوی جدید در اعماق و درونی که ازش سراغی ندارم و آهنگی که تکرار شد و باد و طوفان وسرما و جاده یکطرفه و تولد دوست جووووونم و خبرهایی که هیچ کدوم دست اول نیست وآدمهایی که همیشه هستن و آدمهایی که همیشه میخوان به زور باشن و کارهای پی در پی و تفکر و دلتنگی برای پناهگاه و ج که جوونه شمشادها رو دیده وبهار رو حس کرده و من که هنوز حیات دوباره ای ندیدم و آلرژی و کلاههای شبانه وکتابهای نیمه تمام وداستانهای نانوشته با سوژه های مرده..

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 0:44  توسط کوچولو  | 

 

خوب به هر حال هر انسانی حق زندگی و اظهار نظر هم داره ولی اینکه کی و کجا؟ کسی نمی تونه بگه . باید خودش پیش بیاد...این سرما و گرمای غیر قابل پیش بینی هم از همین مدله...بعدم اینکه بعد از هفته ها تعطیلات مثلن(!) فردا بریم نشگاه ببینیم علم دست کیه!؟! 

مسافران خارجه امسال کولاک کردن و حالا نوبت رفیق بزرگ بود که بیاد و دیشب در کانون خانواده همه کلی صاحب سوغاتی شدیم و کوچولوی کله شلغمی از همه بیشتر ومنم همینطور! حالا توی این هفته ها که خیلی خیلی خیلی کار دارم باید حتمن سعی کنم وقت خالی واسه گردش بردن  رفیق بزرگ هم پیدا کنم چون فقط تا قبل از عید امریکا از دستش راحته!

دیگه طالع بینی های روزانه شده خالی بندی همشون.حداقل واسه من که اینجوره!اما نمی دونم چرا هنوزم بلند بلند و با اشتیاق میخونم... اه اه اه از اینکه  با این همه سال زندگی هنوز نمی دونه نباید پشت سر دیگران اینجوری حرف بزنه ومن نمی دونم واقعن گاهی آدما چی از سالهای زندگیشون یاد می گیرن...شاید هم خود زندگی دوست نداره بعضی چیزا رو هیچ وقت به بعضی آدما یاد بده..نمی دونم!یعنی مطمئن نیستم!

واااااااااای صاحب خاکهای ژله ای یه پیشنهاد توپ داد واسه یکی دو روز عید که حتمن خوب خواهد بود وشایدم عالی باشه!احتمالن نهایتش تا ۱۸ روز دیگه از ته دل آرزو می کنم که زودتر عید بیاد و تعطیل باشم!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 22:55  توسط کوچولو  |