تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد

کوچولو می‌نویسد

 

نه نه نه! نباید تصورم از بدن خودم هم اشتباه بشه و با زور مانتو رو عوض کنم و خودمو بکشم که کوچیکترین سایز رو بیاره و نذارم فروشنده به حرفاش با خانم مافیا برسه وهی نق بزنم که تخفیف هم بده و و و بعد که توی خونه چک کردم ببینم سایزش برام کوچیکه ه ه !..حالا باید تا جمعه دیگه صبر کنم و اگه اون خانمه دوباره بیاد جمعه بازار و اگه باز اون سایز بزرگتره رو داشته باشه و اگه حاضر بشه عوض کنه و باز اینکه من چرا اون یکی رو خریدم که حالا بخوام بفروشم(!) به رز زحمتکش و اینکه،مممم من چرا هنوزم از این کارها توی خرید می کنم! اه.هنوزم!

---------------------------------

دیگه انقدر این سوال بی جواب رو از خودم پرسیدم دارم نا امید می شم...

کاش بلخره خودت بهم بگی: چرا ازدواج کردی؟ چرررررررررررااااااااااااااااااااا ؟؟

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:38  توسط کوچولو  | 

 

خیلی وقته که خوابم میاد و شاید مهمترین دلیل این روزهام برای شادی و خواب نبودن همون چیزیه که استرابری و نعنا می دونن! یه دلیل مقطعی که خیلی خیلی خیلی جواب می ده...

دیروز بعد از ماهها هری پاتر رو دیدم و بهم پیراشکی معرکه دستپخت مامانش رو داد که هنوزم یکی دارم و می خوام الان ببلعمش! بعدم که آقای فرحزاد طلائیه به زورررررررر اصرار داشت که با چای باید حتمن قلیون هم بکشیم! و چای بی قلیون معنی نداره وما هم از موضع پیاده نشدیم و این شد که دم رفتن به زور واسمون چای آورد.اما چسبید!..جالبه که یه زمانی قلیون ممنوع میشه و یه زمانی اجباری!

"با هم پشت ما کوهه،نمی ترسیم،نمی افتیم،نمی بازیم.این آواز نمی میره تا وقتی که هم آوازیم.." این ترانه با اون صدا خیلی سوالا واسم ایجاد کرد و به یاد وقتهای بی همی  افتادم که هیچ اتفاقی هم نیفتاد و از ترس و افتادن و باختن هم خبری نشد!...اما این باعث نشد که معنا زیر سوال بره ها!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:0  توسط کوچولو  | 


انگار خیلی وقته اینجا نیومدم و الانم که اومدم از کذایی و در یک وضع فیزیکی بد دارم می آپم چون صاحب خاکهای ژله ای کنارم نشسته و حاضر نیست بره اونور تر تا من درست حسابی جلوی حروف باشم الانم هاهاها می خنده که دارم خالی می بندم اما خالی نمی بندم و اگه کسی استاد پیچوندن باشه خودددددددشه!

خیلی دود بود این چند روز وBM هم خیلی زنگید که هی من بدو بدو بودم وجواب ندادم و حالا داره با خودش فک می کنه که مثلن من کلاس اینا گذاشتم..دیروز یه لحظه ای دلم خیلی واسه دوووست جونم تنگید و چیزی هم به ذهنم نیومد و سعی می کنم دوباره...آقای وینکی هم دریافت یک پیام غیر صوتی و غیر تصویری و غیر هر چی و آقای زبان هم خیلی به تلفیق فعل منفی با any things اعتقاد داره و اییییییییش به معنای کلمه!

کلی چیزای دیگه هم هست که حالا یادم نیست...آهاااااااااان هفته قبل رفتم خونه رییس جونم و آران جونم رو هم دیدم و خونشون هم خیلی خوب بود و من که کلن عاشق خونه های برجی هم هستم و بلخره یه روز می رم اونجاها زندگی می کنم یا شایدم اون ساختمون که پشت پارک نیاورانه! مممممم..هوا که ابری می شه مثل وقتایی که هوا آفتابیه لذت بخشه و شاید احساس موفقیتی که الف.فیل.م بهم اس ام  داد یه طعم عجیبی داشت مثل هوای غیر رنگین کمونی...وااااااااااای!صاحب خاکهای ژله ای توی تایپم هم دخالت می کنه و این نشون می ده که همیشه بهتره آدم توی تنهایی کوچولو بنویسه و الانم توی ذهنش اصرار داره که اینا رو در موردش ننویسم اما نوشته رو که نمی شه پاک کرد، می شه؟!

امروز تولد کوچولوی کله شلغمیه و کی باور می کنه یک سال از اون روزا گذشته!به هر حال تولد کوچولوی واقعی رو به خودم و خودش تبریک می گم و چه احمقانست که می خوام بهش کادو پول بدم و خودم هم خودمو ملامت می کنم که مخ و اینا تعطیله! باشه حالا چون تو گفتی یه کادو هم می خرم! :D:D:D:

امروز وقتی اومدم لباس دیروز رو توی زیپ صندلی پونه بذارم چشمم افتاد به پرچم ایران و دی وی دی های بازیها که کلن فراموش کرده بودم  اونجاست و حداکثر تلاش خودم رو کردم که چیزی به خاطر نیارم و انگار موفق هم بودم!!



+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:33  توسط کوچولو  |