بزرگترین هیجان زندگیم تا امروز همه وجودمو فرا گرفت...۳ ساعت می گذره اما هنوزم در لحظه اول موندم...نمی دونستم زمان به عقب برگشته یا من توی آینده ام یاهمه چیز نزدیکه یا هر چی دیگه...دووووست جوووونممم پشت شیشه بود و به شیشه میکوبید...شب سیاهی دلچسبی گرفت و بهترین هدیه رو خدابه من داد امشب...یه هدیه پاییزی که که یادم نمی ره...سورپرایز واژه کوچیکیه واسه توصیف و نمی دونم هنوزم چی بگم...با دیدنت توی شب برام رنگین کمون درست شد و باهم سررررررر خوردیم روی رنگ نیلی و نارنجی...پاتیناژ... ممممممممممم
یک سفر یک هفته ای خیلی به موقع بود انگار..البته دیدن اون همه جای جدید و حقیقت شدن اون همه رویا و بدست آوردن اون همه تجربه انگار بیشتر از یک هفته گذشت و جدا از تقویم عمل کرد.. اما همه چیز عالی بود.. یک هفته زندگی و کشف ندونسته ها وتکمیل حدسها..یک هفته دور از تماس و صحبت و موبایل واس ام و دغدغه و کار ودرس و بدو بدو و همه اینا و خیلی چیزای دیگه..یک هفته دور از مسئولیتهای همیشگی..نمی دونم چی شد که همه چیز جور شد و رفتم و خیلی خوب گذشت و برگشتم و خیلی خوبم الان...می دونم همش از محبت همیشگی تو بود به من...خدا جونم ممنونم ازت.ممنونم اندازه همه آسمونها که همیشه برای من خوشرنگ ودل انگیزن..ممنوم ازت خدا که بازم بهانه ای شد و خیلی چیزا رو بهم نشون دادی..خیلی چیزا رو بهم فهموندی خیلی از شک هامو یقین کردی...مرسی خداجونم که هنوزم می تونم باهات شوخی کنم.هنوزم می تونم باهات درد دل کنم.هنوزم فقط تو همه حرفامو می شنوی.هنوزم فقط تو اصل همه چیزمو می دونی.هنوزم توی تنهایی ها وشلوغی ها تو بهترین دوستمی.تو بهترین دوستمی.تو بهترین دوستمی.مرسی خداجونم که هر روز صبح و هر آخر شب می ذاری ببوسمت و وقتی توی آغوش تو ام هم گرما لذتبخشه هم سرما. همه روزها و فصلها با توزیبا میشه برام.مرسی که وقتی زیر بار زندگی و ناراحتی ها وفشارهای همیشگی بعضی بخشهای زندگی گیر می کنم تو میای و نجاتم میدی.نمی ذاری بمونم به حال خودم.ممنونم خدا جونم که می تونم هر لحظه نفس عمیق بکشم و از همه چیزایی که از اولین روز زندگی تا الان بهم دادی به خودم افتخار کنم. ممنونم که میتونم حتا برای چیزهایی که ندارم و هنوز بهم ندادی هم خوشحال باشم.مرسی از اینکه بهم رویا می دی. می ذاری بتونم رویا های واقعی خلق کنم و حاضری تا تهش کنارم باشی و مثل دختر بچه ها می تونم احساس دویدن توی دشت پر گل رو تجربه کنم بدون اینکه نگران باشم ممکنه کسی دعوام کنه، آخه تو هستی.مواظبمی.چیزیم نمیشه که.مرسی از این همه امیدی که همیشه توی دلم می ذاری.ممنونم از تزریق این همه خوبی هات.مرسی از همراهیت.از بودنت.از نزدیک بودنت.مرسی خداجونم که وبلاگم رو هم می خونی.همه نوشته های دفترهای کوچیکی که دارم رو می خونی.مرسی که ناراحت نمی شی از حرفام.توقع نمی کنی از کارهام.مرسی که ازم توقعی نداری. مرسی که منو واسه خودم می خوای.می دونم خیلی از تنهایی هام واسه این بوده که زیادی دوستم داشتی و می خواستی همیشه بیشتر از همه با خودت باشم.هر کیم بیاد باز با تو ام.خودمو خودت.شاید واسه همینه که تنهایی واسه آدم(به قول دیگران) برون گرایی مثل من همیشه خیلی شیرین و دوست داشتنی بوده..مرسی که وقتی ناراحت میشم و قهر میکنم با خودم هم باز می مونی کنارم. مرسی که روزهای سیاه و سفید رو خوش رنگ و بو می کنی برام.ممنونم ازت که این جرات رو بهم دادی که با ایمان، به خیلی ها تورو معرفی کردم که بیان باهات دوست بشن و ببینن چیکارا براشون می کنی..آخریش۳ ساعت پیش بود؟؟ خدا جونم خیلی خوبی.خیلی دوستت دارم.خودتم می دونی.بازم می گم تا بدونی.هر بار که اینو بهت میگم کلی دوست داشتن همه چیز می پره توی دلم . انگار زندگی از نو می شه برام. دوست داشتن وجودمو پر می کنه.مثل هر لحظه....وااای که چه خوبی تو.بازم ممنونم ازت بخاطر همه چیزهایی که به من دادی و همه چیزهایی که ندادی وهمه چیزهایی که هر موقع وقتش برسه و بدونی به نفعمه بهم میدی. هیچ دوستی مثل تو هوای منو نداشته و نداره و نخواهد داشت.تو خیلی خوبی.بیشتر از همه...خودت که همه اینا رو می دونی.بارها و بارها نوشتم و بارها و بارها هم گفتم و بازم می گم..ولی دلم خواست اینا رو الان هم بگم.خدا جووووووووووونم قد همه خوبیهات ازت ممنونم.
انگار خیلی وقته که اینجام.زمان دیر می گذره و البته خوب. دیروز رفتیم لوتوس و چند تا معبد دیگه . خیلی آرامش بود در گل نیلوفر و سکوت که حس آرامش خوردنی داشت برام و می شه چشمهاتوببندی و واسه چند دقیقه به سفیدی محض فک کنی و به فکری فکر نکنی...
با "ریشکا"( اضافه شده ـــ اینجا روز دومه .بعد از هفت روز استفاده ،بلخره روز ششم یادم موند که درستش ریکشا است.واسه همین دیگه تغییر ندادم و گفتم فقط این توضیح رو اضافه کنم!البته این مسئله در مورد خیلی از کلماتدیگه هم صدق میکنه!!من حافظه این مدلیم زیاد خوب نیست!!) رفتیم همه جا و موتور سه چرخه سواری هم عالم خوبی داشت...آکشاربام کم نظیر (م.ب.جون می گه نباید بگیم بی نظیر چون اونوقت همه دنیا رو رو گذاشتیم کنار!!!) بود و عالی و پر از انرژی و "سامی نیل" رو اسطوره سازی کردم توی ذهنم ....
بوق زدن اینجا مثل حرف زدنه و هرکی ماشین داره به این زیون مسلطه!!!...دیشب چند ساعت مهندسی معکوس داشتیم وبه قول مامان بزرگ خاله جون نون و پنیر با دل دردش قیمت چلو کباب می ارزه که البته زیاد ربطی نداشت....
۱ساعت دیگه می ریم آگرا و ۵ ساعتی توی یه راه ناشناخته سیالیم...
دیشب رسیدیم.الان دارم از هند می نویسم...از صبح تا حالا کلی جاها رفتیم و الان بعد از کلی گم شدن و ۱ کیلومتر پیاده رفتن بلخره هتل رو پیدا کردیم و من اینجا از نزدیکی خط استوا کوچولو را می نویسم!
اینجا توی دهلی همه می تونن در هر لحظه و هر مکان غذا بخورن،بخوابن، قضای(شایدم غذای) حاجت کنن و خیلی چیزای دیگه که در هر زمان و مکان می شه انجام داد و نیازی به اجازه یا خجالت نیست!!!
کلی جاهای دیدینی دیدیم و واااای که چقده این معماری اینجا روح داره. وهمین باعث شد که بیشتر از هر وقتی یاد مهندس بیفتم و اینکه اگه بود چقده می تونست کمک کنه و مممم..باشه دیگه! فک کن که خاکستر مرده های مایه دار و معروف رو با هواپبما می ریزن روی شهر که بازم مثل اینا بوجود بیاد!!!!البته گویا نصف خاکستر گاندی رو هم ریختن ولی این اتفاق نیفتاد و دیگه کسی مثل گاندی متولد نشد که...
بدون موبایل روزهای خوبی هست و خواهد بود و الان دارم به خودم افتخار می کنم که تونستم روی کیبوردی که فونت فارسی نداره انقده خوب و سریع تایپ کنم و البته باقی اعمال شاقه هم بماند....
یک هفته فارق از همه چیز می خوام توی هوای کثیف اینجا نفس بکشم و درک کنم که به قول عمه(!) وقتی به سوییسی میاد ایران چه احساسی داره....!!!!
بازم می نویسم!اینجا هواش کثیفه و شهرش هم، ولی اینترنت رایگانه!
اول ترم چقد سر انتخاب واحد ناراحت بودم که دوشنبه ها مجبورم بخاطر یه کلاس این همه راه برم نشگاه.و حالا راه رو که دوست دارم.مهم این بود که بخاطر کلاس بعدش یه کم بدو بدوم سرعت م یگرفت.که اونم دوست دارم.ممم..فک کنم اصلن اشتباه گفتم و ناراحت نشدم!!! حالا !دوشنبه شده روز دانشجو و فردا اونایی که کلاس ندارن هم میرن نشگاه و جالبه که من که کلاس دارم نمیرم! بخاطر سفر چهارشنبه باید فردا و پس فردا و فردای پس فردا زیاد کار کنم و همین یعنی یه تقارن که بوجود میاد و خودت از بینش میبری.به هر حال روز دانشجو می باشد! نمی دونم باید بگم مبارکه همه دانشجوهای گذشته، حال و آینده باشه یا اینکه باید سکوت کنم و مبارکی رو فراموش کنم.احتمالن دومی بهتره!
بلخره سرما خوردنه جدی شد و به روی خودم آوردم ورفتم دکتر.هی به خانم دکتر اصرار کردم که آمپول بده تا زودتر خوب بشم اما یه تقویتی داد و گفت سرما خوردگیت ساده است!!! به این همه مریضی می گه ساده...بعدم که توی مطب دکتر ۱۰ دقیقه در مورد اینکه چرا دیگه با چوب بستنی گلو رو نگاه نمیکنه و چوب بستنی پلاستیکی(!) داره بحث کردیم . به نظر من چوب بستنی بهتر بود چون واسم کلی خاطره کوچولوییه امو (وحتا الانمو)زنده می کرد.همیشه فکر میکردم اگه دهنمو باز کنم و بذارم آقای دکتر گلومو ببینه بعدش زودتر خوب می شم ومی تونم بستنی بخورم.این چوبا هم واسه اوناییه که خوب شدن وبستنی خوردن بعدم چوباشو آوردن دادن به دکتر! البته بعدش که خوب میشدم همیشه چوب بستنیمو می انداختم دور و یادم میرفت که دکتر کیه بابا.البته من بستنی قیفی دوست داشتم و دارم .شاید چون دوست نداشتم برگردم مطب دکتر! الانم که بستنی قیفی همچنان بی نظیره.البته خانم دکتر امروز ما معتقد بود چوب بستنی بهتره، چون جذب طبیعت می شه!!!!!این چوب بستنی پلاستیکی ها خوب نیستن چون جذب طبیعت نمیشن! منم بهش گفتم شما گزینه خوبی واسه ریاست سازمان محیط زیست هستین و بحث داشت میرفت به سمت اینکه اون حاضر نیست بیاد معاون رییس جمهور بشه و می خواست ادامه پیدا کنه و شاید به ساخت جاده تهران شمال که کلی درخت رو کشت هم کشیده بشه که مریض بعدی در زد که ما نیم ساعته منتظربم! خوب دکتر محرم اسراره.اگه درد دلشو در مورد محیط زیست به مریضش نگه به کی بگه؟! زمستونا تعداد سرما خورده هابیشتره.باید یه بار تابستون سرما بخورم و برم با خانم دکتر کلی بحثهای غیر مریضی انجام بدم. خیلی دلم بستنی قیفی خواست.دوست جووونم تنها پایه ای بود که توی چله زمستون هم می اومد با هم میرفتیم بسکین رابینز و بستنی می خوردیم.قاشق آخر هم اون می خورد که بچش پسر بشه! اما الان دیگه کسی نیست.و بارها تنها بستنی خوردم.امروز که مهمون زیاد اومد واسمون یکیشون که خیلی وقت بود ندیده بود منو ،گفت که چند هفته پیش منو دیده که تنهایی توی شاه نظری راه می رفتم وبا خوشحالی بستنی می خوردم.سرماخوردگی امروزم رو هم نتیجه خوردن بستنی چند هفته پیش دونست!!!!!!!!!..کلن بیشتر دوست داشت آمار منو بده و جالب بود که نمیدونست این چیزا واسه من خنده داره و معنایی نداره...(چه معنی داره یه دختر تنها توی یه روز پاییزی سرد توی خیابون بستنی بخوررره؟؟؟هاهاها )...مممم کاش یکی بیاد بریم بستنی بخوریم.به اولین کسی که این ژیشنهادو بده با سر جواب مثبت می دم! به شرتی که بابستنی شاد بشه و مثل من همیشه هیجان زده بشه از خوردن بستنی.در حین خوردن بستنی از خاطرات بستنی خوردنش در گذشته تعریف نکنه و فقط از لذت خوردن بستنی در اون لحظه لذت ببره.شادی بستنی خوردن مثل همه لحظه های دیگه زندگی خیلی خوبه.
راستی سین.میم.جونم ازدواج کرده و خیلی خوشحال شدم از خبرش.از اون ازدواجهای خوب که شاخ وبرگ دلچسبی داره.خیلی دوستش دارم و اولین کسی بود توی اون نشگاه که من زیاد دوستش داشتم و هر روز واسش کلی آرزوی موفقیت می کنم وانرژی خوب واسش فوووت می کنم.
فرفا اومده تهران.به دلم نبود بریم سالن و یه جورایی پیچوندمش..شایدم واقعن احساس بدی دارم که برم دم اون شهرک و ببینمش.خودش و خانوادشو! خوب تقصیر من چیه که سر کار ما همیشه داره برف میاد و جاهای دیگه تهران آفتابیه و وقتی می گم هوا برفیه و ترافیکه هیچکی باور نمی کنه...
طرح جدید و جدیت دوباره توی پوشش رو می خوام از ذهنم بیرون کنم تا باز هی فکرم مشغول گفتن چرا؟چرا؟چرا؟ نباشه!راستی دونه های برف که دارن از آسمون میان، هر بار که میان یه شکلن و هیچ دونه برفی تکراری نیست.مثل اثر انگشت.دونه های برف زندگی کوتاه اما زیبایی دارن . دلم سکوت روزهای برفی رو می خواد...بعد از مدتها با دووست جوونم حرف زدم و آخرشم مثل یه دستگاه تلگراف عمل کردم و به پانی گفتم که مامی جان تولدت مبارک و هم پانی خوشحال شد و هم نوال.جالبه که هیچ کدوم هم همدیگه رو نمی شناسیم اما تونستیم همو خوشحال کنیم!
کاش می شد اتاق جمع و جور بشه...توی این شلوغی خودم می دونم هر چیزی کجاست اما بلخره مامان و بهاره که نمی دونن و همین می شه که بااینکه دیگه از من نا امید شدن و چیزی در مورد جمع و جور کردن اتاق نمی گن اما خوب ...مممم.حالا جمع و جور می کنم!
سرما خوردم!از اونایی که گلوت درد نمی کنه ولی دماغت نشتی داره! خود درمانی می کنم چون حوصله ندارم برم دکتر و باور کنم که سرما خوردم و ممکنه تا موقع سفر خوب نشم وبرم مملکت غربت و آنفولانزا خوکی بگیرم...نمی خوام اینو باور کنم پس نمی رم دکتر!
نترس از این سیاهی.تو شب تابی،مگه نه؟؟
