تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد

کوچولو می‌نویسد

 

بعضی وقتا هست که میخوای از یکی عذر خواهی کنی اما نمی دونی چجوری باید اینکارو انجام بدی و همینجور که توی این فکری زمان میگذره و می بینی یک ماهه که قراره عذر خواهی کنی و نکردی و حالا دیگه اصلن نمی دونی باید چجوری عذر خواهی کنی..الان اوضاع من و عمه جون اینجوری شده و امیدوارم یه کاریش کنم که یک ماه دو ماه نشه!

نمی دونم چی شده که انقدر مزدا توی محل ما زیاد شده!شاید جایی حراج زده ۵۰٪ تخفیف و همه دویدن خریدن...به  هر حال مهم اینه که پونه با تمام خاموش شدنهاش اما روی مزدا ها رو کم میکنه! استرابری با اون نمایشش تونست نگرش منو نسبت به سوسکها عوض کنه و این تغییر نگرش می تونه توی زندگی آینده ام مفید باشه و رز زحمتکش هم با ستاره جادویی ای که  ییهو بهم داد کلی هیجان زدم کرد...نعنا هم که می خواد دیگه واقعن  بره خونه بخت و با تمام فشردگی تایمم اما به مهمونیش رسیدم و کلی غذاهای خوشمزه خوردم و کلی هم اطلاعاتم در مورد صابون و آدامس دوست مامان ملیحه رفت بالا!!...امروزم رفتم جمعه بازار بعد از مدتها و یه چیزای خوبی خریدم که جدا از همه چیز که خوب بود اما این چیزا رو هم دارم واز داشتنشون شادم و کلی روابط اجتماعی به خرج دادم و اون پروژه نزدیکی به غریبه ها و دریافت واکنش های اجتماعی از پیش برنامه ریزی نشده با استفاده از معانی زبان رو امتحان کردم که بدک نبود و می تونه تحقیق خوبی باشه ولی باید یه کم بیشتر روش فکر کنم تا چارچوب نظری بهتری بسازم براش و حالا وقتی دنده رو خلاص می کنم انگشترم با نگین رنگ برجستش جیرینگ جیرینگ صدا می ده که باحاله! انگشتر مهندس هم قشنگ بود و انگار خیلی حرف داشت واسه گفتن.. دامن بنتون هم دوست دارم و می تونم واسه خودم  بخونم" دامن کوتاش ایجوره..."...البته دیدن سوسن  خانم و مامانش و پسرهایی که با کتاب پنیرت رو قورت بده و قورباغه رو جابه جا کن(!)داشتن زندگی رو تجربه میکردن هم در نوع خودش در حد بود...ولی واقعن تیریپ معتاد از اون جریانهایی بود که میتونه همیشه منو بخندونه و تاریخ انقضا نداره.حالا نمک کلی ای که داری هم بماند!...به هر حال مرسی خدا جون واسه روزهای خوب و لحظه های خوشمزه که هیچ  پستی و بلندی ای باعث ناراحتی و اعصاب خوردی نمی شه و همش رها و شادیم!

----------------------- 

فاصله  مکانیمون هزاران کیلومتره و اونجوری که ساعت می گه حدود ۳ ساعتی توی دیدن و ندیدن خورشید با هم تفاوت داریم.اما هنوزم نزدیکتر از تو پیدا نمی کنم..چه خوبه وقتی صداتو می شنوم و با هم ذوق می کنیم یا از اتفاقات روزهای گذشته میگیم و واسه بعدن مون برنامه ریزی می کنیم ورهنمود می دیم! راه سفارت رو در پیش می گیرم تا بلخره واسه چند روز هم که شده بهت برسم.پولشم از آسمون میاد..مثل قطره های بارون چیلیک چیلیک پول  می ریزه تا بتونیم توی یه لحظه، اومدن و رفتن خورشید رو ببینیم...منی که اهل درد دل نیستم و خودمم و خودم، وقتی باهات حرف می زنم می تونم همه چیزو جزء به جزء برات تعریف کنم آرومم می کنه و یه حس خوب مثل حس نفس کشیدن توی روزهای پر عطر نزدیک بهار بهم میده... منی که به هر کی باشه دلگرمی می دم این روزا با حرف زدن با تو دلگرم می شم و خیالم راحت می شه از همه چیز انگار... دلم خواست همه اینا رو بنویسم تا یادمون نره که اگه پیش هم نیستیم اما می تونیم فک کنیم که کنار همیم و با هم مثل کبوترها بگیم :دوووست جووونمممم ممممم ممممم مممممم مممم...

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 22:52  توسط کوچولو  | 

 

روزهای بی مسئولیتی مزه جالبی داره و می تونه یه استراحت از نوع سوم باشه واسه من....به هر حال هرچی بود امروز با زندگی شبه مجردی خونه عسل اینا  تموم شد و البته دو روز با دریا بودن بهترین بخشش بود...مثل همیشه خیلی چیزا روبه دریا سپردم و موجهای جادویی دریا همه حرفها و آرزوهامو  با خودش برد در اعماق تا حلشون کنه و از آسمون واسم لبخند و حس خوب رسیدن به هدف بفرسته....ییهو وقتی نسیم زمستانی دریا همه وجودمو پر کرد خواستم یکی دیگه رو هم توی این اوضاع  لاوصف شریک کنم و مهندس از همه شایسته تر اومد انگار.....اما موش نرم و مهربون و دختر خاله بیشتر به ابعاد دیگه دریا توجه داشتن و به نظرشون دریایی که هر سال جون هزاران نفر رو می گیره اونقدرا هم مهربون نیست و ارزش دوست داشتن تا این حد رو نداره...ولی نشد که نظرم عوض بشه و واسه  توجیه  این مسئله کلی براشون فلسفه بافی کردم و آخرش ترجیح دادیم هر کدوم روی نظر خودمون بمونیم و چه اصرار که لحظه های دریایی رو به بحث و مناظره بگذرونیم...سنگهای عجیب غریب و دوست داشتنی و علاقه وافر من به سنگها....کلی عکس خووووب هم گرفتیم و کلن همه چیز رفت روی نمودار صعودی که xو y اش با هم زیاد می شه... 

------------------------------------------

نی نی ها موجودات نازنینی هستن...هم اون موقع که خیلی نی نی هستن هم وقتی یه کم بزرگتر یا بزرگتر تر می شن...به هر حال فک کردن به چگونگی رفتار و هم قدم شدن با کوچولوها همیشه لذت بخشه، حتا وقتایی که با شیطونی هاشون یا مثلن تکرار یه جمله های بی معنی می رن روی مخ دیگران(البته اون بچه هه که توی اتوبوس هی با لهجه نق می زد یه مورد استثنا بود!)....کوچولو کله شلغمی این روزا داره کم کم زبون باز می کنه و این موضوع که میتونه خیلی چیزا رو بفهمه وهر روز بر این فهمیدنه افزوده می شه واسه من خیلی هیجان انگیزه..با آیسا که حرف زدم برام از آقای فرزانه توی فیلم خروس جنگی گفت واون دوستش که فرضیه و خیلی خوبه که نی نی ها زبونشون می گیره و هنوز خوب بلد نیستن دروغ بگن و حقیقت رو به همه میگن.....از با  نی نی ها بودن آدم کلی شاد میشه و اینکه می تونی یه راه طولانی وبی انتها رو جلوشون تصور کنی مخ آدم روبه خیلی جاها می کشونه....اونشب توی سینما تونستم یه کوچولو که باران بود رو با خودم همراه کنم..یه کوچولوی خوش تیپ بود که از دور مثل بچه نیکل کیدمن توی others بود و از نزدیک یه فرشته کوچولو و بی همتا بود....دلم یه دشت صاف و پر از چمن و بدون حشره  با یکسری وسایل زندگی می خواد تا با همه نی نی هایی که مامان باباهاشون هی بهشون نق می زنن که چه کنن و چه نکنن بریم اونجا و تا می تونن بازی کنن و بدو بدو کنن و کسی نباشه غر بزنه و از شکستن ظرفها ناراحت بشه یا بگه بخواب یا بخواد به زور بهت خلاقیت تزریق کنه یا یه غذای خاص بهت بده یا بگه هله هوله نخور یا بگه .....خلاصه هیچی نگه...راحت باشن..نی نی ها هم آزادی می خوان....اینو خیلی وقته فهمیدم....اما کیه که معنای آزادی رو بفهمه....خوب البته مامان ها همیشه  توجیهات خودشونو دارن ولی من حاضرم مسئولیت همه نی نی هایی که پایه باشن بیان رو قبول کنم....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 23:14  توسط کوچولو  | 

 

خوبه که هر سال یه سال جدیدباشه و هر روز یه روز جدید... همیشه بیشتر انرژی وجودیم رو می ذارم تا به این موضوع برسم..احساسهای اینروزهام شاید موضوعیت یکسانی با گذشته ها داشته باشه اما توی اجرا متفاوته و این تفاوته همونیه که من دنبالشم........امتحانا با "بررسی مسائل اجتماعی ایران" امروز صبح بلخررره  تموم شد! واسه من که تا این ترم به امتحان اهمیت نمی دادم این درس خوندن این ترم یه جورایی حالت عجیبی داشت و خوب بود...شاید اگه فرنگیا به معدل گیر نمی دادن، این ترم هم مثل قبلیا میگذشت...حالا یه جوریم.با اینکه دغدغه ها و کارا وبدو بدو هابیشتر  شده و کمتر نشده، اما با تموم شدن امتحانا انگار یه کم به حس بعد از پایان امتحانای اون دوستام که تنها وظیفشون دانشجو بودنه نزدیکم...به هر حال مهم اینه که امشب ماه کامل بود و دیدن قرص ماه همیشه واسه من هیجان انگیزه و انگار بار اوله که می بینم و کشفش میکنم..شنیدن آهنگهای تو باترانه های ایتالیایی من ، وسط اتوبان همیشگی....آرزومو به سحابی جبار گفتم وماه تا دم خونه همراهم اومد..الانم پشت پنجره است و  تا وقتی مجبور بشه بره، سر جاش میمونه...در پی این همه شب، شب رفته و شب اومده و همه لحظه های آسمون رو دوست دارم..حتا وقتایی که سیاهه و زور میزنه تابرف و بارون بیاد و نمیاد!...البته بلخره اومد...البته ملاک من واسه اومدن یا نیومدن برف اینه که بتونم بارش برف رو از پنجره اتاق خودم ببینم.وگرنه سر کار و توی پیست که همینجوری ریخته! یادم باشه بهت بگم که بزودی ثابت می شه که حس تازه بودن تو بی نگاه اون می شه یانمی شه...چند روز پیش کلی توی دلم از م.ب.جون تشکر کردم واسه زاییدن صفا..و اینکه می تونم هرچی خواستم رو به صفا حواله بدم و واسه چند لحظه هم که شده خالی بشم... 

پ.ن: باید جهان را تازه دید..رفت و به فرداها رسید...

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 22:12  توسط کوچولو  | 

 

دوف دوف! هرکی از هر طرفی داره زور آزمایی میکنه..آخرش می خندیم و بعضی وقتا هم مسیر مهمه هم آخرش اما اگه آخر خیلی بچربه و مسیر هم زیاد طولانی نباشه می شه از مسیره چشم پوشید..قبل از رفتن به استودیو هوا گرفته و بد بود و با راننده کلی در این مورد بحث کردیم و به اتفاق نظر هم رسیدیم..وقتی از استودیو اومدم بیرون هوا تاریک بود. اما زمین خیس بود ..و آسمون ابری و بوی برگ و خاک وخنکی مرطوبی که پرید توی ریه هام ثابت کرد که بارون اومده..با پونه  گفتیم تو مثل شبای مهتابی و بارونی، وقتی که نباشی دلگیرم و می دونی..شایدم ندونی!ولی می دونی..حالا که به گفته مهندس برف نمیاد تا شکوفه ها پژمرده نشن، حداقل یه کوچولو بارون میتونه دل آدمو شاد کنه..فردا صبح جون می ده واسه رفتن توی دل طبیعت..دراز کشیدن روی چمن های نم دار  و دویدن ونفس کشیدن و یه لبخند گنده فوووت کردن واسه خداجون...

گربه های ایرانی رودیدم و بلخره اون سوال واسه معنی شناسی نیومد..اما این مهمه که بدونی گوره خری که گوشت می خوره رو با ببر اشتباه نگیری!..صاحب خاکهای ژله ای خیلی با مزه از خاطراتش تعریف می کنه..با خواهرش وقتی فیلم گریه دار می بینن یه جاهایی فیلم رونگه می دارن..چند دقیقه گریه می کنن بعد ادامه فیلم رو می بینن! این به نظر ط  و  پدرم  خنده دار بود اما خیلی هم بد نیست خوب..خانمها و آقایون با هم فرق دارن خوب...به هر حال صاحب خاکهای ژله ای و آقای عشق ژنرال شنبه می رن کیش..منم دلم خواست..کیش مثل پاک کن می مونه..همه چیزو پاک میکنه!..اما فعلن جامعه شناسی جنگ مهمتره..

سر بازی MNUو MNC به م.ب جونم باختم و البته مهم اینه که لازانیا رو سر بازی بارسا بردم والان بیشتر از بدهیم ، طلبکارم! به حرف دووووست جووونم هم گوش کردم و  با وجود ۲ دلی زنگیدم..خوب به هر حال به نحوی بود...فقط کاش شاد شده باشه چون این خیلی مهمه واسم..

ببین! اگه با بدترین مواد غذایی و امکانات اما با عشــــــــــــق و عـــــلاقه و حوصله یه غذا رو بپزی خیلی خیلی خوشمزه تر از غذایی می شه که با بهترین مواد وامکانات اما با نفـــــــــــــرت واز روی اجـــبار و با بی حوصلگی پخته بشه..مطمئن باش..امتحان کن!..

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 0:29  توسط کوچولو  |