تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد

کوچولو می‌نویسد

 

این جا به جایی های این روزها  مثل اسباب کشی می مونه.شایدم بدتر.این میون خیلی از خاطرات پیدا میشن و خیلی از خاطرات برای همیشه دور ریخته می شن.خیلی چیزها هم هستن که منتظرن تا خاطره بشن.من بهشون می گم خاطرات بلقوه! هوا خیلی خوبه.حتا این گرمای بیش از حد امروزم خوب بود و اینکه لازم نیست چشم انتظار خورشید و ابرها و ستاره ها باشم برام لذت بخشه. دلم به خیلی جاها سفر می کنه.بدون در نظر گرفتن زمان و مکان و داشتن یا نداشتن ویزا و پاسپورت و جای خواب وپول و همسفر و حوصله و خیلی چیزای اینجوری...

صبح که داشتم مقنعه رو سرم می کردم چشمم افتاد به ماهی مقوایی نوروز۸۴  که به چراق آویزونه و یادت افتادم و وقتی امروز زنگ زدی و از دلهامون گفتیم، یاد موج های همیشگی زندگی افتادم وبی تاب تکرار خاطره تولد ۸۵ من با تو و بچه محل افتادم که نقطه بودیم و هستیم الانم..توی پارک پشت خونه شما و اون موقع بچه محل هنوز شوهرت نبود و وقتی بهار می شد تو توی زمستون نبودی...!منتظرم که تولدم بیاد و خاطره رو توی ذهنم مرور کنم...روزهای تنهایی و عادی نمایانی و پر از بی تابی اینجا برام فراوونه...حیفه که به صدای بهار و آفتاب و بوی گلهای حساسیت آور توجه نکنم و ترجمشون روی توی ذهنم واست نگه ندارم....همه خیالشون راحت.من حافظه این مدلیم خوبه!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 17:22  توسط کوچولو  | 

 

"بارونهایی که سرعتشون زیاده  و مدتشون کمه و قطراتشون گنده است رو خیلی ها بهشون می گن رگبار! "اینو در جواب سوال یه بچه هه که خیلی خوبه دادم و یه جوری نگام کرد که انگار بعدن از جملم سوء استفاده خواهد کرد!!

بلخره عروسی خواهر هم تموم شد و یک عروسی ته ه ه ه  ایرونی بازی بود و از این دنگ و فنگ ها فراریم...کلن هر چیزی که اصل خوب و خوشمزه زندگی کردنم رو تحت الشعاع قرار بده منو فراری می کنه از خودش.و اگه بتونم فرار کنم حتمن این کارو می کنم!...نعنا هم رفت خونه بخت و کلن اسفند امسال۵ - ۶ تا از دوستای ۶۰-۶۱ ای من یه زندگی مشترک رو شروع کردن..امیدوارم همشون زندگی خوبی داشته باشن و به هر نوع تعریفی که از خوشبختی دارن برسن..

اینروزها کشف های زیادی داشتم... .

هوا  هنوز یه کم سرده ولی با این آفتاب و آسمون آبی و شمشادهای جوونه زده  و کوههای دور دستها که پوشیده از برف شدن،خیلی خوبه..حیفه اگه انقدر مشغول کار و درس و زندگی و مسائلش بشیم و غافل بمونیم از نفس عمیق بین درختها و شستن دستهامون با شبنمهای روی برگها...از بارونهای غیر قابل پیش بینی خوشم میاد و همیشه برام جالبه دیدن مردمی که از خیس شدن هراسونن و  یه سقف پیدا کردن تا فعلن زیرش وایسن و خیس نشن ...یه جورایی تنهایی پسندی گلومو گرفته انگار! می خوام برم به رنگ ارغوان...اما با تمام این تنهایی و گرفتگی گلو، وقتی می شنوم که مثلن یه دوستی رفته سینما یا هر جایی که منم می خواستم برم و نرفتم، توی دلم می گم کاش می گفت منم باهاش می رفتم... می دونم که م.ب.جون توی آزمون دکتری قبول می شه و زود می ریم ایستگاه ۵ و نذر (یعنی همون شرطی که باخته!) رو ادا می کنه.....من و عسل فهمیدیم که توی هیچ کدوم از شعرهای ساسی جون مخاطب مستقیم نیستیم! چون ساسی جون (!) همش عشق گوشواره داره و دخترا روفقط با گوشواره  حساب می کنه! و ما هم البته که گوشواره داریم اما گوشمون توانایی قبول هیچ نوع گوشواره ای رو نداره. واز الطاف ساسی جون(!) محرومیم...! مثل اینکه توی ممالک دیگه شبیه من خیلی زیاده..جناب برگشته از سفر می گه که توی اسپانیا یه هم کلاسی داره که خیلی شبیه منه..مهندس هم گفته بود من شبیه  لوبا توی مسکو ام، میتا هم بعد از کیش گیر داده بود که اونجا با  یه دختره نیوزلندی آشنا شدیم که خواهرش کپی تو بود (با خواهره  که کپی من بوده آشنا نشدناااا!!!) ..آقای بوسینی صفویه هم اصرار داشت که من خیلی شبیه خانم دنیس هستم که مقیم امریکاست اما زیاد میاد ایران و مشتریشونه...موجاهیت مرحوم هم می گه شبیه کارمند سفارت ایتالیا توی ترکیه ام!!!!...همه اینا و چندتا مورد دیگه که یادم نمیاد الان  توی یه بازه زمانی محدود بهم رسیده ها!و خلاصه می شه این نتیجه رو گرفت که" من" زیادی سیالم انگار و  خیلی جاها که نیستم هم هستم و شاید  یه روز همه شبیه هامو پیدا کنم و با هم یه کنگره کوچولو های متعلق به هیچ جا تشکیل بدیم و خیلی کارا کنیم..!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 14:44  توسط کوچولو  |