تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد

کوچولو می‌نویسد

 

دلگرمی، دلتنگی، دلبری، دلچسبی...همه مشتقات دل(!) این روزا خیلی ازم دورن و در عین حال خیلی هم ملموسن...زندگی این مدلی که همه چیز هست و هیچ چیز عمیق نیست هم عالمی داره. که البته این تشابه اسمی فقط یک تشابه اسمیه و ربطی به رنگ لباس و صورتی مجذوب نداره... از این دل گریزی چیزهای زیادی به دست آوردم که خیلی ارزشمنده....

یه چسبی سوغاتی گرفتم که یه آقاهه توی چین داره و اگه یه دمپایی رو که به هیچ طریقی نمی شه چسبوندش با این بچسبونی، ممکنه جاهای دیگه دمپایی یه روزی پاره بشه اما امکان نداره اون جایی که با چسبه چسبوندی  پاره بشه....هنوز نشده ازش استفاده کنم  اما به حرف سوغاتی دهنده اعتماد کردم!

این روزا بیشتر از هر چیزی خوشحالی بعد از حرف زدن با دوووست جووونم می تونه نقطه اوجم باشه و کم کنه از همه نا آرومی های اجباری و اجتناب ناپذیر.....اینکه دیگه واقعن از هیچ کسی هیچ توقعی ندارم وبرخوردهای آدمهای اطرافم هرچقدر هم که تلخ و آزاردهنده باشه اما تاثیری روم نداره هم خوبه و خوشحالم که بهش رسیدم.....بعد از حرفهای دووست جوونم و اس ام اس میم.ب.جون، به سفر فکر کردم. فکر کردن به این موضوع  شادم میکنه وبهم انرژی می ده و یه احساس غیر قابل توصیف برام به همراه داره....کنده شدن از همه چیز؟! نه..اینطوریام نیست که اگرم باشه بد نیست.چون کدوم همه چیز؟! نیومدم به دنیا که یه چیزای کوچیکی بدست بیارم و بعدش فکر کنم همه چیزه و بچسبم بهش....اینا هیچی نیست! هرچی هم بری و بدست بیاری و کشف کنی بازم هیچی نیست....کدوم همه چیز؟!چی می تونه همه چیز باشه که بدستش بیارم و دیگه چیزی نخوام؟؟! پس همه چیزی وجود نداره. حداقل برای من اینطوره.....باید بری و پیدا کنی خیلی چیزها رو .... حتا یک لحظه هم نمیتونم فکر کنم روزی همه چیز رو گذرونده باشم و همراه داشته باشم....توی این دوران فکر کردن و خیال داشتن این مدلی یه کم خلاف جهت جریان های جاریه اما ممکنه! و حالا هم که مدتهاست همین شده فکرهام..البته نهایتی هم نداره و نمی شه ماجرا رو توضیح داد و بست. نقطه پایانی برام نداره و شاید اصلن همینقدرش هم نباید می گفتم.....

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 22:12  توسط کوچولو  | 

 

احساس آزادگی بهترین احساس تا امروز بوده .....

فرار و قرار رو بر هم ترجیح ندادم...پی هر کدوم رو به وقتش که بگیری دیگه نه اسم فرار، می شه فرار. نه اسم قرار، می شه قرار....

استراحت چند روزه و آفتاب و دریا و سوتی هامون و ته مونده رژ لب قرمز دلربا و بستنی و خواب ظهر و دود هر وقته و غذاخوری های پر و پیمون و بی دغدغه گی و  فراموشی دلمشغولی های هر روز و بی فکری به بعد و کنداکتور های قلمبه و تاکسی خنک و خلوت و خانه داری کله صبح و خواب و خواب و خواب و خنکای شرجی و خرید و زمین خوری و ربودن قاشق چنگال و مهماندار خارجی و ایرانیهای خاله زنک و کتاب زن کامل و جلبکهای دریایی مهربون و عطر با ۵۰درصد تخفیف و رها شدن توی زمان بدون در نظر گرفتن حد و مرزها و از همه مهمتر رسیدن به چیزی که خواستی اتفاق بیفته...چه بده که نمی خوایم. و همیشه گله داریم که چرا اتفاق نمی افته...اول باید بخوای. مطمئن باش می افته....من که مطمئنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 18:47  توسط کوچولو  | 

 

روزها و هفته ها  زود می گذره و وقتی میام بیرون و به خودم نگاه میکنم تنم مور مور می شه... شاید هایی هست که ازش فراری نیستم اما نمی خوام همراهم باشه و توی این بیرون اومدن ها زیاد این شاید ها رو می بینم واصرار می کنم......

-----------------------------------------

خوشحالم که امروز رفتم و کلی نوستالژی زنده کردم...خیابون زاگرس.پلاک هفت..موسسه ای که بخش بزرگی از خاطراتم اونجاست و هنوزم وقتی از پله هاش میرم بالا بوی خنک تابستون ۹سال پیش به صورتم می خوره و این کم پیش میاد که بویی به صورتم بخوره.......هنوز مشتاقم که اول کی میاد جلوم و چقدر دلتنگ روزهایی شدم که توی پله های کاخ سفید می دویدیم و توی تحریره طویلمون شیطونی می کردیم و آقای صلاحی چقدر اذیت می شد از دست مایی که امروز هر کدوممون طرفی هستیم و چقدر بی خبریم از هم.....یاد همه دوستای اونجا افتادم و همه سالها توی فاصله پله های طبقه اول از جلوی چشام رد شد....دلم تنگ بود و با وجود اینکه بوی عطرم آزارش داد اما هنوزم سبک میشم از حرف زدن باهاش و خوشحال از اینکه دلگرمیه واسم... یاد همه روزهایی که توی اتاقش جلوش نشستم و گریه کردم افتادم و حالا انگار مقاوم ترم... یاد اونروز افتادم که تحریره و فنی یکی شده بود و کوچیک. و من توی تحریره بزرگ قدیمی تنهایی گریه می کردم و باقی مونده وسایلهامو جمع و جور می کردم...همه گریه ها و خنده ها ، ناراحتی ها و مبارزه ها و تلاشهای تک تک اون روزها، امروز برام شیرینه...و چه خوبه که سوم خرداد هست و بهانه ای دارم برای طی کردن پله ها و اشتیاق برای اینکه بوی خنک تابستون سالها پیش بخوره توی صورتم......

--------------------------------------------

خیلی جیب دوست دارم...! اینکه مانتوم جیب داشته باشه برام خوشاینده..اینکه بتونم وقتی از پله های کذایی میام پایین دستهامو توی جیبم بذارم  و مجبور نباشم برای تعادل هم که شده دستهامو تکون بدم یا به بندهای کوله ام بگیرم...دیروز برفراز پله های کذایی فهمیدم که خیلی جیب دوست دارم، خیلی خیلی جیب دوست دارم...یکی درونم گفت شاید جیب یه جور محافظه برام...اما جیب مایه شادی منه...به خودم که اومدم پایین پله ها دستهام توی جیب شلوارم بود  و از نظر اینا این خیلی بده که یه خانم در اون حالت باشه...نمی دونم محکوم کردن این موضوع به قوانین اسلام بر می گرده یا عرف خود ساخته ای که یه عده ی محدود بهش اعتقاد دارن اما اشاعه نامحدودی داره....اجبارها داره روی دوشم سنگینی می کنه...من عاشق مانتوهای جیب دارم هستم...خیلی جیب دوست دارم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 23:59  توسط کوچولو  |