روان و بی صدا و گاهی به اندازه مجموع تمام فریاد های دنیا، همه چیز پیش می ره و لحظه یابی تفریح این روزهای گرمه و این نکته که وقتی از بیرون میای و یکی ماچت میکنه و می گه وای وای چه داغی، خیلی بامزه است و یعنی اینکه خورشید باهات دوسته که هی بهت می تابه و می تابه و می تابه....
اتفاقات عجیب غریب و کار جدید و کلاسهای جدید و آدمهای مهم جدید و احساسهای درونی و بیرونی جدیدی که هم به شگفت وا می داردم وهم انقدر عادیه که یادم نیست ازشون تعریف کنم.....کلی حکایت از انواع شیوخ یاد گرفتم و داستان تکان دهنده عشق شیر آب به بشقاب چینی هم جزو همین حکایتها بود......توی مسیرهای رفت و آمد حواسم هست که گربه ها و گنجشکها رو بشمارم تا مبادا ازم دلگیر بشن.....فالهای حافظ این شبها و روزها خیلی عجیبن و توی این دوماهه دوم حافظ کلی باهام همراهه و البته یه چیزایی هم مثل رفتن مامان بزرگ به آسمونا وجود داشت که منو به فکر واداشت و مثل همون باد سرده بود که توی زمستون بدجور می وزه و تکونت میده و اینبار توی تابستون وزید و وزید و وزید......حرفهای شبانه و طولانی و دیدن دوستای خوبی که از داشتنشون خوشحالم موج خوش طعمی رو ایجاد میکنه که نمی ذاره در جابزنم ودویدن واقعی ام رو ادامه می دم.......یاد زمستون ۸۳ افتادم که کرم ابریشم وجود داشت و با اون آهنگ توی ذهنم وووول می خورد....سال عروسی مشتی بود و دیروز که مشتی هم واسه ۲هفته اومد ایران بیشتر یاد کرم ابریشم ۸۳ افتادم و اگه همه چیز بدون برنامه ریزی و فکر پیش بره، نتایج خوبی برام خواهد داشت.....
