تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد

کوچولو می‌نویسد

 

یه کم دچار تعلیقی و به هر طرفی که می ری هم کلی راه برای فرار هست و هم یه دیوار نامرئی سرسخت وجود داره که نمی ذاره فرار کنی و بری....پس با آرزوی اینکه "بگذره" خودتو سرگرم می کنی و البته می دونی که بگذره، تا ادامه پیدا کنه چون این خیلی احمقانست که آدم منتظر باشه حالش هر مدلی شد بگذره تا به آینده برسه..چون فرق حال و آینده هیچیه! و هر حالی یک آینده است و حتا هر گذشته ای هم یک آینده است.......همه جا رو بوی کلم هایی گرفته  که الان و هیچ وقت فصلشون نمیاد و همیشه فقط توی سرزمین آلیس اینا کشت می شه و منم از اونجا می شناسمشون...حالا با تمام سرریز شدنهای درونیت اما خالی خالی ای و این مدل تعلیق که قبلن اپیدمی شده بود باز هست، و اینکه حالا باید اینو برای کسی هم توضیح بدی می تونه عذاب آور بشه ...چون نمی تونی حتا برای خودت توضیح بدی، و برای دیگران  هم فهمیدنی نیست......کلن وارد شدن به اونجور مسائل هیچ وقت واست خوشایند نبوده و تویی که به این معتقدی و این برات یه باور درونی شده حالا چجوری می خوای به یکی دیگه بگی!..باز دوم شخص مفرد بودن همه چیز رو گرفته و این به خود اومدن وقتی اتفاق می افته که تو از خودت توقع جمع شدن داشته باشی و این زیاد در دسترس نباشه....بدمزه است!

----------------------

نمیشه با میم.ب.جون، فیروزه با مزه و خواهر صفا همسفر بشم و این با همه اوضاع خلاف جهت حرکتی این روزهام جمع شد...خیلی احساس نیاز می کردم به اون سفر و از به هم خوردنش( با ایمان به اینکه حتمن به نفعم بوده) خیلی ناراحت شدم....ماجراهای دوووست جوونم هم از دیشب روانم رو در انحصار خودش درآورده و این تا ۲۳ سرکار بودن برام آزار دهنده شده..برخورد با آدمهایی که حتا یک نکته مشترک هم باهاشون ندارم برای منی که اهل باسیاست رفتار کردن نیستم و به باصداقت رفتار کردن اعتقاد دارم سخت تر می گذره......یه عالم موضوع هست که همشون توی سرم ووول می خورن و من فقط بیننده این ووول خوردنشون هستم...واقعن دوست دارم مثل همیشه توی این اوضاع و احوالات وارد مرحله نگاه کردن بشم اما اینبار چرا همه چیز اینجوری شده نمی دونم و حتا به این موضوع که چرا همه چیز اینجوری شده هم دارم فقط نگاه می کنم....

...... هنوزم با خورد چای پررنگ و شکلات، تمام شادی های دنیا میاد توی دلم و حتا اگه آبنبات های مورد استفاده در شرایط اورژانسی رو هم جا بذارم باز غمگین نمی شم....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 19:9  توسط کوچولو  | 

 

ایستاده ام و انگشتانم را به انگشتانت گره کرده ام تا دستانم در دستانت آرام گیرد..تا بلرزم، بترسم، اما یک قدم بردارم و از شجاعت خود لبخندی عمیق روی لبانم بنشانم...هنوز لرزان و گریزان اما با وجودی سرشار از شجاعت قدم بر می دارم..دستم در دستانت است و تمرین می کنم..تمرین میکنم که اگر روزی انگشتانم از انگشتانت جدا شد، باز هم قدم بردارم...

---------------------

اگر به باده مشکین دلم کشد شاید/ که بوی خیر ز زهد و ریا نمی آید

جهانیان همه گو منع من کنند از عشق/ من آن کنم که خداوندگار فرماید

--------------------

{ Delete }

-------------------

دلم! با من کنار بیا لطفن.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 14:19  توسط کوچولو  | 

 

 حرف می زنی،  حرف می زنم..سکوت می کنیم..قرار شد از قید "من" و "تو" استفاده نکنیم و این اشتراک برای منه همیشه تنها و مستقل یه کم عجیبه... تالار وحدت منو یاد  ی  و یحیا و خواهر می اندازه و کنسرت آلبا و فردای کنسرت آلبا...یاد تمام کارهایی که توی ذهنم بارها وبارها انجام دادم و هیچ وقت عملی نشدن...دیشب به بچه محل هم فکر کردم و اس ام ای که فرستاد و پاهای من که توان هم قدم شدن و رفتن باهاش رو نداره و البته اینکار رو هم توی ذهنم بارها و بارها انجام دادم... از قید گذشته رها شدم و  به آینده هم به طرز عجیبی نگاه می کنم و بدجوری سرنوشت داره منو قانع میکنه که نقش پر رنگتری از همیشه داره....توضیح ماجرا برای خودم هم سخته و و البته دنبال توجیه و تفهیم هم نیستم...به  هر حال انگار ایستگاه ها یکی یکی داره طی می شه و من وسط راه به این دلیل که دلیل قانع کننده ای برای ادامه مسیر اصلیم نداشتم، خطم رو عوض کردم و سوار قطار دیگه ای شدم که به مقصد قبلی نمی ره اما به مقصد دیگه ای می ره که احساس بهتری نسبت بهش دارم....مثل همیشه بیشتر از رسیدن به مقصد، دلخوش حرکت توی مسیر هستم و هیچ وقت حاضر نبودم و نیستم که مسیر رسیدن رو از دست بدم تا به هدف برسم...معلوم نیست! شاید باز هم باید خط قطار  رو عوض کنم اما بهش فکر نمی کنم.هر وقت لازم باشه خودش عوض می شه...دست من نیست.دست هیچ کدوم از من ها نیست!

------------------------------

انتظار نداشتم استاد محبوب سر روش تحقیق اینطوری برخورد کنه و دلم سوخت که منی که این همه با کلاس همراه بودم و با استاد قدم به قدم حرکت کردم ، آخر ترم این همه پایین تر باشم  از نمره احمق هایی که بود و نبودشون توی کلاس نه برای خودشون و نه برای کلاس فرقی نمی کرد....و همیشه این مدل سیستم آموزشی ایران بوده که منو خیلی خیلی آزار داده...جالبه که اخلاق اسلامی که حتا یک جلسه هم سر کلاسش نرفتم و نصف سوال های برگه اش رو هم جواب ندادم بهم داده۱۹.۵ اونوقت درسهایی که یک جلسه هم غیبت نداشتم و فعال ترین دانشجوی کلاس بودم چه نمره هایی دادن....! و البته برام ناراحت کننده است که اساتید منتقد و روشنفکر هم این کارها رو کردن! نمی خوام آخرش به این نتیجه برسم که همه مثل همن و حرفهاشون هم مثل نسیمیه که می یاد و می ره و توی عمل هیچن و فرقی از آدمهایی که همیشه زیر تیغ انتقادشون بودن ندارن.وقتی خود آدم در حد توانایی ها و اختیاراتش اینه، چطور می تونه انتقاد کنه از نظام مملکت و دستگاههای بزرگتر...همه چیز مثل کلم سفید می مونه!(همون کلم هایی که باهاشون ترشی و شور درست می کنیم) کوچیکترین تکه مثل بزرگترین تکه است، فقط حجمش کوچیکتره......واقعن برای خودم مهم نیست که چه نمره ای بگیرم و چیزهای دیگه ای برام مهمه...اما توی این نظام آموزشی آخرش فهم تو رو از روی معدلت می سنجن! و این دردناکه در مقابل یه سری آدم نفهم که نمره گرفتن، تو بخاطر نمره پایین تر نفهم تر قلمداد بشی...!!!! از نظر من مقایسه آدمها با هم کار بسیار اشتباهیه اما اینجا این یک مدل کار مرسومه(!) و ملاک مقایسه هم نمره و معدله نه توانایی و فهم! نمره هایی که همه می دونن گرفتن و نگرفتنش با چه سیستمی اتفاق می افته... .

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 14:0  توسط کوچولو  | 

 

تالاپ تالاپ...تالاپ تولوپ....صداهای مغزمه یا قلبمه یا اصلن این صدا ها هست واقعن؟؟!...همه چیز قابل توصیف و توضیح نیست...برای خیلی چیزا کلمه ای وجود نداره  و نبودن کلمه ها اجاز نمی دن فکر و احساسم همه جا منتشر بشن....یه روند درونی رو به رشد که معلوم نیست چه رنگ، حس و معنای خاصی داره اما سرشاره از نو بودن و رویا پردازی به سبک هایدی جانه....به چیز خاصی فکر نمی کنم و دغدغه ها و نگرانی هایی رو که معمولن آدمها در موقعیت های اون جوری دارن رو ندارم و این موضوع  عالیه اما تنها چیزی که کوتاه نمیاد و الان ۱۸ ساعته که حضورش خیلی پر رنگه، همین تالاپ تالاپ و تالاپ تولوپه.... به خاطر ثبت این روزها هستم!

+ نوشته شده در  شنبه نهم مرداد 1389ساعت 18:51  توسط کوچولو  |