تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد

کوچولو می‌نویسد

 

خیلی خوبه که وسط اتوبان نیایش بتونی با سرعت رانندگی کنی و فریاد بزنی و از خدا و عالم واسه اینکه میتونی خوب باشی و لحظه های دل انگیز داشته باشی تشکر کنی.... هر چند که خیلی روی خودم کار کردم تا کمتر بخاطر اتفاقات بدمزه ناراحت بشم و دلم اونقدر بزرگ بشه که غم و شکستگی توش گم باشه و حس نشه، اما بازم وقتی از این ساعات خوب برام پیش میاد و رها میشم و سبک قدم برمی دارم، خیلی ذوق می کنم که فرصت زندگی دارم...ممنونم خداجون...

حالا دیگه فکر کنم راه کوهسار رو یاد گرفتم هر چند که پارک بانوان رو ترجیح می دم ولی خوب اونجا هم احتمالن توی روزهای پاییزی بیش از پیش به جاده چالوس شبیه می شه... کیک شکلاتی و دود با عکسهای سفری که نرفتم اما انگار رفتم و لب تاپ فیروزه که هم خودش هم موسش خیلی با کلاسن و فندک لبی  تی بگ و خانم و آقایی که به اندازه کل عمر من (بلکه هم بیشتر) جوجه کباب خوردن(!) و آلاچیق تاریک رو به استادیم آزادی در دور دستها و حرفهای پراکنده و یه نفر که می خواد بره یه قبری رو توی کرج به دینامیت ببنده و با اینکه می خواد این کار رو بکنه اما ته دلش این نیست چون وقتی می خواد از طرف نام ببره بهش می گه "آقا" و خونه میم.ب.جون اینا و این آرامشی که از میم.ب.جون به من می رسه و کسب عنوان آبجی ای پس از ساعاتی و دوتا کتاب خوب که می تونم این چند روز بخونم تا تابستونم خوبتر تموم بشه و صدای دوست داشتنی جیرجیرکها و  کشیدن نفس راحت توی این شهر پر دود ودم وگوشواره فازی که نیکتا براش ساخته و اینکه منم هفته پیش گوشهامو در ۲۳سالگی سوراخ کردم و دیگه می تونم گوشواره بندازم و آیا جاسیگاری درسته یا زیر سیگاری و خانم دکتری که بستنی یخی پرتغالی دوست داره و فکر می کنه هنوز قیمتش۵۰ تومنه! خلاصه نمی شه اما خلاصش اینکه روزهای خیلی خوب زندگی با آدمهای خوب اونقدر مهمن که قانعم می کنن زندگی رو دوست تر بدارم و قدرش رو بیشتر بدونم و تن به چیزهایی که روانم رو آسیب می زنن ندم....نگاه کردن گاهی تنها استراتژیم می شه اما وقتی درک می کنم و می چشم، احساس میکنم که باید همه تلاشم رو بکنم که روزهایی که با نگاه وسکوت شب میشن کمتر پیش بیان تا کمیت زندگیم هرقدر هم که بود اما کیفیتش بیارزه!

کوچولو شماره ۲دیگه خیلی بزرگ شده و خیلی دوستش دارم و بودن یه نی نی ۲سال و ۴ ماهه توی خونه آدم می تونه خیلی هیجان انگیز  باشه.. با هم بازی می کنیم و نقاشی می کشیم و قاقا لی لی آبی می خوریم و شبا از آسمون واسه مامان و بقیه ستاره میچینیم....حرف زدنش هیجان انگیزه و اینکه ساده و پاکه برام لذت بخشه...

--------------------

نمره روش تحقیق عملی با لطف استاد حل شد و اینکه خوب خود منم خیلی وقتا خیلی تندم و باید این توقع رو از دیگران هم داشته باشم...به هر حال هنوزم حرف یکی از سال ۸۴ توی گوشمه که بهم گفت آخر دانشگاهت هیچی برات نمی مونه جز چند تا دوست خوب یا یکی دوتا استاد خوب و چیزهایی که خودددددت در کنار درست یاد گرفتی....دوستی که خوب باشیم با هم برام نموند. اما چندتا استاد خوب برام مونده و یه چیزای دیگه.....فقط امیدوارم این ترم تموم بشه و به خاطر تفسیر نهج البلاغه مجبور نشم یه ترم دیگه هم برم.....همه اینا بازم مربوط به سیستم مسخره اداری نشگاه ما واینکه باهات همکاری کنن یا نه!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 0:51  توسط کوچولو  | 

 

سه روز تا هر ساعتی که دلم خواست خوابیدم و عصرها تا هر ساعتی که دلم خواست بدون فکر به فردا گشتم....افطاری ۴۰ و رستوران گردون و دیروزش در باغ مستوفی و حلیم و آش و عکسهایی از آکواریوم با دود شکلاتی خواهر صفا  و میم.ب.جون که همیشه برام یه سورپرایز مکانی داره!...برخلاف پیش بینی چند ماه پیشم  توی اینروزها سفری برام جور نشد  اما بد هم نگذشت....به هر حال لحظه ها به خودم کیفیت خالی ای داد که رنگی نداشت اما اثرداشت....معنی "به درک" رو با اون جمله انگلیسیه دکتر لایتمن یکی کردم و توی ذهنم همه اینا بهترین علت شد واسه پاک کردن اس ام هایی که کلن دیگه سالهاست این چیزا برام اهمیت نداره.... کلی با همبازی کودکی چتیدم و حرفهای مهمی زدیم که برام جالبه با کسی در این موردهای شخصی حرف زدن....

واقعن دیگه حس خاصی به عنوان میهن و میهن پرستی و ملیت  ندارم(!) و شاید همش بخاطر اینه که یه آدم جهان وطنم و کشف این ویژگی برام ارزشمند بود و شارل بودلر هم کمکم کرد واسه این کشف... همینکه می تونم برای بار ششم  هم فیلم مورد علاقم رو تماشا کنم و احساس تماشای بار اول رو داشته باشم کافیه....هات چاکلت و کیف آدیداس تیم ملی ایتالیا یعنی اینکه تماشای دربی شهر میلان نزدیکه و اون روز به سال ۲۰۱۰ که روی کیف نوشته می خندم و یاد اینروزا می افتم..مممم و انواع پیتزا با سس های ویژه که ناممکن ازشون تعریف می کرد رو می خرم و توی استادیوم می خورم.....دنیا همینه و ممنونم ازت که بهم گفتی به درک و تصمیمم مشخص تر شد....فقط نمی دونم این همون اتفاق ۲۳سالگیه که از ۱۰سالگی حسش کرده بودم یا نه...!کاش همون باشه و تموم بشه زودتر!

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 19:38  توسط کوچولو  | 

 

 

دلم خبر خوب می خواد...دلم بی وزنی می خواد....دلم رهایی و آزادی از نوع خودم و دووووست جووونم می خواد.....دلم یه دل راحت و خالی ازهمه چیز می خواد.....

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 1:54  توسط کوچولو