تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد

کوچولو می‌نویسد

 

از اینکه گروههای مختلف دوستان با تیپ ها و سلیقه های جورواجور دارم احساس مسرت خاطری دارم که خوشرنگه....گروهی که با عسل ایناییم و هر دفعه چند تا آدم جدید هم داره و همیشه من و یار دبستانی و عسل ثابتیم، گروه جالبیه که حرفهای خنده دار وصدتا یه غاز زیاد توش رد و بدل می شه....یعنی در واقع با ماهیت و شخصیت من فاصله داره اما اینکه می تونم باهاشون باشم و خوش بگذره  خوبه... . به هر حال همین کمک می کنه تا بیشتر بفهمم!خیلی چیزا رو......امروز وسط گردهماییمون چند دقیقه رفتم توی فکر و به این نتیجه رسیدم که بین همه گروهها این گروهها به ترتیب بیشتر تر به من نزدیکن : گروه خودم و دوست جوووونم /خودم و میم.ب.جون / خودم و موش نرم و مهربون /خودم و نعنا/ خودم و فازی و فیروزه با مزه/ خودم و یار دبستانی/ خودم و استرابری/ و فعلن گروه دیگه ای به یادم نیومد! اما این تعداد با تعداد ادمهایی که دور همیم خیلی فرق داره و همین مسرت بخشه که هنوز توانایی برقراری ارتباط با قشرهای مختلف رو دارم و هنوز در حرکتم...به هر حال امروز روزی بود که آخرش دل درد گرفتم و در طولش هم از مشتهایی که به دیوار کوبونده می شد می فهمیدیم استقلال موقعیت داشته و ما اینور دیواری ها باید حواسمون باشه!

خودم رو با  دوست جووونم توی رستوران نزدیک میدون دیدم که به نوار نقره ای روی درخت نگاه می کردیم و اینبار ما دوتا بودیم و خبری از فلسفه نقطه بافی نیست.....احساس خوبی داشتیم و حیف که هر وقت از این احساس های خوب میاد سراغم آخرش وقتی به دور بودنش فکر می کنم غمم می گیره و حتا شاید اشک!....ی  وقتی باقالا پلو و فسنجون می پزه واز ۷تا شیشه ترشی اش حرف می زنه می گه  آشپزی مثل یه هنره و من چند شب پیش به اینکه نذاشتم آقاهه که توی کوچه مهری ورود ممنوع میومد بهم زور بگه و رد بشه و آخرش خودش مجبور شد دنده عقب بره، فکر می کنم اینم هنره!...البته ماجرای عذاب وجدان خانم دکتر بابت نوشتن برگه دانشجوهاش هم در نوع خودش هیجان انگیز بود و اینکه آرزوی معلمی من که به نظر خواهر خیلی احمقانست هم یه روزی عملی می شه و حتا از الان برنامه ریزی کردم که هر جلسه باید چه مباحثی رو تدریس کنم.... .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 20:19  توسط کوچولو  | 

 

پشت چشم چپم برای دومین بار توی ۳ ماه گذشته قلمبه شده ( قلمبببببه با لحن نعنا جونم!).... ظهر یه لحظه نگاه کردم دیدم ۳ مدل پماد توی اتاقم هست که برای چشم و گوشهام استفاده میکنم، دیروزم توی نشگاه حمل کوله سنگین یه لحظه هایی اذیتم کرد، پله های کذایی رو که می رم بالا به نفس نفس می افتم واینکه ۲تا نوع دکتر هم هست که باید برم...همه اینا امروز ظهر منو به این فکر انداخت که دارم اولین قدمهای از دست دادن سلامتی رو بر می دارم... از داشتن رویای ورزش صبحگاهی دیگه خسته شدم ونشد که عادت قدیمم رو توی ماههای گذشته و حتا  کل سال قبل از سر بگیرم...فکر سلامت نبودن دردناکه و این فکر به ذهنم رسیده...باید یه فکری واسه خودم بکنم و یه حرکتی انجام بدم......

روزها می گذره بدون اینکه فرصت کنم توی تقویم خطشون بزنم!

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 0:1  توسط کوچولو  | 

 

با اینکه بوی مهر میاد و حساسیت فصلیم هم از چند روز قبل مثل آلارم اومدن پاییز رو خبر می داد اما انگار یه جورایی از اومدن پاییز غافلگیر شدم و توی عمل انجام شده قرار گرفتم...به هر حال یه جورایی انگار روی یه حباب ام و البته ماجرای پیچیده ای ست که خودم هم برای خودم توضیحش ندادم وبیشتر حسیه تا تعریفی....بازگشت هری پاتر فصل جدیدی که با نوستالژی عمیقی همراهه رو ترتیب داده و البته بعد از حدود ۳ سال من خیلی چیزا در موردش فهمیدم و در مورد خودم هم! و خوشحالم که اون هنوز توی نقطه ۳ سال پیش ایستاده و من فرصت گشتن داشتم و حالا که برگشتم چیزی از دست ندادم...و همین باعث فراموشی همه اتفاقات روزهای قبل شد برام و اینکه باز ماجراهای من وآدمها و اقیانوسی که هممون می تونیم توش شیرجه بزنیم و اینبار مهم نیست که شنا بلدی یا نه، مهم اینه که چقدر شجاعت داری و آیا می تونی توی فاصله پرتگاه تا اقیانوس دووم بیاری و زنده بمونی یانه؟!...

فکر سفری که برای نوروز توی ذهنم بوجود آوردم شادم میکنه و یه انگیزه است واسه گذروندن ۶ماهه دوم سال!..دلم برای دووووست جووووونمممم خیلی تنگیده....هر روز جای خالیش رو احساس می کنم و تلاش می کنم تا هر جور شده سفر رو ردیف کنم.... حتا با این اوصاف که ویزا نمی دن و این موضوع که انگار ماها با پاسپورت ایرانیمون واقعن جزو هستی و جهان به حساب نمیایم(!!!!)  اما عاقبت یابنده منم!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 12:38  توسط کوچولو  |