از اینکه گروههای مختلف دوستان با تیپ ها و سلیقه های جورواجور دارم احساس مسرت خاطری دارم که خوشرنگه....گروهی که با عسل ایناییم و هر دفعه چند تا آدم جدید هم داره و همیشه من و یار دبستانی و عسل ثابتیم، گروه جالبیه که حرفهای خنده دار وصدتا یه غاز زیاد توش رد و بدل می شه....یعنی در واقع با ماهیت و شخصیت من فاصله داره اما اینکه می تونم باهاشون باشم و خوش بگذره خوبه... . به هر حال همین کمک می کنه تا بیشتر بفهمم!خیلی چیزا رو......امروز وسط گردهماییمون چند دقیقه رفتم توی فکر و به این نتیجه رسیدم که بین همه گروهها این گروهها به ترتیب بیشتر تر به من نزدیکن : گروه خودم و دوست جوووونم /خودم و میم.ب.جون / خودم و موش نرم و مهربون /خودم و نعنا/ خودم و فازی و فیروزه با مزه/ خودم و یار دبستانی/ خودم و استرابری/ و فعلن گروه دیگه ای به یادم نیومد! اما این تعداد با تعداد ادمهایی که دور همیم خیلی فرق داره و همین مسرت بخشه که هنوز توانایی برقراری ارتباط با قشرهای مختلف رو دارم و هنوز در حرکتم...به هر حال امروز روزی بود که آخرش دل درد گرفتم و در طولش هم از مشتهایی که به دیوار کوبونده می شد می فهمیدیم استقلال موقعیت داشته و ما اینور دیواری ها باید حواسمون باشه!
خودم رو با دوست جووونم توی رستوران نزدیک میدون دیدم که به نوار نقره ای روی درخت نگاه می کردیم و اینبار ما دوتا بودیم و خبری از فلسفه نقطه بافی نیست.....احساس خوبی داشتیم و حیف که هر وقت از این احساس های خوب میاد سراغم آخرش وقتی به دور بودنش فکر می کنم غمم می گیره و حتا شاید اشک!....ی وقتی باقالا پلو و فسنجون می پزه واز ۷تا شیشه ترشی اش حرف می زنه می گه آشپزی مثل یه هنره و من چند شب پیش به اینکه نذاشتم آقاهه که توی کوچه مهری ورود ممنوع میومد بهم زور بگه و رد بشه و آخرش خودش مجبور شد دنده عقب بره، فکر می کنم اینم هنره!...البته ماجرای عذاب وجدان خانم دکتر بابت نوشتن برگه دانشجوهاش هم در نوع خودش هیجان انگیز بود و اینکه آرزوی معلمی من که به نظر خواهر خیلی احمقانست هم یه روزی عملی می شه و حتا از الان برنامه ریزی کردم که هر جلسه باید چه مباحثی رو تدریس کنم.... .
