تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد

کوچولو می‌نویسد

 

طوفانی برقرار است....طوفانی پر از فکر و فرار از فکر. پر از صدا و سکوت. پر از شادی و غم. پر از دلهره و آرامش. پر از شلوغی و تنهایی.پراز روشنایی و تاریکی. پر از دانسته ها و ندانسته ها. پر از باید و شاید. پر از دویدن و ایستادن. پر از لبخند و اشک. پر از تصویر و خالی از هر صورتی. . . پر از همه چیز. حتا چیزهایی که چیز هم به حساب نمی آید...طوفانی برقرار است....

"خانم [........] شما جهت [.........] واجد شرایط و مناسب می باشید.در صورت تمایل می توانید اقدام کنید."

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 0:56  توسط کوچولو  | 

 

روزهای پاییزی به شدت عیان شدن و من که ترجیح می دم زیر بارون با پونه باشم تا برم قدم بزنم...لاک قرمزی که زدم امروز کلی بهم انرژی داد و دیگه نیت solitaire هام اینه که عید رفتنی ام یا نه و این موضوع خوبیه یا حداقل بهتر از موضوعات دیگه است که می شه در موردش نیت کرد...-غواص به دنبال طلا -بازی می کنم و حداقل برای دقایقی از همه فکرها جدا می شم...خیلی اتفاقات توی روزهای گذشته افتاد و چقدر هی دلم می خواست بیام اینجا بنویسم..از قرمه سبزی خونه میم .ب.جون اینا و ماجرای گرت،آرت،پورت که خیلی خوب بود و کدبانوی شکلات که شیکمش قلمبه شده وحس بویایی خفنی پیدا کرده تا جاییکه توی اتاق هیچ بویی نبود و اون اصرار داشت که بوی عطر مردونه خوووووبی میاد و البته من به روش نیاوردم که بویی نمیاد!!!! توی کامواها موج می زنم و خوشحالم که امسالم بهانه برای بافتن دارم و این بوی بارون و درختها که به مشامم می خوره هی از خدا تشکرمی کنم که به فکرمه... چای اعصاب کشف جدیدمه و درد و دل مرد کافه چی هم در نوع خودش به دلم نشست و البته چرا باید یکی که تازه ۲۵ سالشه هی بگه پیر شدیم....!! هیجان فکر کردن به اتفاقهای خوب رو به هیچ قیمتی از خودم دور نمی کنم تا توان داشته باشم بمونم هنوز.... .

--------------------

آبان ۸۳بود که کوچولو می نویسد متولد شد...همون سالی که مشتی جونم ازدواج کرد و چقدر با دوووست جوووونممم  کلنجار رفتم وبهش گیر دادم که وبلاگ بزنم.....۶ساله شدن کوچولو می نویسد رو بهش تبریک می گم و خوشحال میشم از مرور خاطرات مختلف ۶سال گذشته که خیلی طولانی تر از ۶سال بوده و امیدوارم ۶ سال های بعد هم همینطور طولانی باشه...از اینکه نفهمیده باشم یک سال چجوری مثل باد گذشت بدم میاد و می دوم تا به خوش اومدن ها برسم...

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 21:57  توسط کوچولو  |