تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد

کوچولو می‌نویسد

 

 

آسمون صدامو شنید....برف اومد...یکی گفت دارم یه آدم برفی می سازم و می خوام اسمشو بذارم  ش ...سکوت برف یه آرامش قلمبه ست....دلم زمان بی حرکت و طبیعت می خواد.....سفر می خوام....نمی خوام به امتحانا فکر کنم و دوست دارم جلوی همه کارهای انجام نشده تیک بزنم....آسمون جونم مرسی.....

----------------------------------

مممم....شاد شدم از نوشته های دوستام که امروز خوندم..توی همه وبلاگهایی که سرزدم کلی چیزهای خوب و نارنجی بود و یه جورایی امید خزید توی وجودم...استاد وجود داشتن هم که همیشه خوبه و اینبار حرفهاش توی تمام رگهام جاری شد انگار، یا حداقل به حرکت در اومد....دلم از کهکشان های شیری رنگ و سیاه و براق و ستاره های مصنوعیش خسته شد و پر کشید به سوی آسمون سفیدی که زیر بار کلی جو و اتمسفر و ناراحتی و بی توقعی از همه دست و ژا می زنه و رها و بدون فکر داره فقط به آسمون سفید روزهای برفی نگاه می کنه که پر از رنگین کمون و ستاره است.....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 12:39  توسط کوچولو  | 

 

مادر جون رفت...خیلی آروم.از اون رفتنایی که آدم باور نداره..یک هفته است که وقتی می رسم سر چهارراه سامان، جایی که ۳۰۰متر تا خونه خودمون توی راه مستقیم و ۳۰۰متر با خونه مادر جون توی راه سمت راست فاصله دارم، می دونم که دیگه راهی جز مستقیم ندارم  و پشت در خونه مادرجون کسی به استقبالم نمیاد و قربون صدقم نمیره و مجبورم نمی کنه از همه میوه ها و خوراکی ها بخورم و براش از خودم بگم....این برام دلتنگی می یاره.برای منی که خیلی وقته برای کسی دلتنگ نمی شم...از اینکه گزینه پیچیدن سمت راست رو از دست دادم دلم غمگین می شه...از اینکه دیگه ساعت ۹صبح کسی زنگ نمی زنه خونمون تا حال دونه دونمون رو بپرسه غمگین می شم...از اینکه دیگه کسی پیغام گلایه آمیز در مورد اینکه چرا خونه نیستین روی پیغام گیر نمی ذاره غمگین می شم...از اینکه دیگه مادر بزرگ و پدر بزرگی برام نمونده غمگین می شم...از اینکه دیگه کسی بهم نمی گه تو رو یه جور دیگه دوست دارم غمگین می شم...از اینکه دیگه کسی از پادردش برام نمی گه غمگین می شم...از اینکه دیگه کسی بهم نمی گه برات آرزوی عاقبت به خیری و خوشبختی دارم غمگین می شم...از اینکه وقتی یاد مادرجون می افتم اشک میاد توی چشمهام غمگین می شم.......دلم می خواست هنوزم می تونستم سر چهاراه سامان بپیچم سمت راست و ۳۰۰متر برم تا زنگ طبقه اول (که همیشه قدم بهش می رسید و اون موقع که کلاس اول بودم کلی باهاش حال می کردم) رو بزنم و یکی بهم بگه: بیا تو مادر جون.....

-------------------------------------

خیلی امیدوارم به نتیجه کارمون توی اردیبهشت که من و موش نرم و مهربون و دخترخالش با هم پا درش گذاشتیم.یه جورایی از اون رویاهاست که باید نگهش داشت و به وقوعش ایمان داشت.......دلم رهایی می خواد...دلم می خواد چیزهایی که بهم دوخته شده و از اینور و اونور زندگیم آویزونه رو بچینم و بندازم توی رودخونه تا برن وبرن وبرن و از من دور شن....سبک شم.اونقدر سبک که بتونم راحت بپرم هوا و دستمو به ستاره ها برسونم....از زمستون بی بخار فراری ام...بدون برف وسفیدی ترجیح می دم چشم انتظار بهار بشینم تا دلخوش زمستون!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 0:26  توسط کوچولو  | 

 

ممممم..از شنبه های هفته هایی که برنامه عصر رو ندارم خیلی خوشم میاد. با اینکه همیشه حتا توی بیکاری هام هم کلی کار هست که باید انجام بدم ( و در واقع می شه انجام بدم و اصولن بیکاری برای من تعریف نشده)، اما از شنبه های هفته هایی که برنامه عصر رو ندارم خیلی خوشم میاد چون تا هروقت بخوام می خوابم و کارهای بیخودی انجام می دم که برام خیلی لذت بخشه...کارهایی که برای خودمه....مثل امروز که یک ساعتی توی خرازی شلوغ محل بودم و کلی مهره و پولک های رنگارنگ رو زیر و رو کردم و خریدم و پر شدم از حس خوب زندگی...یا اینکه هی زنگ زدم به تعمیرگاه و پرسیدم که برام لاستیک آورده یا نه..یا اینکه بی هدف توی صیاد رانندگی کردم و دود زدم...یا اینکه پفک و چیپس خریدمو  آرایش کردم...یا اینکه وب گردی کردم....یا اینکه ناهار رو توی آشپزخونه خونمون خوردم و پلو خورشت بود...یا اینکه همه بار غم روی دلم رو به آسمون دیشب سپردم و امروز آروم آروم بودم...یا اینکه از اینکه تازه ساعت ۹شب است بی دلیل خیلی خوشحال شدم!!....یا اینکه می تونستم ظهر رو مثل بی مسئولیتها سپری کنم...واااااای از شنبه های هفته هایی که برنامه عصر ندارم خیلی خوشم میاد....از این سرمای شدید و آلودگی هوا و بوی تلخ زمستونی هم خوشم میاد که با اینکه خیلی سرده اما تمام بازدم های منو توی خودش جا داد..........خیلی خوبه.چقدر تغییر...!دیگه از خوندن بعضی چیزا نمی سوزم...نمی دونم چرا یک ماه تمام اس ام هامو پاک نکردم و نمی دونم چرا دیروز و کمی امروز خوندم ومرور کردم یه آغاز و شاید پایان رو...ولی واقعن احساسی نداشتم.احساس غم و ناراحتی و فکر و خیال و اینها نبود.یا اگه بود بد نبود...از این تحول خشنودم.ممنونم خدایم که نگاهم می کنی و هوامو داری. ممنونم.

--------------------------------------

دیشب خیلی آروم شدم از بودن با شما به بهانه سبزی پلو با ماهی و سس مخصوص! ساعتهای خوبی بود و با اینکه حرف خاصی از ماجراهام نزدم اما آروم و خالی شدم.....خوشحالم که هنوز خودمم و هنوز خودم می تونم خودمو جمع و جور کنم و به خودم اعتماد کنم و نذارم توی حال و هوای بدمزه بمونم.... ممنونم از خودم.از خودم که هوامو داره. از همه اوناهایی که از اول کشف خود بهم کمک کردن(و بعیده خودشونم بدونن که کمک کردن) که هر روز خود قوی تری بشم.... لبخند.

----------------------------------------

منتظر بود...دیروز گفته بود یا امروز یا فردا عصر قرار ملاقاتی بذار... عصر که تمام شد مطمئن شد که تمام است.مطمئن شد که خبری از ملاقات نیست. فرصتش تمام شده بود.روزها و حرفهای گذشته را مرور نکرد تا مبادا دل چرکین شود.تا مبادا دل شکسته شود. چشمهایش را بست و با خود گفت: گفتم که، یا امروز یا فردا عصر.امروز که ملاقاتی نذاشتی، اما هنوز به فردا امید هست..... و اینطور بود که می توانست تا همیشه منتظر بماند.بدون اینکه بفهمد فرصتش تمام شده یا دل چرکین شود و دل شکسته..

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 21:23  توسط کوچولو  | 

 

زیاد پیش اومده که مدت طولانی بشه و نیام اینجا بنویسم اما توی همه این سالها فقط اینبار بود که واقعن دلم پر می کشید واسه کوچولو نوشتن و خیلی خوشحالم که الان دارم تیلیک تیلیک تایپ می کنم....همه این روزها مثل همه روزهای دیگه پر بود از ماجرا و اتفاق و بالا وپایینهای عجیب و غریب...کلی سردرگمی و اشک و حرص و فکر  و فکر و فکر....شاید همه اینا رو بشه به پای تبعات ۲۳سالگی نوشت،شاید. دلم گرفت و خوب شد و خوابید و بیدار شد و معلق موند....خونه یار دبستانی و step up 3 و جوراب سپیده  و خونه میم.ب.جون اینا و دیدار قبل از تولد فیروزه بامزه و تولد ۳ساعته آرنیکا و حرف زدن دیشبم با دووووست جووونم، الان که فکر می کنم می بینم توی کل این ماه فقط همین موقعیتها رو دوست داشتم و بس! و این نهایت فاجعه است برام.....حرص و اعصاب خوردی ها و دروغ شنیدنها و دل آزاریهای  کذایی هر روز بیشتر از روز قبل شده و هر بار که از اون همه پله بالا می رفتم دلم می گرفت و زخمهاش تازه می شد و شاید یاد اشکهام که می افتادم دلم می خواست زمان دیگری بود، اما نبود.....خوشحالم که با خان(حمال سابق) خوبی و انرژی و امید داری...منم دارم اما..... .استاد وجود داشتن  یه بار بهم گفته بود که باید قطرهای درونیت رو قوی کنی تا تیرهای بیرونی از پا درت نیاره و محکم باشی و این روزها چقدر به یادت بودم با این جمله و البته برات آرزوی خوب فرستادم هر چند که گفته بودی به دعا اعتقادی نداری.......واقعن نمی خواستم اینجا رو پر کنم از حرفهایی که رنگ طوسی و قهوه ای داره اما شروع به نوشتن که کردم همه چیز خودش اومده و من بی تقصیر.انگار خیلی با نارنجی خودم فاصله دارم.فاصله انداخته شده بین من و نارنجی ام انگار...... مهندس ۷تیر رو هم نمی دونم! یه جورایی شوکه ام از ماجرا و  اونقدر توان ندارم که فکری کنم و راهی بیندیشم اما ماجرای باری روی دوش و نه دوشادوش داره بازم اتفاق می افته و اس ام هری پاتر توی شب یلدای بیخود امسال برام هیچ احساسی به همراه نداشت....خانم حراست نشگاه می گه نباید ست بیایم دانشگاه وشلوار و ژاکتمون یا کتمون نباید ست باشه! اما خیلی دلخوشم به این شلوار مخمل بنفشه که از  بوسینی خانم دنیس خریدم و دلم نمیخواد ازش دور شم....وااااااااااااااای یعنی من این همه وقت نبودم که حتا حرفی ازماجرای  H &M  هم نزدم که مخفف اسم و فامیل موش نرم و مهربونه و هر وقت که کت سوغاتی دوووست جونم رو می پوشم، هم یاد موش نرم و مهربون می افتم و هم دلم برای دوست جونم تا حد اشک تنگ می شه.....! مزه خوب این روزهای زندگی رو حس نمی کنم و همه چیز برام بدون طعمه. شاید بعد از این دو ماه خودمو  بکشم بیرون از این حس و دریافت. اما دو ماه خیلی دیره واسه خوب شدن....تنهایی و دلگیری و دلتنگی خیلی دردناکه و از این دردناکتر اینه که هر طرفی که بچرخی یه عالمه تیر با همین محتوا به سمتت پرتاااااب بشه و راه دیگری نباشد!.....

دوست دارم چشمهامو ببندم و همه حروف و تصاویر و صداها رو به سیاهی بسپرم اما چشمهامو که می بندم همه حروف و تصاویر و صداها بیشتر بهم میرسن  وباز امیدوارم که با اومدن فصل جدید رهایی هم با زمستون بیاد و بیاد وبیاد....

--------------------------------

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار                       که  رحم اگر نکند مدعی خدا بکند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 23:59  توسط کوچولو  |