ممممم..از شنبه های هفته هایی که برنامه عصر رو ندارم خیلی خوشم میاد. با اینکه همیشه حتا توی بیکاری هام هم کلی کار هست که باید انجام بدم ( و در واقع می شه انجام بدم و اصولن بیکاری برای من تعریف نشده)، اما از شنبه های هفته هایی که برنامه عصر رو ندارم خیلی خوشم میاد چون تا هروقت بخوام می خوابم و کارهای بیخودی انجام می دم که برام خیلی لذت بخشه...کارهایی که برای خودمه....مثل امروز که یک ساعتی توی خرازی شلوغ محل بودم و کلی مهره و پولک های رنگارنگ رو زیر و رو کردم و خریدم و پر شدم از حس خوب زندگی...یا اینکه هی زنگ زدم به تعمیرگاه و پرسیدم که برام لاستیک آورده یا نه..یا اینکه بی هدف توی صیاد رانندگی کردم و دود زدم...یا اینکه پفک و چیپس خریدمو آرایش کردم...یا اینکه وب گردی کردم....یا اینکه ناهار رو توی آشپزخونه خونمون خوردم و پلو خورشت بود...یا اینکه همه بار غم روی دلم رو به آسمون دیشب سپردم و امروز آروم آروم بودم...یا اینکه از اینکه تازه ساعت ۹شب است بی دلیل خیلی خوشحال شدم!!....یا اینکه می تونستم ظهر رو مثل بی مسئولیتها سپری کنم...واااااای از شنبه های هفته هایی که برنامه عصر ندارم خیلی خوشم میاد....از این سرمای شدید و آلودگی هوا و بوی تلخ زمستونی هم خوشم میاد که با اینکه خیلی سرده اما تمام بازدم های منو توی خودش جا داد..........خیلی خوبه.چقدر تغییر...!دیگه از خوندن بعضی چیزا نمی سوزم...نمی دونم چرا یک ماه تمام اس ام هامو پاک نکردم و نمی دونم چرا دیروز و کمی امروز خوندم ومرور کردم یه آغاز و شاید پایان رو...ولی واقعن احساسی نداشتم.احساس غم و ناراحتی و فکر و خیال و اینها نبود.یا اگه بود بد نبود...از این تحول خشنودم.ممنونم خدایم که نگاهم می کنی و هوامو داری. ممنونم.
--------------------------------------
دیشب خیلی آروم شدم از بودن با شما به بهانه سبزی پلو با ماهی و سس مخصوص! ساعتهای خوبی بود و با اینکه حرف خاصی از ماجراهام نزدم اما آروم و خالی شدم.....خوشحالم که هنوز خودمم و هنوز خودم می تونم خودمو جمع و جور کنم و به خودم اعتماد کنم و نذارم توی حال و هوای بدمزه بمونم.... ممنونم از خودم.از خودم که هوامو داره. از همه اوناهایی که از اول کشف خود بهم کمک کردن(و بعیده خودشونم بدونن که کمک کردن) که هر روز خود قوی تری بشم.... لبخند.
----------------------------------------
منتظر بود...دیروز گفته بود یا امروز یا فردا عصر قرار ملاقاتی بذار... عصر که تمام شد مطمئن شد که تمام است.مطمئن شد که خبری از ملاقات نیست. فرصتش تمام شده بود.روزها و حرفهای گذشته را مرور نکرد تا مبادا دل چرکین شود.تا مبادا دل شکسته شود. چشمهایش را بست و با خود گفت: گفتم که، یا امروز یا فردا عصر.امروز که ملاقاتی نذاشتی، اما هنوز به فردا امید هست..... و اینطور بود که می توانست تا همیشه منتظر بماند.بدون اینکه بفهمد فرصتش تمام شده یا دل چرکین شود و دل شکسته..