تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد

کوچولو می‌نویسد

 

خیلی چیزا پیش میاد..خیلی حرفها می زنی..خیلی کارها می کنی..خیلی جاها می ری..خیلی جاها هست که دوست داری بری..خیلی ها هستن که بودنشون برات آرامشه..خیلی ها هستن که ازشون گریزونی..خیلی حرفها هست که بهتره نزنی و میزنی..خیلی نگاهها هست که بهتره نکنی و می کنی..خیلی چیزا هست که داری و نمیبینی..خیلی حرفها هست که داری و نمی زنی..خیلی چیزا هست که بهتره نخوری و می خوری..خیلی چیزا هست که باید بخوری و نمی خوری..خیلی حسها رو درک میکنی و از کنارش ساده میگذری..خیلی کارها هست کهبرات قابل فهم و درکه..خیلی خیلی خیلی...یه عالمه سوار بر موجهایی و می ری و می ری بی اونکه بدونی بهترین موج که باید روش یوار می شدی کدوم بود.....اما خوبه که هنوزم محکم و استواری و مطمئنی که موجی که تورو می بره بهترینه و هنوزم اونقدر به خودت اطمینان داری که احساس پشیمونی باهات خیلی فاصله داره.......

روی پل کردستان وقتی رو به کوهها و نزدیک ابرها با پونه می رونیم و توی دونه دونه چاله چوله ها می افتیم و تالاق تولوق می کنیم، خیلی از بودن و داشتن خدا شاد می شم و شاید اون مسیر نزدیکترین مسیر نباشه اما هر روز از اونجا می رم تا اون منظره روببینم و چند لحظه هم که شده از ته دل شاد بشم. یه شادی ناب و احساس خوب همراهی و تنها نبودن......

چرا تکلیفت با خودت مشخص نیست و هنوز نمی دونی چی میخوای...یه روز شاد و عاشق و مهربون و یه روز دیگه قهر قهر تا روز قیامت!!! یه لحظه حاضر نیست ازش جدا بشه و گوشی رو بذاره وبره به کارهاش برسه و ۵ مین بعد ناراحت و دلخور و عصبانی قهر قهر تا روز قیامت!!!....وقتی دل داغه خوبه و حالا خوب می دونم مراحل دلسردی چیه و چی می شه که یه جوری می شه. کاش همیشه روز بعد از بازی ایران و کره جنوبی بود یا همیشه وقتهای قبل رسیدن مقدمات قهر قهر تا روز قیامت بود و شایدم اینها همش خوبه چون  این داره برام اتفاق می افته که توی خودم دارم دونه دونه اخلاق بدا رو پیدا می کنم وتمرین می کنم که قبل از پاسخهای شتابزده اول یه نفس عمیق بکشم، آروم بشم وبعد جواب بدم.تمرین می کنم که حرفی رو که دوست نداشتم بشنوم،حتا اگه الان حقه طرفه که بهش بگم اما نگم و دارم تمرین می کنم که اینجوری دلم خنک بشه نه اونجوری! همیناست که آرومترم می کنه و ذهنم پر نمی شه از چرا هایی که هیچ وقت جواب نداشتن و مروز این موضوع که چرا یکی بی معرفته یا بی انصافه.همینه که هست.من چیم؟؟تغییر دیگران نه وظیفه منه نه در توانمه.اما شاید بشه خودمو الک کنم یه کم....راه عجیبیه این مسیر اما فکر می کنم آدم با اینجور پوست انداختنا می تونه بزرگ بشه و بزرگ ببینه همه چیزو، جز بدی ها و مشکلاتو که کوچیک می شن اینجوری و شایدم نیست و نابود..................همه امیدم واسه سفر عید که از مهر انگیزه کار و روزهای بی انگیزم بود دیگه رسمن از بین رفته و البته شاید توقع بیجایی بود که از دوست جووونم داشتم اما دلم سوخت که همش پرید و ممممم های غم انگیزی سراییدم.....اما با موش نرم و مهربون و دخترخالش یه قرارایی واسه سفر گذاشتیم و من انقدر نیازمند سفرم که بی چون و چرا پذیرفتم و انگار نزدیکه...نمی خواستم عمو مداد ناراحت بشه اما خیلی احساساتی و حساسه و انگار شد. اما کاش نمی شد  چون به نظرم باید خوشحال هم می شد که من شاد می شم...به هر حال بایدی برای کسی وجود نداره و هر کسی مختاره چطور فکر کنه و قضاوت کنه(این جمله رو هی با خودممرور میکنم تا از کسی متوقع نشم)...

خوابم میاد و دلم هوای خنک و نزدیک به بهاری این روزها رو دوست داره و دنبال یه راهم.یه راه ممکن!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 22:18  توسط کوچولو  | 

 

 

دلم یه عالم سکوت و بی وزنی و بی فکری و بی همه چیزی می خواد...

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 1:16  توسط کوچولو 

 

ممممممم ممممم های بسیاری توی حلقم مونده و مجالی واسه خالی کردنشون ندارم و امروز که دیدم فندک هم آتشمون هنوز گاز داره و تنهایی با سرعت ۱۲۰ می شه Luna گوش داد و یاد سال های دور و لحظه های تنهایی افتاد و به یاد بتهوون رفتن و بسکین رابینزهایی که با هم میزدیم و قاشق آخر مال تو بود تا بچت پسر بشه و بیاد دختر منو بگیره و جدولهای میرداماد که حالا خیلی تغییر کرده و این میشه که رشته سخن از دستم خارج می شه و باز یه عالمه ممممممم توی حلقم وول می خوره و همونجا می مونه تا به وقتش خالی بشه..........امروز یاد حرف عمو مداد که اون روز در مورد دریچه لانه کبوتری که یه جایی توی پاست افتادم و اینکه احساس کردم هست واقعن و اینکه خوبه بودن خودش و همراهیش و حتاگم شدنش و دلواپسی هام که یعنی هنوز زنده ام و دوست می دارم و زندگی برام ارزشمند و خوبه و دوست داشتن نعمت بزرگیه که خیلی ها یا نادیدش می گیرن یا ازش بی نصیبن و من که هنوز زیادی قربون صدقه می رم و البته راضی ام از این اخلاقم اما کلی اخلاقیات بد هم دارم که امروز خرس قهوه ای که توی این مورد با من اشتراکات زیادی داره بهم یادآوری کرد.......دلم نه آبه نه آتش و مثل یه دریاچه یخ زده که حتا کسی روش پاتیناژ هم نمی ره داره به حیاتش ادامه می ده و امروز واقعن باورم نشد که بهمن رسیده و چه ماههای عجیبی بود این ۲۳سالگی هراس انگیز تمام عمرم....... هنوزم دارم سعی می کنم تا از کسی هرچقدر هم صمیمی و به جا، اما توقعی نداشته باشم و از کار و حرفی دلگیر نشم و این تمرین می تونه یه جوونه رو توی زمستون برام رویش بده.....خوشحالم که همش حواسم هست که هرچی واسه خودم می خوام برای دیگرانم بخوام و این معجزه ایه که من بهش ایمان دارم.....

--------------------------------

امتحانات بی هیجان شروع شده و یاد امتحانات پارسال می افتم که با چه انگیزه ای می خوندم و امسال چه انگیزه هایی دارم........از اینکه زندگیم به تکرار نیفتاده و هر روزم با روز قبل و هر سالم با سال قبلش خیلی فرق داره خوشحال می شم و دلگرم می شم که سال آینده ای هم هست که مثل امسال و سالهای قبل ترش نیست و پر از چیزهاییه که من ازش بی خبرم...

دلم می خواد برم جیگرکی سر خیابون عمو مداد اینا و یه عالمه جیگر بخورم و از آقای جیگرکی یه لیوان آب بگیرم و بخندیم و اینبار یک لیوان آب رو تا تهش یه نفس بخورم!

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم بهمن 1389ساعت 22:8  توسط کوچولو  |