تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد

کوچولو می‌نویسد

 

مممممممم....امسال هم به روزم رسیدم و لبخندهای طولانی برام ساخته شد و باز ذوق کردم از اینکه این همه آدم توی این دنیا هست که روز منو می شناسه وبه یادمه...مرسی خدا جون که دوستامو کنارم نگه داشتی و هر سال دوستای جدید پیدا می کنم و البته خیلی ها هستن که سالهاست هستن و خیلی ها هم که سالها بودن دیگه نیستن و کلن این بررسی روابط رو که یکبار در سال برام مرور می شه دوست دارم... با تمام در عجب بودن هام از اینکه چرا این همه صحبت کردیم اما یادش نموند که امروز چه روزیه و هر بار که با اسمش مواجه می شدم می گفتم اینبار دیگه برای این روزه و نبود.....به هر حال با اینکه پونه منو دید اما هنوزم سر قول خودم هستم که هیچ چیزی نمی تونه باعث ناراحتیم توی روز تولد بشه و امروز وارد یه سال جدید شدم با کلی ماجراها واتفاقهای جدید.....۲۳سالگی به همون عجیبی ای بود که از بچگی فکرشو می کردم... و از امروز قرار ۲۴سالگی رو تجربه کنم....امسال سال تولدمه و تا ۱۲سال دیگه پیش نمیاد...نمی دونم اما یه زمانی فکر می کردم ۲۴ساله ها خیلی بزرگن اما الان که خودم ۲۴سالمه هنوز کوچولوام و البته این حس کوچولو بودن رو به شدت دوست می دارم....به هر حال امسال آغاز شده و من هنوز معتقدم که سال خوبیه و قراره چیزهای خوبی برام رخ بده اما مثل همیشه از خدا می خوام که منو محافظت کنه در برابر خواسته هام....برای خودم آرزوی لبخند دارم و دوست ندارم غم و غصه هامو ببینم...دوست دارم آروم باشم و حس پرواز و چشیدن مزه های خوب رو تا آخر سال با خودم حمل کنم......مممممم ....خیلی چشم انتظار موندم که بین همه تبریکات تولدم یه نفر بهم تبریک بگه اما نگفت و لابد باید نمی گفته...نمی دونم...اما از همه دنیا ممنونم بخاطر ۲۴سال همقدم بودن با منی که هر روز مدل قدمهام فرق می کنه... .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 0:26  توسط کوچولو  | 

 

چقدر خوبه که این روزها بارون هست.گل هست.آسمون یه وقتایی پر می شه از ابرهای چاقالو با شکلهای مختلف.باد بهاری میاد. سرد می شه و زود گرم می شه.روزها بلندترن.طبیعت بیدارتر از هر وقتیه و می شه باهاش داد و بیداد کرد و می شنوه و....خلاصه این روزهای سال رو دوست دارم و در تمام سال با اینکه همه ماهها رو یه جوری دوست می دارم اما همچنان فروردینم آرزوست...

تعطیلات با همه لحظه های بدمزه اما در کل بهم خوش گذشت و می خوام تمرین کنم که از بدمزه گی های زندگی چشم پوشی کنم و مزشون رو از یادم ببرم.....دقیقن نمی دونم چرا اما احساسم بر اینه که امسال سال خوبیه. سال عملی شدن چیزایی که توی فکرمونه. از طرفی امسال سال تولدمه و تا ۱۲سال دیگه تکرار نمی شه!...امروز توی جمعه بازار کوتاه مدت، یاد هیچ کدوم از خاطراتم نیفتادم و از هیچ کدوم از گذشته هایی که رفتم جمعه بازار یاد نکردم و این برام یه دستاورد بزرگه که ذهنم توی حال و آیندست و گذشته ها زیاد قابل دسترس نیستن.حالا چه خوب و چه غیر خوبش!....عمو مداد برام احوالات خاصی داره و این دوران برام دوران با ارزشیه که خودم برای خودم هم عجیب شدم و رفتارها و فکرهای خودم با خودم برام قابل تامل شده...دوست می دارمش واین احساس برام شادی آفرینه و حالا می فهمم که وقتی یکی از دوست داشتن بی نهایت می گه یعنی چی.واین خیلی لذت بخشه و به نظرم هر کسی نمی تونه همچین احساساتی داشته باشه.یه جورایی نعمته...روزهایی که هیچ وقت فکرشو نمی کردم و حالا روزهای امروزم شدن و من که مواظبم تا حرفهامو توی دلم به خدا بگم تا مبادا اون دوتا فرشته که حاجی مغازه ای می گفت بشنون و بعدن واسمون دردسر بشه.....سیزده بدر امسال با رفتن مادرجون با سالهای قبل که همه دورش جمع بودیم خیلی فرق داشت و البته من و استرابری و رز زحمتکش کلی کارهای خارق العاده انجام دادیم و بال کبابی درست کردیم و یاد گرفتیم که زغال چه پدیده شگرفی است!!!

مممممم...هی برای دووست جووونم، مممم ممم فرستادم اما همش باید واسه اون خانم خارجیه حرف بزنم و دلم خواست بگم که براش دلتنگمممم..چاقاله بادوم از گلوم پایین نمی ره بدون ی  و البته عمو مداد هم قراره مترادف روسیشو پیدا کنه و این شاید دردهای چاقاله ایمو تسکین بده!..عید نورزو در غربت نمی دونم چه بگذره ولی شاید یه روز دونستم........ میم.ب.جون برام توی پیچ دوردستهاخاطره بهاری آورد و کشف کردیم که درمیون گذاشتن مسئله مهمیه وباید بهش توجه بشه!!!...

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 23:52  توسط کوچولو  | 

 

واقعن نمی دونم چرا وقتی یه نفر با تمام غصه ها و مشکلات شخصیش می تونه باعث شادی یه نفر دیگه بشه، اما این شادی رو از اون نفر دریغ می کنه؟؟؟!!!


سال نو اومده و واقعن از این تعطیلات و بی فکری لذت می برم....روند حرکتی نوروز هم خوب بوده تا اینجا و با همه تپش(شایدم طپش) ها و اعصاب خوردی ها اما خوبم توی این روزهای بهاری که اگه خوب نباشیم توش، آخر بی معرفتیه!

جالبه که اصلن حس نوشتم و گفتن رو ندارم و بیشتر از هروقتی درگیر فکر و نگاهم!


+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت 14:33  توسط کوچولو  |