اين همه احوالات دگرگون اين روزها و اين ساعتها داره بهم خيلي چيزاي دنيا رو نشون مي ده..چيزهايي كه بايد چشم هامو باز كنم و حتا اگه ناي ديدن هم ندارم اما ببينم و پيدا كنم همه اون چيزايي كه بايد ببينم....
نگاه مي كنم...خيره و سردرگم...تا حالا انقدر گم نشده بودم...فكر نمي كردم گم شدن انقدر انرژي ازم ببره.ازمون ببره...يه آهنگ قديمي هست كه سالها پيش با ي از بتهوون خريدم و با گوش دادنش يه عالمه درد جديد مياد توي دلم اما وقتي درد زياد بشه آدم احساس تلخي داره، كه نورانيه...يه نوري بين همه ناراحتي ها و دردها هست كه مي گه ببين چقدر واسه خدا مهمي كه اين همه برات آزمايش مي فرسته و رها نشدي به حال خودت..و دردها نشانه محبت خداست انگار..روزهاي بنفش پررنگ دارم كه با اينكه بارونيه اما حداكثر تلاشش رو مي كنه تا بارون براش به نام بركت باشه نه باعث سيل و خرابي....
