تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد

کوچولو می‌نویسد


مثل یه فیلم می مونه..از اون فیلمها که یه ماجرایی رو تصویر می کنه و بعداز چند دقیقه می نویسه 20سال بعد!...حالا نوشته 10روز بعد و حالا یه معماهایی بوجود اومده و آدمها تغییرات زیادی داشتن توی این داستان در طی اون 20سال یا همون 10 روز..فهمیدی که کیا دروغ گفتن و چیا چجوری بوده و مثلن اونروز که باید مواظب می بودی تلفنی از خونه یا شماره 0935...3 رو جواب ندی، اون تلفن خواهره نبوده بلکه شماره همسر طرف بوده..حالا مرور می کنی که اااااااااااااا چه ساده بوده طرف که همه حرفها رو چشم بسته باور کرده یا حتا اونروز که کیفش توی ماشینش جا موند و یه کارت اعتباری با اسم همسره روش بود، اونقدر بهش اطمینان داشت که حتا نپرسید این خانمه که کارت اعتباریش توی کیفت بود کیه؟؟؟...این سادگی نبود.اعتماد بود.اعتمادی که حالا له شده و نابود و از بین رفته...حالا که 20سال یا همون 10 روزش گذشته دیگه همه احساسات رفته بخاطر این کشفها و البته معما ها و حالا هنوز سردرگمه که یعنی همه روزها دروغ بود؟؟همه همش؟؟؟ چطور ممکنه آخه؟ اگه ممکن نیست و دروغ نبوده پس این شواهد چیه؟ پس اونی که همکارشه و روبروش توی تحریریه نشسته و می گه اینا با هم زن و شوهرن و هر روز میاد دنبالش با هم می رن خونه چیه پس؟ اون که گفته بود دختره داغون بود و بی قید وبند و دخترخاله دخترعموهاش! امااین دختر روزنامه نگاره که چادری و مظلومه؟؟..حالا سردر گم شده که چه کنه؟؟ وقتی شماره دختر روزنامه نگاره که همسرشه رو پیدا کرد یادش اومد که اس ام اس اون روز که گفته بود مواظب باش خواهرم بهت زنگ نزنه و 5تا شماره اولشو فرستاده بود رو  هنوز داره..شماره رو چک کرد و در عجب و شوک موند!..حالا اینا یه معماست که جوابش هم روشنه و هم به طرز عمیقی در هاله ای از ابهامه...دیگه هیچ احساسی بهش نداره جز حس تهوع! اما نکته اینجاست که هی عذاب وجدان داره که باید بره به خانمه بگه که نمی دونسته و ازش عذرخواهی کنه..مگه اینکه آقا بخواد بیاد و بگه حقیقت چی بوده...شاید اعترافاتش مانع کاری که می خواد بکنه بشه....شایدم آقا هیچ وقت نفهمه که دروغاش رو شده و پا پیش نذاره و این مجبور شه خودش بره بدنبال حقیقت.حقیقتی که دیگه مهم نیست چقدر خودشو آزار داده، الان فقط مهمه که چرا یه نفر دیگه رو این وسط آزار داده...


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 13:26  توسط کوچولو  | 

 

ممممم....تعجب می کنم از این دنیا و اتفاقات عجیب و غریبی که شاید واقعن نباید تعجب کرد اما نمی شه....شنبه ظهر اینجا خیلی چیزا نوشتم و بعد از نوشتنش خالی بودم و بهتر شده بودم اما همینکه خواستم پست مطلب رو بزنم  کامپیوتر خاموشید و همه چیز پرید....خوشحال بودم از اینکه همچین متن خوبی نوشتم و همه اون حرفها ازم خارج شده بود اما ثبت نشد و پررریددد...همون موقع با خودم گفتم که اشکال نداره چند ساعت دیگه دوباره می نویسم، اما چند ساعت ها گذشتن و الان ۳روز گذشته و ننوشتم و حالا که فرصت کردم چیزی بنویسم دیگه رغبتی ندارم که همون مطلب رو بنویسم....تعجبم از همین دگرگونی هاست...دیشب کتاب دکتر رو از بین کتابها بیرون آوردم و یاد سال۸۶ افتادم و کلاسها و خوندنهام و البته این کتاب با اینکه یکبار خونده شده اما جدیده چون اینو بعد از خوندن اون گرفتم و اونو همون سال دادم به فرفا و ۳۲۰ و حالا دارم یه کتاب تکراری و البته جدید رو می خونم تا کمک کنم. به ش کمک کنم که خیلی شرمندشم و خیلی ازش خجالت می کشم.....نسبت به چند روز پیش بهتریم اما هنوز از  ش خجالت می کشم و شرمندشم..اینکه هیچ کاری از دستم بر نیومد تا خوشحالش کنم برام آزاردهنده و شرم آور بود اما تصمیم گرفتم تا یه کاری کنم و دل  ش رو شاد کنم...به هر حال من جز ش هیچ کسی رو ندارم و اصلن بدون ش دلیلی برای هیچی وجود نداره. برای همینم هست که حاضر شدم برخلاف میل خودم بخاطر ش اون اسم ام ها رو عصر جمعه بفرستم و باز اصرار کنم،هرچند که می دونستم نباید دیگه اصرار کنم...همش بخاطر   ش جونم بود چون دیگه طاقت ناراحتی هاشو نداشتم و دلم می خواست بخنده و آروم باشه و شادی بیاد توی دلش. دلم می خواست هر کاری دوست داره براش انجام بدم بدون اینکه قضاوتش کنم و فقط و فقط دلم می خواست  ش جونم شاد بشه حتا اگه من کوچیک بشم یا تحقیر...اما نشد خوشحالش کنم و ش عزیزم همچنان غمگین و بی حال و خسته است...توی پستی که شنبه نوشتم کلی از  ش عذرخواسته بودم و گفته بودم که چه کردم و چه شد ولی خوب پررید و نشد که بمونه.اما بازم می خوام حداکثر تلاشمو بکنم تا ش جونم جون بگیره و بلند شه و پیدا کنه.هم خودشو پیدا کنه هم زندگی ای که بدجوری دور سرش می چرخه..من نمی ذارم ش تنها بمونه و همه انرژیمو می ذارم تا شاد بشه و به یاد بیاره که باید از لحظه لحظه های زندگی لذت ببره و اونطور که شایستشه پیش بره. به هر حال ش  جونم من هنوز شرمندتم و تا وقتی با تمام وجود احساس آرامش نکنی از تلاش نمی ایستم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 18:49  توسط کوچولو  | 

 

دفترچه های کوچولومو پیدا کردم...دفترچه هایی که هر کدوم برای نوشته های یه جا و یه حالیه...گم نشده بودن اما انگار فراموش شده بودن..دفترچه  نشگاه.دفترچه قهوه ای خاطرات بدمزگی.دفترچه سفیدِ اونی که قراره رز خشک توی دست پونه رو بهش بدم یه روزی.دفترچه باقی مونده از دوران دکتر در سال۸۶....و این وادار شدن به نوشتن خیلی آرومم کرد...این وادار شدن به خوندن گذشته هایی که خیلی جاهاش داره تکرار می شه، برام خوب بود..یادم اومد که حرفهای قهوه ای واسه کجا بود و حرفهای صورتی رو کجا می نوشتم..یادم اومد که اینجا قرار بود نارنج نارنجی باشه و نباید انقدرخاکستری می شد...از اینکه توی این گم شدنهام یه چیزایی پیدا کردم خوشحالم .این پیدا کردنه یه دلخوشیه واسه لحظه هایی که معنی دل و خوشی می ره اون دور دورا  می ایسته... .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 13:36  توسط کوچولو  |