یه اتفاقایی می افته که بعد از چندروز واقعن نمی دونم حقیقت داشته یا خواب و رویا و کابوس س بوده..و این موضوع گیج کننده و آزاردهنده است گاهی...دلم گردو با پوست سبز می خواد و یکی که برام پوست بکنه...میم.ب.جون کلی گردو داده البته اما از اینا نه!...... کلی دلهره و اضطراب و حس های بدمزه داشتم که همه رو ریختم توی کوههای آلپ و الان هایدی داره با دلهره ها پیتر رو اذیت می کنه...هم از این سرشلوغی راضی ام هم دلم سکون و سکوت و هر چی که با سین شروع بشه می خواد...سین های با نقطه و البته استاد خاقانی که اونم مثل من به نقطه اعتقاد داره و باز می نویسم زیاد و می فرستم و فکر می کنم به اونچه باید انجام بدم...روزها و شبها هر لحظه که بخواد صاحب تبل ها رو یادم بیاره مچالش می کنم و می سپرمش به باد..هنوز نمی دونم چرا این دروغ ها رو می گی؟! چرا برگشتی و باز داری دروغ می گی؟!البته هر قدر دوست داری دروغ بگو، به خودت مربوطه.اما نمی دونم چرا برگشتی...!هیچ چیز در موردش باورکردنی نیست و ترجیح می دم به هیچ چیزش فکر نکنم که بخوام باور کنم یا توی ناباوری غوطه بخورم... .
آشنایی با قدرت و داستان باج سیبیل از شوهر خواهر و خود خواهر آموزنده بود و یه اسم جدید متولد شد امشب.. که مهم نیست تا چندسالگی زنده بمونه، مهم اینه که الان با تولدش خوشحالم کرده!
