تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد

کوچولو می‌نویسد


یه اتفاقایی می افته که بعد از چندروز واقعن نمی دونم حقیقت داشته یا خواب و رویا و کابوس س بوده..و این موضوع گیج کننده و آزاردهنده است گاهی...دلم گردو با پوست سبز می خواد و یکی که برام پوست بکنه...میم.ب.جون کلی گردو داده البته اما از اینا نه!...... کلی دلهره و اضطراب و حس های بدمزه داشتم که همه رو ریختم توی کوههای آلپ و الان هایدی داره با دلهره ها پیتر رو اذیت می کنه...هم از این سرشلوغی راضی ام هم دلم سکون و سکوت و هر چی که با سین شروع بشه می خواد...سین های با نقطه و البته استاد خاقانی که اونم مثل من به نقطه اعتقاد داره و باز می نویسم زیاد و می فرستم و فکر می کنم به اونچه باید انجام بدم...روزها و شبها هر لحظه که بخواد صاحب تبل ها رو یادم بیاره مچالش می کنم و می سپرمش به باد..هنوز نمی دونم چرا این دروغ ها رو می گی؟! چرا برگشتی و باز داری دروغ می گی؟!البته هر قدر دوست داری دروغ بگو، به خودت مربوطه.اما نمی دونم چرا برگشتی...!هیچ چیز در موردش باورکردنی نیست و ترجیح می دم به هیچ چیزش فکر نکنم که بخوام باور کنم یا توی ناباوری غوطه بخورم... .

آشنایی با قدرت و داستان باج سیبیل از شوهر خواهر و خود خواهر آموزنده بود و یه اسم جدید متولد شد امشب.. که مهم نیست تا چندسالگی زنده بمونه، مهم اینه که الان با تولدش خوشحالم کرده!


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 0:57  توسط کوچولو  | 


روزهای در گذر و گذشته خیلی ماجرا داشت..فیروزه عروس شد و پدی داماد..خونه بخت هم رفتیم با میم.ب.جون و فازی و اینا و البته امروز از چای رایگان میم.ب.جون بی نصیب موندم و عوضش کلی نوشتم و یه تئاتر خوب دیدم و به یاد گذشته های نزدیکی که برای من خیلی خیلی دوره توی خانه هنرمندان اسپاگتی خوردم و این چند روز دوستای زیادی که خیلی وقت بود می خواستم ببینم و هی برنامه می ریختم و نمی شد رو ییهویی بدون برنامه دیدم و دلم به گذشته های دوست داشتنی رفت و بودن های پر لذت!...امروز بخاطر سارا راهم از خیابون زاگرس گذشت  و کنار پلاک 7 پیادش کردم تا بره توی پلاک 9.و جالب بود که دو شب قبلش هم رفتم تولد کسی که اون دوران تقریبن دشمن من بود و حالا ازدواج کرده و با هم دوستیم خیلی زیاد و دوستش دارم خیلی، اونقدر که حاضر شدم بعد پنجشنبه های سرسام آور که از 8 صبح تا 10 شب سر کارم برم ته تهران تا 1 ساعت توی تولدش باشم و باور کنم که دنیا و گذر زمان می تونه خیلی چیزها رو خیلی زیاد تغییر بده...سال 82 که تازه گذرم به زاگرس افتاده بود و وارد اون ساختمون شده بودم، هیچ وقت فکر نمی کردم سال 90 که شد من با اون دختری که از ما بدش می اومد انگار، اونقدر دوست باشم که برم تولدش اونم با اون وضع خستگی و خوشحال بشم در حد قله خوشحالی.....ممم...حالا من موندم و کلی حافظه پاک و دل بزرگ که غصه ها توش گم می شن و غم هایی که دیگران به زور توش چپوندن خاک می گیرن و محسوس نیستن و اصلن انگار نه انگار...دل بزرگ نعمتیه.ولو اینکه موقتی باشه.....خیلی بوی پاییز میاد و این خنکی هوا منو راضی می کنه از این زنده بودن..زنده بودنی که خیلی روزها نخواستم باشه و بود همچنان و الان هم با وجود همه استرس هایی که هی از در و دیوار میاد اما بیشتر لمسش می کنم و تمایلی برای خوندن آرشیوها ندارم و همین الان، همه آرشیوهاست...اون پنجشنبه صبح هنوز برام اثرات غم انگیز داره و باز خوبه که استرابری فامیلمه و می تونم مشکلات این قبیلی رو بهش بگم....هنوز از کادو دادن به دیگران خوشحال می شم انگار به خودم کادو دادم..پس باید به نظر خودم بهترین باشه.....نور و تاریکی زیاد هست و دلم نمی خواد بینشون مرز بذارم یا مقایسشون کنم. چون هر دو هستن و جز این هم نیست.ربطی به هم ندارن و حتا نمی دونم کدوم از اون یکی بهتره..پس فقط باهاشون سر می کنم و همین که پذیرفتمشون یعنی بار روی دوش نیستن و دارن دوشادوش میان..دیگه حتا این جمله هم تئوری زندگیم نیست و هر کسی آزاده هر جور می خواد باشه باهات...بذار حرف بزنه.لاف بزنه.دل بزنه.و چه خیال از این روزگار که خیالش با ما نیست و جای دیگری سیر می کنه.....کارهای جدید پیدا کردم و این هوای خنکی که داره میاد نشانه ایه که یعنی باید برم سراغ کامواها و بافتن رو شروع کنم...یه شال دیگه ببافم...طوسی؟ قهوه ای؟رنگ مورد علاقه کی رو بپرسم؟!...شاید مجبور شم به نارنجی خفته خودم پناه ببرم و برای خودم ببافم.هرچند که همه اونایی که برای دیگران و خصوصن اون بافتم هم در اصل برای خودم بود و به خودم احساس خوب می داد..نمی دونم امسالم ازش استفاده می کنه یا می بخشش به کسی تا نبینه دونه دونه زیر و روهای کش باف پیچ  رو که در تار و پود هر کدومش ترانه عشق خونده شده بود و اروومم می کرد این بافتن...دلم برای دوست جوووونمممم تنگ شده بازم و یاد سال اول دانشگاهش می افتم و این روزها که توی هنرهای زیبا خوش می گذشت و حال خوبی بود این خنکی با خل بازی های ما...مممممم....هستم هنوز.


+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 0:22  توسط کوچولو  | 


دلم برای اینجا نوشتن خیلی خیلی خیلی تنگ شده ه ه....نمی دونم چرا هی میام توی این صفحه اما 

چیزی نمی نویسم م م م...:(


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 0:11  توسط کوچولو  |