تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد

کوچولو می‌نویسد


قرار شده درس بخونم..باز یه نشانه پیدا شد و منو پای سایت نشوند...از همون نشانه ها که پارسال مجابم کرد توی سفر به اون قاره برنده خواهم شد!..به هر حال حرف میم.ب.ج,ن هم موثر بود و البته هیچ وقت فکر نمی کردم کهMSNموجب بشه که من ثبت نام کنم!!!!!!!!!!!!!

ماشینهایی سوار می شم که حرف بفهم هستن و هی زودتر از راننده همه چیز رو می فهمن!..هوا تاریک بشه خودشون چراغشون روشن می شه.بارون بگیره خودشون برف پاک کن می زنن.وقتی می خوای بپیچی،اگه ببینن از دوردستها داره ماشینی میاد خود به خود قفل می شن که مبادا بپیچی. وقتی دستتو بذاری روی دستگیره می فهمن تویی و باز می شن. اگه اون دکمه هه رو مثل ناشی ها بزنی، وصل می شه به پلیس 110 و فکر می کنن دزد اومده و سریع میان دزد رو می گیرن...ممممم وکلی خصوصیات دیگه ه ه ...البته که اینجوری خوبه و آدم احساس مرفه بودن می کنه!اما وقتی از این ماشینا پیاده می شم، سوار پونه که می شم احساس خوبی دارم و با عشق دنده عوض می کنم و سعی می کنم نیم کلاژهای توپ داشته باشم و توی ترافیک خیابون سربالایی منتهی به بام حتا یک سانتی متر هم عقب نرم و خودم به دست فرمون خودم احسنت بگم!...به هر حال زندگیه دیگه!

استرس کذایی زیاد شده و دلم یه کم بیکاری و بی مسئولیتی می خوااااد...حرف های صدابردارآژانس دار زیاد توی مخم وول می خوره و دارم فکر می کنم به اینکه توی نقطه سرنوشت سازی قرار گرفتم...تصمیم های این دوره می تونه تا آخر زندگیم رو تقریبن معلوم کنه و چقدر سخته آدم توی همچین شرایطی قرار بگیره...هرچند که اصولن زندگی همین الانه و قرار نیست بعدن چیزی بشه.هرچی هم بشه،اگه بلد نباشم از الان استفاده کنم و لذت ببرم بعدن هم نمی تونم!..به هر حال تمام تلاشم رو می کنم تا مثل همه سال های زندگی که هی باید تصمیم های مهم می گرفتم، اینبار هم درست تصمیم بگیرم و هرچی هم که شد اما هیچ وقت پشیمون نشم...پشیمونی تنها احساسیه که می تونه منو از پا دربیاره،داغون کنه و تامرز مرگ ببره...!

باقالی پلو با گوشت به جای جوجه کباب با استخوان مورد علاقه من، اومد..البته بدک هم نبود و اینکه من لباس های دل انگیزی دارم که مال 3سال پیشه اما انگار از اون 3 سال، ده ها سال گذشته و زمانبندی زندگی من اشتباه شده.....دیشب خواب می دیدم گربه هه ولم نمی کرد و هیچ کسی هم به دادم نمی رسید.مامان بی خیال می رفت وبابای دووست جووونم با مامانش هم بودن و البته میم.ب.جون هم با بچگی های خواهر صفا بود! اما کلن هیشکی به داد و بیداد من توجه نمی کرد و انگار نه انگار که گربه هه ول کنم نبود!!!...

خبرهای عجیب و غریب زیاده و من باز به خیلی چیزها فقط وفقط نگاه می کنم... .


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 0:59  توسط کوچولو  | 


مممممم...با اینکه امسال قرار بود تنها نباشم اما مثل چندسال گذشته، تنهایی رفتم حسن آباد و کلی ی ی ی کاموا خریدم و الان بین یه عالمه نخ های رنگی دارم به زمستون خوش آمد می گم.و اولین شالی که شروع کردم، یه شال 6 رنگه که مال یه کوچولوی دوست داشتنیه که ازم خواسته براش شال رنگین کمونی ببافم و باید زود ببافم که 7 آذر وقتی دیدمش بدم بهش... چندساله که اون مغازه اولیه که اون سال با دووست جوونممم ازش کاموا و پشم اصل خریدیم بسته است اما از جلوش که رد شدم به یاد خودم و  ی جونم یه لحظه ایستادم و لبخند زدم...حالا یه عالمه کاموا دارم و امسال تصمیم گرفتم برای خیلی ها شال ببافم..احساس می کنم این شال ها مهمترین اثری از منه که باقی می مونه... .(شاید این جمله بتونه مامان حریرجونم رو قانع کنه که چطور وقت می کنم شال ببافم... )

روزهای عجیبیه.با اینکه صبح ها زود بیدار نمی شم اما شب هام مثل شب های دوران مدرسه است که باید برای فردا درس آماده می کردم ولی نخونده بودم و برام فرقی نمی کرد البته(!!) اما یه مدل استرس و احساس بدمزه داشتم که وصف ناپذیره البته...حالا چندوقته که اینجورم...... .

دیشب نسکافه توی دفتر و ساندویچ گریل شده با میم.ب.جون و خوندن نوشته های خودم که البته خودم ننوشتم(!) و نمی دونم چرا هی اصرار داری من یه چیزی در موردشون بگم و من نمی گم! شاید چون مثل نوشته های خودمه و همونطور که در مورد نوشته های خودم توی اون دفتر کوچولوهام،چیزی نمی گم در مورد اینا هم نمی تونم چیزی بگم...به هر حال مرسی از احساس خوبی که لاجرعه وارد رگ هام شد..والبته ته چین جام جم و من و فازی و لباس بچه و آقای سن بالای سر کوچه مهری که کارت ویزیت داشت و حس خوبی که خیلی وقت بود دنبالش بودم..البته امروز از پنجره که پاییز خیابون و رنگ آسمون رو می دیدم یاد روزهای بچگیم توی میدون افتادم که بازی می کردیم توی کوچه و البته مه آلود و غریب بود...نمی دونم چرا چندوقته مثل آدم هایی که 100سالشونه هی از گذشته های خوب یاد می کنم...شاید اینا همش نشانه های اینه که شاید امسال آخرین زمستون منه و آخرین پاییزی که از این پنجره می بینم...البته سعی می کنم سال دیگه هم جایی باشم که این موقع سال پاییز باشه نه زمستون یا بهار!

کاش اون همه دروغ رو نمی گفتی...هرچند که هنوز با تمام وجودم معتقدم که نباید از هیچچچچچچ کسی توقع داشت که رفتار معقولانه یا درست رو داشته باشه و کلننننننن نباید از کسی توقعی داشت..اما اون همه دروغ رو هنوزززززز هم باور نکردم که دروغ بوده و شاید برای همینه که الان اینجورم...ولی می دونم که هر بار که بخاطر دروغ هی تو و کارهایی که کردی، به کسی شک کنم یا بدبین بشم، اول از همه حس و انرژی بد ماجرا به تو می رسه واین بده.ناخوشاینده و غم انگیز، البته برای تو،نه من!



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 1:30  توسط کوچولو  | 


امشب بععععععله ه ه برون استرابری می باشد!...یه احساس غم انگیز و جالبیه که قبلن هم تجربش کردم...اون موقع که دوووست جوونممم می خواست بعله برن بشه و بعد هم نامزدی شد و بعدش حنا بندون شد و عروسی شد و بعدشم کلن نشد و بعدترش خوب شد و خلاصه این شد که الان شد...اون شب که استرابری زنگ زد تا مامانش مامانم اینارو دعوت کنه انگار باورم شد که ماجرا جدیه و کلی غمگین شدم....البته فعلن که هنوز هست و نزدیکه، اما فکر اینکه می ره یه جای دوووور این شهر و دیگه نیست که هر وقت خواستم بهش اس ام بدم که بیام دنبالت بریم بیرون؟میای بریم آب هویج بستنی بزنیم؟ امشب میای خونه ما؟سر راه خونه یه سر بیام پیشت؟... و همین احساس که دیگه کسی نیست که همیشه نزدیکت باشه و بدونی که هست، برام غم انگیزه....کلن زندگی مثل یه تصویر طولانی داره می گذره از جلو چشام..و اینکه من خودم هم رفتنی ام.رفتن به یه جای خیلی دوررر..جایی که هیچ کسی نیست که برام خاطره قدیمی بیاد بیاره...به هرحال رفتنه نزدیکه اما بهش فکر نمی کنم..دلتنگ نیستم اما یه جورایی غمگینم که استرابری نباشه!...

روزهای پاییزی با طعم لجاجت های من می گذره و هی دارم تلاش می کنم کمشون کنم و بدک هم نبودم توی این مسیر...هی سر هر عکس العملی به خودم یادآوری می کنم که رفتار درست اینه، و اینی که تو می خوای انجام بدی اینه! حالا انتخاب با خودته....سخته ولی ممکنه. تغییر خوبیه.تغییری که خودم تصمیم گرفتم انجام بدم و البته تا الان چندبار یه تف گنده نثار مداد سابق کردم که اینجوری منو بی صبر و بی اعتماد کرد...اما الان دیگه مهم نیست واقعن، چون خودم دارم قد می کشم و کسی یا چیزی توی گذشته نمی تونه منو آزار بده یا تاثیری روم داشته بشه....مرسی خداجونی که هستی و هوامو داری و تحمل می کنی غرغر هامو... .


+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 13:17  توسط کوچولو  | 


ممممم...یه عالمه داره بارون میاد و خوشحالم از این بارون ن ن ...دیشب برای اولین بار توی عمرم در یک لوکیشن اونجوری(!)زیر بارون توی سکوت با یه چتر راه رفتم و حس خوبی بود، هر چند که من فکر می کردم خیلی عجیب تر از اینها باشه اما نبود ولی خیلی خوب بود و از پارکینگ بوستان تا بوستان نهج البلاغه که حالا معنای دیگه پیدا کرده و هر هفته پولهامون اونجا گم می شه؛راه رفتیم و باقالی مونده خوردیم و لیزم نخوردیم البته!...نفس عمیق کشیدم و فوووت کردم توی آسمون تا به همه دوستام برسه.دوستایی که توی همه این بالا و پایین شدن های زندگی دوستم بودن و موندن و دوستشون دارممممم...بعدم که جیگر خوردیم و کلی توی دستشویی های بوستان اولی خندیدیم...حالا وقتش بود که ردپای تصادف رو مثل کاراگاه ها پاک کنیم و این عمل پاک کنی کلی هم موفقیت آمیز بود...همیشه پاییز و زمستون یه جورایی برام آغاز اینجور اتفاقها بوده و اینبار متفاوتم از همیشه...بعد از اینکه عمو مداد سابق! اون همه دروغ رو بهم گفت انگار خیلی شجاع شدم و خیالم راحته که هر اتفاقی هم بیفته، از اینایی که افتاده بدتر که نمیشه!...

میم.ب.جون از من و مامانی کلی سوژه گرفته وبا اینکه این ماجرا کلن روی مخ منه اما اون بخشی که میم.ب.جون وارد می شه کلی خنده داره و خوش می گذره..الان واقعن درمورد چی ی ی ی می خواد مشورت کنه آخه ه ه ه؟؟؟؟

یه جورایی به angry birds علاقه وافر پیدا کردم و کاش صاحب طبلی کمک کنه که بتونم وارد مرحله های بعد بشم و به آرامش ش ش برسمممم... .

کلی حرف، کلی سوال، کلی چرا؟، کلی چگونه؟، کلی فکر و خیال...همه رو از توی قلب و مغزم شوووووت کردم بیرووون.شوتی که اگه پپ عزیزم می دید حتمن منو جای مسی به بازی می گرفت! یک هیچ به نفع خود خودم!


+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 17:6  توسط کوچولو  |