هم در عجبم و هم برام نرمال و طبیعیه! اینکه در طول سالیان زندگی آدمها چقدر تغییر می کنن و یه چیزایی که یه زمانی خیلی مهم و تاثیرگذار بر زندگی هستن، ییهو می شن جزو بی اهمیت ترین مسائل زندگی...کلن این زندگی چیز جالب و کشف ناشدن ایه و همینکه آدم هی یه ذره یه ذره کشفش می کنه احساس خوبیه حتا اگه با درد همراه باشه. دردی نا خواسته و شاید خودساخته...راه فراری هم ازش نیست...خیلی وقتا از همه ماجرا ها تعجب می کنم اما تا می خوام بپرسم: چرا اینجوری شدم؟ سریع از سوال برمی گردم.چون می دونم جوابی پیدا نمی کنم.این همون گذر سالهای عمره که نمی دونی چجوری اما تغییرات رو درت اعمال کرده . البته واقعن فایده ای هم نداره که چجوریشو به یاد بیاری..کلن مرور خاطرات برام چیز هیجان انگیزی نیست.حالا هر خاطره ای، خوب یا بد فرقی نداره.هرچند که گاهی همه فکر و زندگی آدم می شه خاطرات، اما کلن خوب نیست و من سعی می کنم اسیرش نشم....
یه کم نامردیه اما انگار بازم باید شمع ها رو تنها روشن کنم..حتا دقیقن نمی دونم کدوم قسمت ماجرا غم انگیزه و دقیقن باید چه کنم...دلگیر نیستم..کلن دلم آبدیده شده و دیگه همیشه آمادست که مدیریت بحران کنه!مثل الان که گوش به فرمان مغز شده و خودشون دارن مدیریت می کنن و منم این بیرون، هماهنگی و تب و تابشون رو نگاه می کنم و دلم می سوزه که انقدر همیشه از دست من در تب و تاب بودن...به هر حال؛ دل جان و مغز عزیزم از هردوتون خیلی ممنونم..مراتب تشکر من رو به دیگر اعضای مجموعه هم برسانید... .