تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد

کوچولو می‌نویسد



تیلیک تیلیک....بالا پایین می رویم روی موج ها...خبری از دریای آرام نیست...هواشناسی را چک کرده ام...تا آخرین روزی که می توانستند پیش بینی بدهند را گرفته ام..خبری از دریای آرام نبود..فکر کردم بهتر است کوله بار را جمع کنم و از کنار دریا به کویر یا جنگل و دشت پناه ببرم..اما به نتیجه نرسیدم.نه! من عاشق دریا ام..حتا وقتی روزهای زیادی روی آرامش نبیند..همچنان با دریا می مانم..با دریا که بمانی صبور می شوی..می خواهم صبور شوم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 13:41  توسط کوچولو  | 


از کجاش مهم نیست، فقط بگو.بگو تا باشی.اگه لازمه برو داد بزن.امام علی و صیاد که به دادهای تو عادت دارن، یه داد دیگه هم روش... .همه دل خوشی هاتو گذاشتی توی کمد و قفل هم زدی روش؟یادت باشه کلیدش اونه که با لاک قرمز روش علامت گذاشتی! شایدم تو راست می گی و اصلن چیزایی که توی کمد چپوندی جزو خوشی ها و خوشبختی ها نیستن.. دردناکه که بتونی از خودت بیای بیرون وبدونی چی درسته و چی غلطه، اما نتونی کار درسته رو انجام بدی...همیشه هم همینجور بودی لعنتی! بعضی وقتا حسادت ورزیدی به اونایی که کلن نادانن و اشتباهات و مشکلاتشون از سر نادانیشونه و از خودشونم خرده نمی گیرن.چون هیچ وقت نمی فهمن.اما حیف که تو می فهمی لعنتی... . حالا گیجی و باز خیره شو به نقطه های در و دیوار و انقدررر نگاهشون کن تا تهشون در بیاد اما نگاه تو تموم نشه...مثل اشعه مثل مادون قرمز درون.مثل خیلی چیزها که حالا وقتی از 12تا2 نصفه شب در موردش حرف بزنی هم فایده ای نداره و حتا درمان موقت هم نیست.اما آدم باش و به روی خودت نیار که درمان نیست..اه به همه چیزهای گذرای زندگی و سردرگمی های بی پایان...مشغول خیره شدن که بودی، دفتر کوچولوی قهوه ای رو خوندم! اردیبهشت 88 هم سردرگم بودی،الانم سردرگمی! شاید اگه برم 87 و 86 و 85 رو هم بخونم، بفهمم که اون موقع ها هم سردرگم بودی! یه خاک بر سرت ناب حوالت کردم عزیزم! از طرفی حالم به هم می خوره از اینکه همش این مدلی ای و از طرفی هم میدونم جز من کسی رو نداری و من باید مراقبت باشم و بهت دلداری بدم...هستنم رو مدیون توام و تو که نباشی من زودتر از تو فوت می شم..!حالا بگو چیکارت کنم؟می دونی که ما از اولشم اهل دلداری دادن نبودیم.با هم زاده شدیم و حالا هم با هم همه جا هستیم.درد و غم و شادیمون هم با همدیگه است.ته ته تنهایی هم که باشی ،اما نیستی چون من هستم و تو هستی..حرف نزن چون من حرفهاتو می دونم بدون توضیح و تصویر. بهت بگم بیخیال شو گوش نمی دی.بهت بگم خاک برسرت، لبخند می زنی و می ری.بهت فحش بد بدم بازم می خندی چون می دونی من کی ام و حرفام چه معنایی داره...یاد اون پیرزنه به خیر که تا اقدسیه بردیمش و چشماش خوب نمی دید تا اشکاتو ببینه و صدای لرزونمون رو بشنوه و فقط دعا کزد برامون...راستی عمو می گه داره تاوان می ده!بهش گفتم که تاوان دادنت به درد ما نمی خوره.از قول توام حرف زدم.آخه می دونم حرفمون اگه توی ظاهر هم یکی نباشه اما ته تهش یکیه! ش جون بیا از سردرگمی خارج بشیم.منم چجوریشو نمی دونم اما بیا خارج بشیم.بذاز توی دفتر کوچولو قهوه ای همین زودی ها از روشن شدن بنویسیم نه از سردرگمی!...پایه باش.بیا دیگه ه ه ه... .



+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 13:32  توسط کوچولو  | 


هم در عجبم و هم برام نرمال و طبیعیه! اینکه در طول سالیان زندگی آدمها چقدر تغییر می کنن و یه چیزایی که یه زمانی خیلی مهم و تاثیرگذار بر زندگی هستن، ییهو می شن جزو بی اهمیت ترین مسائل زندگی...کلن این زندگی چیز جالب و کشف ناشدن ایه و همینکه آدم هی یه ذره یه ذره کشفش می کنه احساس خوبیه حتا اگه با درد همراه باشه. دردی نا خواسته و شاید خودساخته...راه فراری هم ازش نیست...خیلی وقتا از همه ماجرا ها تعجب می کنم اما تا می خوام بپرسم: چرا اینجوری شدم؟ سریع از سوال برمی گردم.چون می دونم جوابی پیدا نمی کنم.این همون گذر سالهای عمره که نمی دونی چجوری اما تغییرات رو درت اعمال کرده . البته واقعن فایده ای هم نداره که چجوریشو به یاد بیاری..کلن مرور خاطرات برام چیز هیجان انگیزی نیست.حالا هر خاطره ای، خوب یا بد فرقی نداره.هرچند که گاهی همه فکر و زندگی آدم می شه خاطرات، اما کلن خوب نیست و من سعی می کنم اسیرش نشم....

یه کم نامردیه اما انگار بازم باید شمع ها رو تنها روشن کنم..حتا دقیقن نمی دونم کدوم قسمت ماجرا غم انگیزه و دقیقن باید چه کنم...دلگیر نیستم..کلن دلم آبدیده شده و دیگه همیشه آمادست که مدیریت بحران کنه!مثل الان که گوش به فرمان مغز شده و خودشون دارن مدیریت می کنن و منم این بیرون، هماهنگی و تب و تابشون رو نگاه می کنم و دلم می سوزه که انقدر همیشه از دست من در تب و تاب بودن...به هر حال؛ دل جان و مغز عزیزم از هردوتون خیلی ممنونم..مراتب تشکر من رو به دیگر اعضای مجموعه هم برسانید... .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 13:12  توسط کوچولو  |