تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد

کوچولو می‌نویسد


هوا خیلی سرده و با اینکه این خنکی رو یه جورایی دوست می دارم و احساس می کنم توی یه قالب یخ ایستادم؛ اما از این سرمای بدون برف و بارون و رنگ زمستون زیاد دل خوشی ندارم...یه جوریه که مجابم می کنه برای بهار دلتنگی کنم و کم کم توی دلم بگم: پس کی بهار میادددد...خوب من متولد بهارم و بهار عالی تر از هر فصلیه برام..هرچند که تابستون و پاییز و زمستونم دوست می دارم اما نه اینجوریشو!..البته الان که آسمون پر از ابرهای قلمبه و سفیده و ماه نیمه است و مثل خورشید نورانی و البته ستاره هم داریم رو هم دوست دارم اما انگار توی بهار فعال تر می شم...! از اینکه این روزا خیلی تنبل شدم ناراضی ام و باید درستش کنم... .

دیدار با نعنا توی روزهای گذشته خوب بود و منو آروم می کنه این بانوی دوست داشتنی و بعد هم اینکه کلن خوبم.با اینکه کارها خیلی خیلی زیاد و اعصاب له کنه اما خوبم...انگیزه و انرژی گرفتم و با اینکه هنوز مشکلات درونی رو دارم اما خوشحالم که هست...براش دنبال یه اسمم اما هنوز به نتیجه ای نرسیدم... . به هر حال مرسی خدا جون که من توی این قایقه نشستم و فقط خودت هوامو داری که کدوم طرف برم.

دلم برای دووست جووونممم تنگ شده و هروقت که می زنگم باید پیغام خارجی بشنوم و پیغام بذارم که پش کوشی ی ی ی؟؟؟مممممم ممممممم.....



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 0:16  توسط کوچولو  | 


وقتی دلت برای یه نفر تنگ می شه و نمی تونی بهش زنگ بزنی یا بری ببینیش و بهش بگی که وااای چقده دلم برات تنگ شده بود؛این حس بدمزه ایه که تیلیک تیلیک اشکهامو متولد می کنه...یک سال از رفتن مادرجون می گذره و واقعن من توی کل این یک سال همه تلاشم رو کردم تا به روی خودم نیارم مادرجونم نیست.حتا وقتی دلم می گرفت و تنهایی می رفتم بهشت زهرا و کلی باهم بودیم هم باور نمی کردم که نیست..وقتی با کسی از جلوی در خونشون رد شدم گفتم:اینجا خونه مادربزرگم است.نه اینکه خونه مادربزرگم بود!...یادم نمیره وقتی فیلم مرهم رو دیدم چقدر دلم خواست بودی..تو مادربزرگ مرهم بودی برام...مرهمی که با تمام وجود هست اما کسی نمی دونه..وقتی شب یلدا و عید شد چقدر دلم خواست بودی..وقتی اونروزها از سرکار بیقرار اومدم خونه، چقدر دلم خواست می تونستم سر چهارراه سامان به جای اینکه مستقیم بیام خونه خودمون، بپیچم سمت راست و بیام پیشت.تا با هم حرف بزنیم.غر بزنیم.تو هی قربون من بری و هی برام خوراکی بیاری، منم ناز کنم که نمی خورم و تو باز بهم اصرار کنی و ازم تعریف کنی که من چه نوه خوبی هستم و آخرش بخندیم و تو از پادردت بگی و من بحث رو عوض کنم... آخرشم سبک و رها از خونت بیام بیرون... .امسال که هوا از آبان انقدر سرد شد و برف اومد من هی غصه تورو خوردم که همیشه سردت بود و بابا باید از آخرای شهریور برات بخاری رو ردیف می کرد...مممم ...دلم برات خیلی تنگ شده. تو جزو چند پدیده زندگی من هستی که هر وقت یادت بیفتم اشکهام تیلیک تیلیک متولد می شن و شاید هیچکی ندونه که ما با هم چه نوه و مادرجونی بودیم..شاید هیچکی ندونه که ما با هم کلی راز داشتیم..کلی حرف داشتیم..کلی ماجرا داشتیم..یک ساله که بازم حرفها و رازها و ماجراهامو به تو می گم.اما فقط گویندم.دیگه کسی نیست که اونم به من بگه و شنونده ش بشم..اینکه نمی دونم کجایی برام ناخوشاینده..اما میدونم خوبی.یه احساسی دارم که خوبی.اما من بدم..!من تنها موندم و بدون تو بدم. دلم برات تنگ شده و نبودنت بعد از یک سال برام عادی نیست و هر روز سخت تر هم می شه..دلم برات تنگ شده و امیدوارم که حرفهای هر روزم رو بشنوی و خوب باشی.می دونم که می شنوی.خوشحالم که با اینکه رفتی، اما هنوز دارمت.با همه وجودم دارمت.


+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1390ساعت 13:26  توسط کوچولو  | 


چقدر خوبه!..داشتن دوستای خوب.که تا سال ها ندیده باشیشون ولی بهشون نزدیک باشی...مثل من و مامان حریر و البته خود حریر که خیلی بزرگ شده بود.احساس خوبی داشتم و خوشحالم از داشتن دوستای خوب.دوستایی که برات کروکی ایمیل می کنن.کروکی ای که مثل نقشه گنجه و آخرش به گنج می رسی.دوستایی که میشه باهاشون حرف زد و از همه جا گفت وشنید.کلی هم خوراکی های خوشمزه و کادوهای رنگارنگ و دوست داشتنی و یه مشت پسته که مزه اش با همه پسته ها فرق داشت و پر بود از طعم دوستی و مهربونی یه مامان فعال و مهربون که می شه بهش گفت جزو بهترین مامان های دنیاست.

-------------------------------

روزهای خوبی رو می گذرونم با احساس های عجیب و خوب.احساسهای عمیق و مهربانانه.چیزهایی که می خواستم در یه نفر باشه داره برام اتفاق می افته و این امید بخشه....توی این شرایط هر روز به اندازه 2-3 هفته طول می کشه و همین همه چیز رو عجیب تر می کنه...یه جورایی غیرقابل باوره!..نمی دونم چی می شه و واقعن از اولشم نخواستم فکر کنم و بدونم..همین رو دوست دارم..همین که توی لحظه هستم و انگار اینجوری آینده بهتر داره رقم می خوره.بهتر از وقتاییه که هی فکر آینده ای!..اما این احساس خوب دوست داشتن و دوست داشته شدن برام جدید و عالیه...کلی جایزه های خوب از شهر کتاب خریدیم و حالا می فهمم که وقتی می گه: "ز مس تو نه خدا   سرده دمش گرم  " .... .

ممنونم خدا جونم که هستی و به شدت هم هستی.



+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 1:27  توسط کوچولو  | 


تصمیم مهمی گرفته است! همین امروز،همین امشب..طوفانی عجیبی را مدیریت کرده است.همین امروز، همین امشب..آدم  شده است.همین امروز،همین امشب..راه رفتنش را تغییر داده است.همین امروز،همین امشب..خودش را که به خواب زده بود، هرطوری شده بیدار کرده است.همین امروز،همین امشب..حالا با شجاعت، افتخار، اقتدار، و احساس عجیبی درآینه نگاه می کند..محکم و بیدار!...نگاه محکم، خوب نگاهی است.نگاه انسانهای بیدار است...ش جونم حمایتت می کنم.خودم.به تنهایی.تا وقتی بیدار باشی حمایتت می کنم...هر چند که وقتی هم خودت را به خواب می زنی باز مجبور به حمایتت هستم(!) ..اما وقتی بیداری و حمایتت می کنم، بهت افتخار هم می کنم؛مثل همین امروز،همین امشب.

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1390ساعت 1:0  توسط کوچولو  |