هوا خیلی سرده و با اینکه این خنکی رو یه جورایی دوست می دارم و احساس می کنم توی یه قالب یخ ایستادم؛ اما از این سرمای بدون برف و بارون و رنگ زمستون زیاد دل خوشی ندارم...یه جوریه که مجابم می کنه برای بهار دلتنگی کنم و کم کم توی دلم بگم: پس کی بهار میادددد...خوب من متولد بهارم و بهار عالی تر از هر فصلیه برام..هرچند که تابستون و پاییز و زمستونم دوست می دارم اما نه اینجوریشو!..البته الان که آسمون پر از ابرهای قلمبه و سفیده و ماه نیمه است و مثل خورشید نورانی و البته ستاره هم داریم رو هم دوست دارم اما انگار توی بهار فعال تر می شم...! از اینکه این روزا خیلی تنبل شدم ناراضی ام و باید درستش کنم... .
دیدار با نعنا توی روزهای گذشته خوب بود و منو آروم می کنه این بانوی دوست داشتنی و بعد هم اینکه کلن خوبم.با اینکه کارها خیلی خیلی زیاد و اعصاب له کنه اما خوبم...انگیزه و انرژی گرفتم و با اینکه هنوز مشکلات درونی رو دارم اما خوشحالم که هست...براش دنبال یه اسمم اما هنوز به نتیجه ای نرسیدم... . به هر حال مرسی خدا جون که من توی این قایقه نشستم و فقط خودت هوامو داری که کدوم طرف برم.
دلم برای دووست جووونممم تنگ شده و هروقت که می زنگم باید پیغام خارجی بشنوم و پیغام بذارم که پش کوشی ی ی ی؟؟؟مممممم ممممممم.....
