تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد

کوچولو می‌نویسد


از سرمای بیکران حرف دارم تا روزهایی که از اینجا و همه جا دورم...حرفهایی که کمتر نوشته می شه و این خوب نیست...سفر سردی بود اما بدک نبود و اون لحظه که احساس می کردم توی قالب یخ ایستادم خوب بود و دلم می خواست با سرماش بمونم و سرما به اعماق وجودم نفوذ شدید داشته باشه...الانم که برفی شده و پونه بیچاره هی لیز می خوره و من بهش می خندم و اون وسط موبایل هی زنگ می خوره و بعدشم اینکه همیشه کارام زیاد بوده اما انگار الانا خیلی کار دارم و ترجیح می دم هی تعداد کارهامو نشمرم تا سخت نگذره یه وقت!

اومدی اما با اون yesای که در جواب فرستادی فهمیدم که باید اومدنت رو نادیده بگیرم و باز غمگین و در فکر گذشته های خوب روزگار بگذرونم...هربار که روی پیغام گیر با زبون مسخره اون خانمه پیغام گذاشتم با خودم می گفتم این دفعه دیگه حتمن جواب می ده ولی...مممممم...اشکال نداره..دوستمی.دوست دارم.و راضیم به راحتی و خوبیت، ولو اینکه من توش نباشم... هرچند سخته، اما تحمل می کنم دوست جوونممم... .

ماشین میم.ب.جون رو دزد برده و این توی کوران خستگی ها و تنهایی ها بدمزه می زنه..نمی دونم کی و با چه شهامتی جرات کرده اون ماشینی که همیشه وسط خیابون پارک می شه رو ببره، اما هر کی بوده خیلی نامرده !...

مممممم...شیرینی می خورم و سعی می کنم با بیشترین سرعتی که دارم از آدمهای دروغگو و بد خواه فاصله بگیرم....باید زودتر ورزش رو شروع کنم تاانرژیم واسه دویدن بیشتر بشه!


+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 17:55  توسط کوچولو  | 


آخ جون! بلخره برف اومد... .خوبه امشب که من بیدار بودم و هی کار می کردم، برف اومددد تا اولین نفر ببینمش!...آسمون بلخره یادش افتاد که زمستونه...خوشحالم زمین سفید شده و می دونم که موش نرم و مهربونم هم الان خوشحاله!..کلن خوبه...حالا می شه باز توی سکوت و سفیدی فکرهای نارنجی ساخت و زار زار خندید!...ولی واقعن دلم شادشد.هرچند که امشب کلن شب عجیبی بود... .

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 5:56  توسط کوچولو  |