چند روز قطع ارتباط وبی خبری و بی کاری وبی همکاری و بی موبایلی وبی اینترنتی وبی تلویزیونی و خلاصه چند روز مرخصی از همه چیز و اشتغال به زندگی در هزاران کیلومتر فاصله لازم بود...اونجا یک ساعت ونیم وقت اضافه می آری و ایجاست که قدر ثانیه ها مشخص می شه...صدای اذان اونجا هم میومد اما فرق صدای موذن زاده با همه همکاراش اونجا واست معلوم می شه..تراموا ومترو با ژتون وسگهایی که آماده باشن!واسه کی نمی دونم؟ آفتاب می تونه به پوستت و موهات نورافشانی کنه و کسی تورو بخاطر لباست زیر سوال نمی بره..دریا هر جا که باشه از روی کشتی یه رنگه وعروس دریایی هم اگه از دریابیاد بیرون دیگه چیزی برای عرضه نداره...از روی آسمون باز همه چیز کوچولو می شه و این فکر کردن به کوچولو بودنمون همیشه می تونه خوب باشه و مفید..خرید و شکلات ودغدغه بی دغدغه با جوجه کباب ونمک وخلال دندون شاید هم از اون غذاهای پر پیاز بتونی بخوری اگه...آثار باستانی و موزه و مسجد وساختمون وحیف که ما هم داریم اما کسی چه بیند و چه داند!خلاصه که مرسی خدا جون.یه چشمک از زمین...
بعد از چند روز که وارد این شهر میشی میبینی که رنگ سبز انکار ناشدنی تر شده وهنوز هم همه هستن و اتفاقات و رویدادها به سرعت بهت مخابره میشه و خبرها ازت گرفته میشه وجریانات گذشته توضیح داده میشه واین هم فامیلی بودن که اینروزا برای ما....بگذریم! پونه هم از خیلی وقت پیش سبز شده و کلن توجه به این رنگ و وضع امروز جامعه خیلی جالب و ریزه! همه تحت تاثیرن.دیروز بچه های ۱۰-۱۲ ساله دستبند سبز به دست مطمئن بودن که مامان باباهاشون به موسوی رای می دن و توی اون ساختمون سبز همه لبخند می زدن (حتا به زور!) به ساندیسش می ارزید ودلتنگی برای خیابانهای غریب که امروز با صدای شعار دسته های جوونها پر شده و همه منتظرن تا هیجان خودشون از خیلی چیزا به بهانه یک چیز بروز بدن و.... .
خانم سفیر سابق آمریکا می گفت:"تعصب چیز بدیه.نباید به چیزی تعصب داشت.به هیچ چیز. " فک کنم همون موقعها بود که چمدونها توی بارون اونجا خیس شدن..
