دوست داشت واسه یه لحظه..نه!واسه چند لحظه مثل اون سالی...نه!اون سالهایی که مجبور بود هی فرار کنه،فرار می کرد. به کجا و تا کی اهمیتی نداره اما هیچوقتش معنا داره...اما نشد.باز مخمصه! مسخره است این واژه ی "باز". منو با خودش به جاهایی می بره که دوست ندارم ببره و حتا حال تکرار هم نداری و نهایتش توی ذهنت تصور کنی...این احساس که داری الکی وقت تلف می کنی هم می تونه احساس کشنده ای باشه هم می تونه اونقدر بی اهمیت باشه که حتا حسش نکنی و باز دوم شخص مفرد و کتاب ادبیات دوم دبیرستان با معلم ادبیات اول و دوم راهنمایی واون تابلو رنگ روغن که لنگش توی آشپزخونتونه! حالا هی بدو بدو بدو.اه!هر چی نوشتی پرید.مثل همیشه، "باز" .از این تکرار ها کجا رو می خوای کشف کنی...بری بری بری..از کی؟کجا؟تا کی؟ همیشه داره می ره. نمی دونه کجاست. کجا می خواد بره.نه نه!می دونه.معلومه.اما یه کم نفس کم داره..تو که جوونی بابا! منوببین کمر درد و پا درد و هزارتا درد دارم من سن تو بودم....همه اینا رو می دونه و هی می شنوه اما خوب باید به بقیه هم حق بده. انگار همین الان ۷کیلومتر یه نفس دویدی و دیگه نفسی برات نمونده. البته از من می شنوی بهتر که نمی دونن.اگه بدونن اولن باور نمی کنن بعدم هی باید بگی بگی بگی!..می دونم که نمی دونی کجایی.تنهایی اما.موندی تنها.وااااای که چقدر بده این دل نگرونی هات..نگران بعد وبعدتر و بعدی ها.نباش ولی. دلواپس کتابهای نیمه تموم که هر روز تعدادش بیشتر می شه نباش...انگار دیگه اصلن بلد نیست یه کتاب رو تموم کنه..شایدم هست.این برداشت هم مهم نیست. شاید دریا، شاید کویر، شاید جنگل.. نه!اینا همه خوبن.اینجاها جات نیست. برو یه جای دیگه..می دونی توی این مدت چندبار این چیزا رو شنیده..وقت الکی تلف می شه و هنوز ته وجودت یه نگرانی های اینجوری هم هست که چرا؟ حالا اصلن چرا وقت الکی تلف نشه؟ جواب اینو می خواد!!! و این حرفا اما فایدشو اول پیدا کن..آخرش عذاب وجدان واست میمونه .مثل همیشه، "باز" .نذار این دفعه.اگه تونستی زمان رو نگهدار. واسه همه بهتره. واسه خودتم خوبه. حالا اگه جواب نداد هم اهمیتی نداره. یه شستشو همه چیز رو که نه! اما خیلی چیزا رو ردیف می کنه واست.ولی راستشو بخوای مطمئن نیستم.