دیر به دیر..با فاصله...تو کجایی...من کجام...خوب می دونم که اینجا کجاست...با فاصله...
------------------------
این روزای آخر تابستون خیلی گردش خوبه! یعنی بیشتر افطار باگروههای مختلف دوستان بیرون رفتن خوب بود برام و یه کم از اون جو خستگی و بی مسافرتی دورم کرد...البته هنوزم دلم مسافرت زیاد بدون گوشی موبایل وفکر می خوادهااااااا! اون شب که با هری پاتر رفتیم چهل وهفته بعدشم با استرابری و نعنا و حاج آقا - بچم ها ا ا ا رفتیم و جای دوووست جوونممم خالی بود...و اقای موبایل فروش علاءالدین که با خانم تاتو و کاشت ناخن خوب بودن و محبت رو جاری می دونستن و اکیپ تغییر شده.کلن اینجور گردشها که ظرف چند ساعت جور می شه خیلی خوبه وبیشتر از گردش های برنامه ریزی شده خوبه... دیشبم که با پدرم و صاحب طبلی و یکی دیگه و یکی که اخر اسمش برام" جون "داره بازم بدون برنامه وظرف یه تصمیم۱۵ دقیقه ای رفتیم کوه پیش الماس که صفا میگفت کوه که نه!اینجا همش کوهه...و کلی خوب بود و عکسهای خوب دارم الان وشوخی شهرستانی صاحب طبلی که همه شنیدن حتا اون دوستی که اخر اسمش جون داره واز شاهکارهای زندگی منه.جزو اون دسته از دوستامه که از دوست بودن باهاشون مسرورم و خوشحالم و خلاصه این روزها هیچ پیشنهاد گردشی رو رد نمی کنم..دلم نیومد این اتفاقا رو ننویسم.چون خیلی واسم خوب بود ولحظه های خوب باید زیاد مرور بشه...
دلم برای کوه رفتن توی صبح جمعه تنگیده و کاش اونروز که با حرکت اغتشاشگران(!) که کنسل شد رو دوباره می ذاشتی...
یه بار یه سالی یه کاری کردم که یادمه بعدش خیلی خوب بود.یه احساس خیلی خوب شخصی بود که لنگه نداره! با خوندن این مطلب یاد اون موقع افتادم.گفتم شاید بتونم دوباره امتحان کنم وتکرار کنم..اگه تلاش کنم شاید بشه عادتم بشه..(البته من به "شاید" اعتقاد ندارم.حتمن!)...از الان شروع می شه: هفته بدون دروغ کوچیک، متوسط و بزرگ.
