تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد - ی

کوچولو می‌نویسد

 

نمی دونی!شایدم بدونی..اماالان دیگه دلم واقعن لرزید..از رفتنت.از قطعی شدن رفتنت.هفته دیگه این موقع تو کجای کره زمینی و من کجا...می دونم همه می گن مهم دله! اما الان نه....سخته برام.برخلاف تو که می گی هیچ احساسی نداری به هیچی، شاید اگه جای من بودی همین احساسو داشتی. نمی دونم چه احساسی. نمی تونم بگم چه احساسی...خیلی خودمو کنترل کردم که وسط اون خنده ها پشت تلفن گریه نکنم...اما الان بعد از مدتها بغضم گرفت...از رفتنت.از دور شدنت.از تنها شدنم.از تنها شدنیم!  اما خوشحالم که کارت جور شد. خودم چقدر دعا می کردم که کارت جور بشه... چقدر نگران بودم که نکنه جور نشه... اما الان!! وااای کاش بین این همه بی حسی، حس منو می فهمیدی.می دونم می فهمی. دووست جووونمممم..نقطه...ما...منیم... 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 23:7  توسط کوچولو  |