تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد - پارادوکس

کوچولو می‌نویسد

 

روزای قبل خیلی اومدم اینجا.این صفحه رو باز کردم که بنویسم اما ننوشتم...بلخره الان شد انگار!

تلفن دیشب دووست جووونم و شنیدن صداش برام خیلی خوب بودو همینطور بچه محل.خوشحالم بخاطر کمک خدا و آفرینش معجزه و خانمی که زرافه  و همه حیوونا رو دوست داره و درست می کنه...خیلی کلن شادیدم و حالم بهتره الان...مممم..

موهام رو یه کم رنگیدم و امروز بخاطر کم خوابی روزهای گذشته با اینکه صبح بیدار شدم وخوابم هم نمی اومد اما قید نشگاه رو زدم و نرفتم و خوب کارم نرفتم و موندم خونه.بعد از یک ماه یه روز موندم خونه...با پسرم چتیدم و براش گفتم که چه می کنم و گفت که بابا خیلی شلوغی اما خوبه که قبول داره زندگی باید شلوغ باشه...

در کنار همه خبرهای خوشحال کننده ۲ تا موضوع ناراحت کننده هم برای دوتا از اطرافیان وجود داره که اینروزا وقت زیادی از فکرم رو می گیره.باور نمی شه کرد بخشهاییش رو!! چجوری آخه ممکنه؟ اینه که نباید هیچ کسی رو بزرگ دید..نمی دونم آدما چجوری اینجوری می شن.فقط امیدوارم خودم اینجوری نشم.انقدر تغییر.ظاهر یه جور.باطن ۱۸۰ درجه تفاوت! سخته ولی به قولت اگه دژهای درونی محکم وقوی باشه دیگه تاثیر گذاری محیط و دیگران اهمیتی نداره.از اون روز سر کلاس دارم روی همینا کار می کنم..مرسی که گفتی.نمی دونستم با خانم دکتر همه چی بلد باید چه کرد...هم سکوت بی معنا بود هم داد و قال کردن مثل بچه های دیگه.فعلن که ترجیح می دم کتابای نیمه تمومم رو ببرم سر کلاسش و تموم کنم.۳ واحد یعنی تا آخر ترم میشه کلی کتاب خوند!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 9:51  توسط کوچولو  |