تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد - سرمای بدون هیچ

کوچولو می‌نویسد

 

یه مزه سرد از روزهایی بدون هرگونه بو و مزه.که میگذره پر هیاهو...یه لحظه بین این هیاهو وایسا! ببین تو می خوای آخرش که چی؟ تو که اون هدفو داری پس اینا  چیه؟..بی خیال بابا تو به صورتک پاییزی که از اوایل تابستون همراهته نگاه کن.ببین چقدر خوشحاله که فصلش شده...یاد بگیر.روی برگهای خشک راه برو و یاد روزهای مدرسه که نه!یاد همین روزها رو بساز.... یاد بساز.بی خیال زنده کردن یادها.همین امروز می مونه واسه  بعدنا که گذشته شد زنده می شه دیگه..زمان و مکان خودش مشخص می شه تو فقط بیافرین!

دوست جوونم و فیلم و عکسی از فرنگ که منو یاد شبهای روی جدول های میرداماد می اندازه و حیف این سرعت اینترنت و من که بازم اگه کسی در مورد دووست جوووونم بخواد لب تر کنه غیرتی می شم....مممم..تهنایی به امید در اومدن از تهنایی خیلی لذت بخش می گذره...بخاطرت که شمعها رو روشن می کنم با اون اعمال معین کلی گل توی دلم جوونه می زنه....مممم.مسخره!چه احمقانه و اینا.

یه سفر تنهایی با یه دوری نسبتن پایدار از همه چیز به درد می خوره.به درد همه چیز می خوره.سفر، پیدا شو!

---------------------------------

آدم های مختلف اطرافم رومی بینم.موقعیتشون.چیزی که از زندگیشون می دونم.شرایطی که برداشت منه.شاید خیلی هاش از گفته های خودشون باشه.شایدم نزدیکتر.خودمو می ذارم جای اونا.فکر میکنم  که اگه "من" بودم.چی؟حالا این برنامه این چند روز گذشته بود.جای دیگران "من"بودن.خیلی جالب بود.واقعی و قابل بحث.خیلی این جمله رو  شنیدم که "خودتو بذار جای من..." اما چی شد که این روزا تصمیم گرفتم این کارو کنم نمی دونم.اما تجربه جالبی بود و چیزای زیادی یاد گرفتم.دستگیریم زیاد بود...از سر شلوغی وقتی یه ساعتی پیدا میکنم که بتونم دراز بکشم با این فکرا ،با نگاه به  دهها عکسی که روی دیوار اتاقه و خیلی از ادمها و لحظه ها  و رویدادها رو به یادم میاره، تجربه های بزرگی بدست میارم که شاید در نظر اول خیلی هم مهم نباشه.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 23:0  توسط کوچولو  |