یه مهمونی با کلی خنده و جالبه که هنوزم بعد از گذشت اینهمه سال از اون یافته، ولی تغییری در اصلش بوجود نیومده و هنوزم وقتی فک می کنی می گه نمی گه و وقتی فک میکنی نمی گه می گه!....موش مهربون و دختر خاله کلی ازم تعریف کردن ویه کم از اون نظر به خودم امیدوار شدم...اما انگار دیگه زیادی اروپایی شدم و یقیه اینجوری نیستن!هاهاها..خرس مهربون هم هنوز خره واز یار دبستانی خوش آمدی داشته! بعدم اینکه کلن خوب بود.همچین فضایی رو لازم داشتم.یه مهمونی که با روزای عادی فرق داره...
-----------------------------------------
برای اولین بار توی بیداری خواب موندم! خیلی حس جالبی بود و باسرعت برق و باد خودمو به برنامه رسوندم وهنوزم نمیدونم چطور این پدیده ی توی بیداری خواب موندن اتفاق می افته اما بدک هم نبود...وااای فراموش نمی کنم پنجشنبه این هفته ساعت ۵:۰۶دقیقه رو!
مممم بازم نشد برم انقلاب .از ترس بارون وبی ماشینیش با پونه رفتم زبان و روز زوجه امروز و این می شه که این شد! ترم داره تموم می شه من هنوز کتاب ندارم! حال و حوصله خانم جامعه شناسی جنگ که جز چیزای کتاب چیزی بهمون نمیگه رو ندارم فردا و کاش می شد بازم بپیچونم!
شاید اون برخورد بد بود اما اگه ۱۰۰بار هم بر گردم به عقب بازم همین کار رو انجام می دم...به هر حال دل شکستن هنر نمی باشد! و منم باید پیروی کنم واینا.البته همچنین شما!...یه چیزایی بود که می خواستم حتمن اینجا بنویسم اما یادم نیست الان!
