رنگ آبی آسمانی زیاد توی دایره واژه های رنگی زندگیم نبوده و نیست.اما آبان همیشه منو یاد آبی آسمانی می اندازه.آبی آسمانی ای که امسال زیاد ازش خبری نیست...تولدهایی که به ذهنم میاد و تبریکش روانه می شه و هدیه اش می مونه تا دو سه هفته و بلکه هم بیشتر ، بعد...از یادداشتهای روی صفحه موبایل که روزها باقی می مونه و پاک نمی شه چون عملی نشده زیاد دل خوشی ندارم...اما با تموم خیلی چیزا هنوزم می شه وقتی هوای یخی که هویت نداره و با اینکه توی پاییزه اما نه به هوای پاییز شبیه و نه به زمستون. هوای یخی که وقتی وارد ریه ام می شه منو یاد گلو درد و خوردن بسکین ۳اسکوپ توی زمستون میاندازه... مثل مامان بزرگا که پر از یاد و خاطره ان! انگار ۵۲ساله که هستم.دقیقن همین عدد...!
کلاس پشت کلاس.درس پشت درس.خستگی پشت خستگی.خواب موندن پشت خواب موندن.کتابهای گنده خریدن پشت هم. زبان پشت زبان.کار پشت کار.احساس پشت احساس.بی احساسی پشت هم.همه اینا سر سوزنه در مقابل اونا!چه خوبه که جمعه ها رو هنوز از دست ندادم و هنوز دوستی هست انگار ولی دووست جووونم که نیست.ولی هست!دوستای دوره راهنمایی که توی این اوضاع کم دوستی بهترین دوستها میشن واسم و حالا که می بینمت دیگه از دیدنت توی خواب راحت شدم!
دیگه خنده داره که بهش می گن حواست باشه ساعت ۹ خونه باش....حالا مهم نیست که چرا همه سانس ساعت ۱۰ رو می رن سینما،تو ۹خونه باش!...
مریضی های پشت هم پونه دیگه کلافه کننده شده...باز به اون ساعتها نیاز دارم که همه رو نگه می داره و فقط تو می تونی حرکت کنی.اگه اون ساعته رو داشتم این دفعه که همه رو نگه داشتم خودم هم وای می ایستادم!...
خبرهای خوش از میم.ب.جون باعث شد که فیل درون بیدار بشه و از اون تلالو ها بتابه به صورتم!..ممممم...کاش زودتر شمارت معلوم بشه.باور کن کلافه شدم دیگه...!
