تجربه های این روزها مثل همه روزهای گذشته خیلی زیاده.تجربه های گرون و نزدیک ودست یافتنی.تجربه هایی که بعضیاش با یه تغییرات کوچیک تکرار می شه...نگاهها و حرفهای بارداری که حتا گاهی سالها هم باردار می مونه برام.شایدم واسه همیشه بمونه. آدمها سایه می شن و سایه ها کمرنگ وپر رنگ و حتا کوتاه و بلند.اما سایه بعضیا همیشه بلنده.حتا سر ظهر. از اونجا که رد می شم چراغ چک روشن می شه و یادم می افته موتور انژکتوری یعنی این! و یادم می افته که کیا همراه من بودن توی این مسیر و بازگشت به گذشته . گذشته دور.خیلی دور..کاش اس ام نمی زدی که"هوا دو نفره هم که باشد، باز جمعیتی در من است که آسوده ام نمی گذارد...". دلم گرفت یه کم.اون اضطراب و نگرانی موج زد یهو و یه موج طولانی که تا الان هست هنوز...پاسپورت و عکسش؟حتا اگه ریشه موهات هم معلوم باشه شرمندتم! هدفت از خروج چیه؟چرا می ری؟کجا می ری؟کی می ری؟با کیا می ری؟...هنوز درگیر اینن که چی می پوشی آقا؟با شلوارک میای دم در با دوستات حرف می زنی؟ ماشین هم داری؟اونم یه ماشین خارجکی؟نکنه دوست دختر هم داری؟وای وای وای...هرچقدر هم که invisible بشی باز معلومه هستی.چراغ روشن دلیلی بر بودن یا نبودن نیست!..کلی کتاب که همه رو دوست دارم.مثل نارنگی.که اونروز وقتی مثل همیشه بعد از تموم شدنش پوستش رو توی دستام فشار دادم و دستام روبو کردم و بوی مرکبات و زندگی رو به ریه هام فرستادم و تو تعجب می کردی...نمی فهمیدی؟شایدم خودتو به نفهمی می زدی؟! اصلن این تو کی هست؟ ...دستمال کاغذی های رژی، پوستهای نارنگی، قرقره های خالی، کلی نخ اضافه، گلوله های رنگارنگ کاموا، کتابهای 55بارخونده شده یا اصلن خونده نشده، کارهای نیمه تموم، فکری افتاد به سرم که نمی دونم تمومش کنم و بیخیال بشم یا ادامه بدم و برسم به موضوعش!...پس اسفند کی می رسه که اینجا اونجا بشه!ها؟؟!! توی خیابونای شیب دار و خوش اسم جلفا که خیلی دوستشون دارم.وقتی کتابهای پسرک جوون که اسباب کشی داشت از کارتن ریخت بیرون و شوکه شد که حالا چیکار کنه، وقتی وایسادم و بدون اظهار نظر فقط بهش کمک کردم که حالا که بعد از مدتها یه پسر توی این سن وسال و با این همه کتاب دیدم کمک کنم،اونم فکر نکرد و فقط از کمکم استقبال کرد.بدون هیچ دیالوگی کتابها رو دیدم.هیچ کدوم رو نخونده بودم.بین اون همه کتاب تخصصی و کامپیوتری و مهندسی، فرانسه و آلمانی،جنگل واژگون رو دیدم و بوف کور رو.این دوتا رو خونده بودم.بارها و بارها.به روی خودم نیاوردم.واسه من که کلامم همیشه جاریه یه کم سکوت خوب بود .کتابها دیگه از وسط خیابون جمع شده بود و توی کارتن بود.رفتم.نه کلامی.نه نگاهی.کلاس "مجاهیت" dort دقیقه دیگه شروع می شد!
