فرفا اومده تهران.به دلم نبود بریم سالن و یه جورایی پیچوندمش..شایدم واقعن احساس بدی دارم که برم دم اون شهرک و ببینمش.خودش و خانوادشو! خوب تقصیر من چیه که سر کار ما همیشه داره برف میاد و جاهای دیگه تهران آفتابیه و وقتی می گم هوا برفیه و ترافیکه هیچکی باور نمی کنه...
طرح جدید و جدیت دوباره توی پوشش رو می خوام از ذهنم بیرون کنم تا باز هی فکرم مشغول گفتن چرا؟چرا؟چرا؟ نباشه!راستی دونه های برف که دارن از آسمون میان، هر بار که میان یه شکلن و هیچ دونه برفی تکراری نیست.مثل اثر انگشت.دونه های برف زندگی کوتاه اما زیبایی دارن . دلم سکوت روزهای برفی رو می خواد...بعد از مدتها با دووست جوونم حرف زدم و آخرشم مثل یه دستگاه تلگراف عمل کردم و به پانی گفتم که مامی جان تولدت مبارک و هم پانی خوشحال شد و هم نوال.جالبه که هیچ کدوم هم همدیگه رو نمی شناسیم اما تونستیم همو خوشحال کنیم!
کاش می شد اتاق جمع و جور بشه...توی این شلوغی خودم می دونم هر چیزی کجاست اما بلخره مامان و بهاره که نمی دونن و همین می شه که بااینکه دیگه از من نا امید شدن و چیزی در مورد جمع و جور کردن اتاق نمی گن اما خوب ...مممم.حالا جمع و جور می کنم!
سرما خوردم!از اونایی که گلوت درد نمی کنه ولی دماغت نشتی داره! خود درمانی می کنم چون حوصله ندارم برم دکتر و باور کنم که سرما خوردم و ممکنه تا موقع سفر خوب نشم وبرم مملکت غربت و آنفولانزا خوکی بگیرم...نمی خوام اینو باور کنم پس نمی رم دکتر!
