تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد - :

کوچولو می‌نویسد

 

انگار اوایل اسفنده..شایدیم نه! آخه هنوز فصل خرمالوهاست اما بویی از پاییز نمیاد..دلم کویر می خواد..دلم مرنجاب می خواد..یا یه کویری که تا حالا نرفتم..سکوت و شنهای روان..آفتاب و بادهای عجیب و غریب کویر..یه زمانی هی سفر یه روزه می رفتیم اما الان نمی ریم چرا؟؟..یکی منو ببره سفر یه روزه..یکی با من بیاد سفر یه روزه..یه گروه جدید منو پیدا کنه لطفن!

از همه اونایی که یادآوری می کنن درس بخونم ممنونم!...امروز م.ب.جون خبر خوبی داد بهم و البته مخابرات هم خبر خوبی داد که موبایلم یه طرفه شده و خیلی خوبه که چندین ماهه اعتیادم رو به موبایل ترک کردم و الان این خبر مخابرات واسم خوبه.یعنی فرقی هم نمی کنه..بابا برام چندتا پرتغال یخ آورده و می گه تو که شیر رو سرد می خوری و چایی تم صبر می کنی تا خنک بشه و بعد می خوری، حتمن پرتغال یخ خیلی خوشحالت می کنه!!! البته میوه ها همشون همیشه شادی آورن واسم و این یه مورد رو باباهه خوب اومد!

---------------------------------------

سر ماجراهای خواهر دارم هی سکوت می کنم..یه سکوت که دوستش ندارم اما راه دیگه ای هم جز سکوت پیدا نمی کنم..یه وقتایی واقعن نمی دونم برخوردم نسبت به حرفهای مامان چی باشه و می دونم که توقع داره یه چیزی ازم بشنوه..یه موافقت..یه تاییدیه واسه حرفاش..اما من هیچ احساسی به این اوضاع ندارم و واقعن فک می کنم هیچ رقمه به من ربطی نداره..اما مامان سکوت منو دوست نداره..نمی گه، ولی می فهمم..می فهمم که از بی تفاوتی منی که همیشه توی این شرایط ها کلی بهش تاییدیه می دادم ، ناراحت میشه...اون میگه تنهاست ..خواهر هم می گه تنهاست..باباجون بابا هم میگه تنهاست(خودم یواشکی نوشته هاشو خوندم!)، مامان حسین هم میگه تنهاست.. بره هم میگه تنهاست.. منم که اینم..جالبه..همه کنار همیم اما تنهاییم!..اگه با هم باشیم دیگه هیچ کدوم تنها نیستیم...سخت نیست..باید یکی تلاش کنه..یکی جون داشته باشه تا فاصله ها رو طی کنه و به بقیه برسه..... وقتی بچه بودم هی مامان های بقیه رو می دیدم که دعوا می کنن و گریه میکنن اما مامان من هیچ وقت گریه نمی کرد..بابام هم همینطور..فک می کردم مامان های خوب هیچ وقت گریه نمیکنن..فک میکردم منم الان که بچه ام زیاد گریه میکنم..بعدن که بزرگ شدم و مامان شدم دیگه گریه نمی کنم...یاد گرفته بودم که نیاید جلوی دیگران گریه کنی..اما الان انگار همه گریه های مامان جمع شده..انگارهمشون از اون موقع که من بچه بودم  تا الاناجمع شده و الانا همه با هم داره میاد..نمی دونم! شاید اون موقع که من بچه بودم هم گریه میکرده..اما من نمیدیدم....چقدر بده که توی دل آدم پر از گریه باشه..دوست ندارم اینجوری باشی اما بازم جز سکوت نمی تونم کاری کنم...باز هممون تنها می مونیم..تنها گریه می کنیم و تنها واسه هم نگرانیم و دل می سوزونیم و دعا می کنیم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 14:26  توسط کوچولو  |