اتوبان مدرس مسیر جنوب به شمال..دوست مهربون روی بیلبورد که سوار فلفل شده و این آرزوی پرواز رو توی دلم زنده میکنه.. خونه عسل اینا و خنده ورقص وتا خرخره خوردن و دود وفیلم با گوشی ۱۲مگاپیکسلی مخصوص گدا گشنه ها وتهوع مفرط و یه عالمه هیولا که از توی وجودش عربده میکشیدن و من با حشره کش از پسشون بر اومدم و بعدش صبح و صبحانه و یاد خاطرات شب قبل و یه عالمه کار ودلتنگی واسه دور شدن یکی از آدمهای خاص زندگی و کیک شکلاتی نیشکر واسه سورپرایز تولد نعنا و زود جیم زدن از تولد و دچار یه حس غریب بودن و گشنگی توی ترافیک و حسرت غذای طبخ شده توسط نعنا و آقاشون تا دم صبح روز بعد ...راستی دیگه همه خودمونی شدن بد! یارو از توی ماشین با نمره "سماجا" تیکه میندازه و دل و قلوه فشانی می کنه...یه ذره خجالت مجالت هم نداریم که نداریم که نداریم..عادت کن حالا !..یه دوست خوب که یه راه خوب واسش پیدا می شه..مثل خودش که یهو همون موقعی که منتظرش نبودم پیدا شد... گله یکی از دوستا رو که توی درس در مقابل من که براش خیلی کارا کرده بودم خساست به خرج داد به یکی دیگه از دوستام کردم..فک کردم خالی شدم ولی الان می گم اگه نمی گفتم بهتر بود...آخه زیادن از این آدما..!
---------------------------------------
از فردا امتحانام شروع می شه دیگه...به به..این دوره از امتحانا برای اولین بار توی عمرم قبل از امتحان دارم تلاش و آرزو می کنم که نمره هام خوب بشه..همیشه بدم اومده از اینکه واسه نمره درس بخونم و هیچ وقت اینکارو نکردم ولی این ترمهای آخر باید اینجوری بشم، که بدم نیست البته....یادم نمی ره که استاد توی جلسه آخر بلخره دوووم نیاورد و حرف زد.. گفت فرقی نداره چه تابلویی بالای سرتون نگه داشتین...مهم اینه که به اون تابلویی که بالای سرتون توی دستاتون نگه داشتین اعتقاد داشته باشید..از ته دل..با علم وآگاهی و قدرت...همونجا بود که مطمئن شدم بهتره فعلن تابلوئه رو بیارم پایین تر..تا وقتی مطمئن نیستم.. تا وقتی ایمان و اعتقاده بالا نرفته، فعلن بیخیال تابلو ام!
