بااسترابری حرف می زنم وازش می خوام که قول بده سفر رو جور می کنه....می گه باشه . اما معلومه که باشه گفتنش کمرنگه و البته این ربطی به کم سو شدن چشم امید من نداره......اینکه می گم ۲ هفته بعد از عید، یا حتا کلن از اولین روز بعد از عید تا امروز انقدر اتفاقات و کارهام زیاد بوده که انگار ۵،۶ ماه گذشته ، حقیقت داره و البته این همه کار و تلاش با روحیات من سازگاره ولی دلم یه کم بی هویتی می خواد و از پسوند و پیشوندها گریزونم.......البته همه اینا به معنی اینه که روزها خوب می گذره و شبها با دهها امید به صبح می رسه.....
یه کوچولو اومده توی دنیا که مانلی نامیدنش و البته پانیذ تهدید کرده بود که اگه اسمش رو نذارن پانته آ، خودشو با گوشت کوب می کشه! که بلخره کوتاه اومد و شناسنامه مانلی صادر شد.... قبول کردن مسئولیت پرورش یه آدم دیگه غیر از خود آدم، خیلی سخت و پیچیدست و بجز شهامت خیلی چیزای دیگم می خواد که هنوز مطمئن نیستم همه پدر مادرها اینو می دونن و بچه دار میشن، یا بچه دار می شن و بعدش می گن حالا ببینیم چی پیش میاد.....به هر حال پدر و مادر بودن دوتا نقش خیلی بزرگه که به نظر من باید قبل از وارد شدن به این نقشها خوووووب فکر کرد.......برام جالبن آدمهایی که دم بوفه آقای مهربانی وقتی می خوان سفارش بدن می گن"غذای آماده چی داری؟"... در اینکه بوفه آقای مهربانی همه غذاهاش کیفیت نصفه و نیمه داره شکی نیست اما اینکه خودمون چقدر واسه خودمون کیفیت قائلیم واسم جالبه! حتا مهم نیست چی قراره بخوره و انقدر مهم نیست که چند دقیقه واسه خودش صبر کنه...ژامبون، بلغاری، هات داگ، کالباس قارچ و مرغ، هرچی آماده است بده بیاد تا از دست خودم، از دست گرسنگی خودم راحت شم.....٬! به هر حال خوبه که هنوز به این مرحله از زندگی نرسیدم!
۲تا از دونه های دستبند ۲۳تایی رو رد می کنم و از ۲۱ شروع میکنم...خاطره جاری رو ابدی می کنم و واقعن منتظرم که ابدی بشه....تصویر زندگی همیشگی با تکرار ۲۱باره اون لذت بخشه و به این فکر نمی کنم که چقدر از تاریخ آغازش گذشته....مهم اینه که چقدر به اون یکی تاریخش مونده....به هر حال دووست جووونم میگه ۳ماه اول ۲۳سالگی عجیب غریبه و بعدش همه چیز مثل قبل می شه اما من هیچ وقت نمی خوام به این فک کنم!.....اما دیشب من و دووووست جووونم به اتفاق نظر همیشگی رسیدیم که "نمک" دوای تمام دردهاست...هر دردی با نمک و مشتقات نمک درمون می شه و استثنا هم نداره......!
راستی هی دلم می خواست بیام اینجا و بگم یکی از آرزوهایی که از بچگی داشتم برآورده شد و این بود که دوستام واسه تولدم سورپرایزم کردن.... میم.ب.جون، فازی، بیتا، فیروزه و ریحانه و صفا با کلی دوستای جدید واسم تولد گرفتن و کلی شاد شدم از نور نارنجی ای که برام بوجود آوردن.......
