دلگرمی، دلتنگی، دلبری، دلچسبی...همه مشتقات دل(!) این روزا خیلی ازم دورن و در عین حال خیلی هم ملموسن...زندگی این مدلی که همه چیز هست و هیچ چیز عمیق نیست هم عالمی داره. که البته این تشابه اسمی فقط یک تشابه اسمیه و ربطی به رنگ لباس و صورتی مجذوب نداره... از این دل گریزی چیزهای زیادی به دست آوردم که خیلی ارزشمنده....
یه چسبی سوغاتی گرفتم که یه آقاهه توی چین داره و اگه یه دمپایی رو که به هیچ طریقی نمی شه چسبوندش با این بچسبونی، ممکنه جاهای دیگه دمپایی یه روزی پاره بشه اما امکان نداره اون جایی که با چسبه چسبوندی پاره بشه....هنوز نشده ازش استفاده کنم اما به حرف سوغاتی دهنده اعتماد کردم!
این روزا بیشتر از هر چیزی خوشحالی بعد از حرف زدن با دوووست جووونم می تونه نقطه اوجم باشه و کم کنه از همه نا آرومی های اجباری و اجتناب ناپذیر.....اینکه دیگه واقعن از هیچ کسی هیچ توقعی ندارم وبرخوردهای آدمهای اطرافم هرچقدر هم که تلخ و آزاردهنده باشه اما تاثیری روم نداره هم خوبه و خوشحالم که بهش رسیدم.....بعد از حرفهای دووست جوونم و اس ام اس میم.ب.جون، به سفر فکر کردم. فکر کردن به این موضوع شادم میکنه وبهم انرژی می ده و یه احساس غیر قابل توصیف برام به همراه داره....کنده شدن از همه چیز؟! نه..اینطوریام نیست که اگرم باشه بد نیست.چون کدوم همه چیز؟! نیومدم به دنیا که یه چیزای کوچیکی بدست بیارم و بعدش فکر کنم همه چیزه و بچسبم بهش....اینا هیچی نیست! هرچی هم بری و بدست بیاری و کشف کنی بازم هیچی نیست....کدوم همه چیز؟!چی می تونه همه چیز باشه که بدستش بیارم و دیگه چیزی نخوام؟؟! پس همه چیزی وجود نداره. حداقل برای من اینطوره.....باید بری و پیدا کنی خیلی چیزها رو .... حتا یک لحظه هم نمیتونم فکر کنم روزی همه چیز رو گذرونده باشم و همراه داشته باشم....توی این دوران فکر کردن و خیال داشتن این مدلی یه کم خلاف جهت جریان های جاریه اما ممکنه! و حالا هم که مدتهاست همین شده فکرهام..البته نهایتی هم نداره و نمی شه ماجرا رو توضیح داد و بست. نقطه پایانی برام نداره و شاید اصلن همینقدرش هم نباید می گفتم.....
