ایستاده ام و انگشتانم را به انگشتانت گره کرده ام تا دستانم در دستانت آرام گیرد..تا بلرزم، بترسم، اما یک قدم بردارم و از شجاعت خود لبخندی عمیق روی لبانم بنشانم...هنوز لرزان و گریزان اما با وجودی سرشار از شجاعت قدم بر می دارم..دستم در دستانت است و تمرین می کنم..تمرین میکنم که اگر روزی انگشتانم از انگشتانت جدا شد، باز هم قدم بردارم...
---------------------
اگر به باده مشکین دلم کشد شاید/ که بوی خیر ز زهد و ریا نمی آید
جهانیان همه گو منع من کنند از عشق/ من آن کنم که خداوندگار فرماید
--------------------
{ Delete }
-------------------
دلم! با من کنار بیا لطفن.
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 14:19  توسط کوچولو
|
