سه روز تا هر ساعتی که دلم خواست خوابیدم و عصرها تا هر ساعتی که دلم خواست بدون فکر به فردا گشتم....افطاری ۴۰ و رستوران گردون و دیروزش در باغ مستوفی و حلیم و آش و عکسهایی از آکواریوم با دود شکلاتی خواهر صفا و میم.ب.جون که همیشه برام یه سورپرایز مکانی داره!...برخلاف پیش بینی چند ماه پیشم توی اینروزها سفری برام جور نشد اما بد هم نگذشت....به هر حال لحظه ها به خودم کیفیت خالی ای داد که رنگی نداشت اما اثرداشت....معنی "به درک" رو با اون جمله انگلیسیه دکتر لایتمن یکی کردم و توی ذهنم همه اینا بهترین علت شد واسه پاک کردن اس ام هایی که کلن دیگه سالهاست این چیزا برام اهمیت نداره.... کلی با همبازی کودکی چتیدم و حرفهای مهمی زدیم که برام جالبه با کسی در این موردهای شخصی حرف زدن....
واقعن دیگه حس خاصی به عنوان میهن و میهن پرستی و ملیت ندارم(!) و شاید همش بخاطر اینه که یه آدم جهان وطنم و کشف این ویژگی برام ارزشمند بود و شارل بودلر هم کمکم کرد واسه این کشف... همینکه می تونم برای بار ششم هم فیلم مورد علاقم رو تماشا کنم و احساس تماشای بار اول رو داشته باشم کافیه....هات چاکلت و کیف آدیداس تیم ملی ایتالیا یعنی اینکه تماشای دربی شهر میلان نزدیکه و اون روز به سال ۲۰۱۰ که روی کیف نوشته می خندم و یاد اینروزا می افتم..مممم و انواع پیتزا با سس های ویژه که ناممکن ازشون تعریف می کرد رو می خرم و توی استادیوم می خورم.....دنیا همینه و ممنونم ازت که بهم گفتی به درک و تصمیمم مشخص تر شد....فقط نمی دونم این همون اتفاق ۲۳سالگیه که از ۱۰سالگی حسش کرده بودم یا نه...!کاش همون باشه و تموم بشه زودتر!
