حال و هوای بهاری این روزهام داره کم کم تا یه مرزهایی منو می بره.... از اینکه نمیدونم چنددقیقه دیگه بارونی ام یا ابری یا آفتابی و رنگین کمونی، هم هیجان زده می شم هم پراز دلهره.....پرم از سه نقطه هایی که تصمیمی برای پرکردنشون ندارم وگیج نیستم و آگاهم به همه چیز جز احوالات خودم.....نعنا می گه تاحالا ندیده بودم این حرفا رو بزنی و من که گاهی حرف زدنی می شوم شدید! و مزه غذاهای خوشمزه نعنا رو تا روز طرح ترافیک و پشت فرمون با خودم حمل کردم و کیک شکلاتی رزا و میم.ب.جون و فازی و فیروزه بامزه که برام یه عالمه حس خوشبختی ساختن و هر شب با دایناسورهای رنگی صفا یادم میاد که توی همه سیاهی ها میشه نوری یافت و اینکه viewبرج میلاد از حکیم بهتر از همت می باشد و باز من و یار دبستانی و اون که حالا هم نوا شده با "...بیخیال حرفایی که تو دلم جا مونده...بیخیال قلبی که این همه تنها مونده..." و من سعی کردم بارون امشب و هوای بعدش از همه حرارتها دورش کنه و دورم کنه...به ی گفتم که دوستی ندارم و در اون لحظه از حرفم مطمئن بودم اما الان که دارم این چند روز رو بعد تولدم مرور می کنم می بینم که خیلی دوست دارم.دوستای خوبی که نباید در خوبیشون شک کرد و اینکه می تونن برام مایه آرامش باشن....ی اومد و رفت و اصلن اونجور نبود که انتظارشو کشیدم...کاش اون اس ام ها رو نمی زد و کاش یه پارک بانوان باهام می اومد و کاش این فکر بدمزه رو نداشتم...آبشار هفته قبل که به همت لاهه بود برام خیلی خوب بود و کاش حداقل نمی گفتی که وقتی کنار رودخونه تنها بودی چرا نیومدی به من بگی...اه!این حرفا رونمی خوام بزنم...نباید از کسی توقع داشت...اما ی تنها کسی بود که می تونستم ازش توقع داشته باشم..این حرفا رو نزن ش!...اومد اما انگار نیومد و حالا که احساس تنهایی رو بهم داد نمی دونم دیگه چجوری هی به خودم دلداری بدم که ی میاد و خوب می شی....
+ نوشته شده در شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 0:39  توسط کوچولو
|
