خیلی وقت بود از اون احساسای ییهو خوشبختی که بیشتر وقتا روی پل سیدخندان اومده سراغم رو نداشتم...اما این روزا چندبار داشتم و برام امیدبخش بود که با تمام وجود احساس خوشبختی کردم و لبخند عمیقی از صمیم قلب اومد روی لبهام...مممم...خوشحالم یه جورایی و از اینکه همه چی خوب پیش می ره احساس شادی می کنم...
میم.ب جون رو عیادت کردم و بهم واژه های جدید یاد داد که مهمترینش :ولش کن" به معنی ترکیش بود و خیلی کاربردی می باشد!...خوش به حال اونی که فهمیده مانتوی کمتر از 400تومن هم وجود داره و البته من ترجیح می دم با فازی برم مزون و پیراهن مهمونی بخرم و کفش پاشنه دار هم همینطور تا مثل تولد سورپرایز الهام هی به خودم نخندم و البته تا 4 صبح توی حکیم جان و یادگار عزیز نچرخیم و با قیافه خواب آلود پاسخگوی پلیسایی که شبا که ما می خوابیم بیدارن نباشم!!...البته سرنوشت خواسته بود که اون شب ما گرفتار اون داستانا بشیم و بریم سعادت آباد و خانم زانتیایی رو نجات بدیم که البته نه به طور مستقیم اما در نجاتش سهیم شدیم....به هرحال خوبم و همه انرژیمو می ذارم که خوبیم استمرار داشته باشه.فقط یه جورایی دلم برای ی تنگ شده !
