مممممم...با اینکه امسال قرار بود تنها نباشم اما مثل چندسال گذشته، تنهایی رفتم حسن آباد و کلی ی ی ی کاموا خریدم و الان بین یه عالمه نخ های رنگی دارم به زمستون خوش آمد می گم.و اولین شالی که شروع کردم، یه شال 6 رنگه که مال یه کوچولوی دوست داشتنیه که ازم خواسته براش شال رنگین کمونی ببافم و باید زود ببافم که 7 آذر وقتی دیدمش بدم بهش... چندساله که اون مغازه اولیه که اون سال با دووست جوونممم ازش کاموا و پشم اصل خریدیم بسته است اما از جلوش که رد شدم به یاد خودم و ی جونم یه لحظه ایستادم و لبخند زدم...حالا یه عالمه کاموا دارم و امسال تصمیم گرفتم برای خیلی ها شال ببافم..احساس می کنم این شال ها مهمترین اثری از منه که باقی می مونه... .(شاید این جمله بتونه مامان حریرجونم رو قانع کنه که چطور وقت می کنم شال ببافم... )
روزهای عجیبیه.با اینکه صبح ها زود بیدار نمی شم اما شب هام مثل شب های دوران مدرسه است که باید برای فردا درس آماده می کردم ولی نخونده بودم و برام فرقی نمی کرد البته(!!) اما یه مدل استرس و احساس بدمزه داشتم که وصف ناپذیره البته...حالا چندوقته که اینجورم...... .
دیشب نسکافه توی دفتر و ساندویچ گریل شده با میم.ب.جون و خوندن نوشته های خودم که البته خودم ننوشتم(!) و نمی دونم چرا هی اصرار داری من یه چیزی در موردشون بگم و من نمی گم! شاید چون مثل نوشته های خودمه و همونطور که در مورد نوشته های خودم توی اون دفتر کوچولوهام،چیزی نمی گم در مورد اینا هم نمی تونم چیزی بگم...به هر حال مرسی از احساس خوبی که لاجرعه وارد رگ هام شد..والبته ته چین جام جم و من و فازی و لباس بچه و آقای سن بالای سر کوچه مهری که کارت ویزیت داشت و حس خوبی که خیلی وقت بود دنبالش بودم..البته امروز از پنجره که پاییز خیابون و رنگ آسمون رو می دیدم یاد روزهای بچگیم توی میدون افتادم که بازی می کردیم توی کوچه و البته مه آلود و غریب بود...نمی دونم چرا چندوقته مثل آدم هایی که 100سالشونه هی از گذشته های خوب یاد می کنم...شاید اینا همش نشانه های اینه که شاید امسال آخرین زمستون منه و آخرین پاییزی که از این پنجره می بینم...البته سعی می کنم سال دیگه هم جایی باشم که این موقع سال پاییز باشه نه زمستون یا بهار!
کاش اون همه دروغ رو نمی گفتی...هرچند که هنوز با تمام وجودم معتقدم که نباید از هیچچچچچچ کسی توقع داشت که رفتار معقولانه یا درست رو داشته باشه و کلننننننن نباید از کسی توقعی داشت..اما اون همه دروغ رو هنوزززززز هم باور نکردم که دروغ بوده و شاید برای همینه که الان اینجورم...ولی می دونم که هر بار که بخاطر دروغ هی تو و کارهایی که کردی، به کسی شک کنم یا بدبین بشم، اول از همه حس و انرژی بد ماجرا به تو می رسه واین بده.ناخوشاینده و غم انگیز، البته برای تو،نه من!
