وقتی دلت برای یه نفر تنگ می شه و نمی تونی بهش زنگ بزنی یا بری ببینیش و بهش بگی که وااای چقده دلم برات تنگ شده بود؛این حس بدمزه ایه که تیلیک تیلیک اشکهامو متولد می کنه...یک سال از رفتن مادرجون می گذره و واقعن من توی کل این یک سال همه تلاشم رو کردم تا به روی خودم نیارم مادرجونم نیست.حتا وقتی دلم می گرفت و تنهایی می رفتم بهشت زهرا و کلی باهم بودیم هم باور نمی کردم که نیست..وقتی با کسی از جلوی در خونشون رد شدم گفتم:اینجا خونه مادربزرگم است.نه اینکه خونه مادربزرگم بود!...یادم نمیره وقتی فیلم مرهم رو دیدم چقدر دلم خواست بودی..تو مادربزرگ مرهم بودی برام...مرهمی که با تمام وجود هست اما کسی نمی دونه..وقتی شب یلدا و عید شد چقدر دلم خواست بودی..وقتی اونروزها از سرکار بیقرار اومدم خونه، چقدر دلم خواست می تونستم سر چهارراه سامان به جای اینکه مستقیم بیام خونه خودمون، بپیچم سمت راست و بیام پیشت.تا با هم حرف بزنیم.غر بزنیم.تو هی قربون من بری و هی برام خوراکی بیاری، منم ناز کنم که نمی خورم و تو باز بهم اصرار کنی و ازم تعریف کنی که من چه نوه خوبی هستم و آخرش بخندیم و تو از پادردت بگی و من بحث رو عوض کنم... آخرشم سبک و رها از خونت بیام بیرون... .امسال که هوا از آبان انقدر سرد شد و برف اومد من هی غصه تورو خوردم که همیشه سردت بود و بابا باید از آخرای شهریور برات بخاری رو ردیف می کرد...مممم ...دلم برات خیلی تنگ شده. تو جزو چند پدیده زندگی من هستی که هر وقت یادت بیفتم اشکهام تیلیک تیلیک متولد می شن و شاید هیچکی ندونه که ما با هم چه نوه و مادرجونی بودیم..شاید هیچکی ندونه که ما با هم کلی راز داشتیم..کلی حرف داشتیم..کلی ماجرا داشتیم..یک ساله که بازم حرفها و رازها و ماجراهامو به تو می گم.اما فقط گویندم.دیگه کسی نیست که اونم به من بگه و شنونده ش بشم..اینکه نمی دونم کجایی برام ناخوشاینده..اما میدونم خوبی.یه احساسی دارم که خوبی.اما من بدم..!من تنها موندم و بدون تو بدم. دلم برات تنگ شده و نبودنت بعد از یک سال برام عادی نیست و هر روز سخت تر هم می شه..دلم برات تنگ شده و امیدوارم که حرفهای هر روزم رو بشنوی و خوب باشی.می دونم که می شنوی.خوشحالم که با اینکه رفتی، اما هنوز دارمت.با همه وجودم دارمت.
