شنبه بعد از چند ماه ۳۲۰ رو واسه چند دقیقه دیدم و خوشحال شدم و انگار یه موج قوت گرفت..!خودش هم گفت..باید ترس رو از خودم دور کنم و امیدوار ادامه بدم... تا۲۸ بهمن اون ماجرا هم تموم می شه و یه نوری به چشم میخوره حتمن!سعی ام بر اینه که کم نیارم و برم جلو و می دونم هرچی بشه پشیمونی نداره..اما امیدوارم راه رو دست برم که ..خلاصه که امیدواریم زیاده و احساسهای خوبی رو به همراه داشته..یه تفاوتی نسبت به اون روزایی که زیاد اذیت شدم پیدا کرده و یه کم مثل اولا داره طی میشه..واسم جالبه که بدونم سال دیگه این موقع چیا می گم!!آخه امسال از جهاتی سال پر اتفاقی بود..اینکه کدوم اتفاقهاش تا سال دیگه دووم بیاره و بمونه واسم جالبه..منتظر اتفاقهای جدید هم هستم البته!!!..یه دوره پوست اندازی طی کردم و الان با پوست جدید دارم زندگی طی می کنم وامیدوارم خوبی بیاد روی پوستم!
یه چند تا فیلم جشنواره هم دیدم و امروز سر احضارشدگان کلی با موش نرم و مهربون خندیدیم..جشنواره خیلی هم حال نداد و حتا نمی تونم بگم بدک نبود!!به هر حال می دونم سال دیگه چیک کنم!!!تنهایی توی سرما راه رفتم وذرت و قارچ و آبلیمو و نمک خوردم و به ترافیک و هم مسیر شدن با باد خندیدم و نگاهم جوری بود که فقط کوچولوهایی که تا ۵۰سانت قد داشتن منو می دیدن ولبخند می زدن..ترجیح می دادم مرموز بشم!شال قرمز و سبز خریدم و الکی گفتم که یه خواهر دوقلو دارم تا پسر بچه های دوقلو که مامانشون نمی دونم چی شده و فقط بابا دارن، همزاد پنداری کنن باهام!..خوب ندارم،اما همیشه دوست داشتم داشته باشم که!!
یار دبستانی فردا می ره تا دماخشو عمل بنمایه و خدمتی به عالم بشریت(و یه چیز دیگه بر همین وزن که زشته بنویسم!!)کنه..شاید اینجوری شاد بشه و دیگه دغدغه بزرگی توی زندگیش نداشته باشه...می گه یه احساسی دارم. ناراحتم که دماخم داره ازم جدا می شه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!...کلی خندیدیم و شاد شد و تمام!!
