تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد - خوب شد اومدی!

کوچولو می‌نویسد

توی این چند روز اتفاقهای زیادی افتاد از همه مهمتراش چند تا بود البته..دارم روی خودم کار میکنم..هاهاها..۲ساعت پیش باور نمی کردم که اون اسم افتاد روی گوشیم! ! !فک کنم واسه همین یه سوتی دادم به پهنای باند فرودگاه فرانکفورت و بعدش خودم مردم ازخنده...خیلی خنده دار بود باورم نمی شد همچین سوتی دادممممممم!!..هاهاها..الان دارم آب و قند می خورم انگار یه استرس از نمی دونم کجا گرفتم و قلبم داره حرکت میکنه..به ذهنم اومد یه چیزی، که گفتم حماقته بچه جون،نگو!اما یه روز می گم بهش و این صحنه واقعی می شه!..پنجشنبه می پریم و خوبه. هر چند که آرامش بعد از طوفان است!!

شنبه بعد از چند ماه ۳۲۰ رو واسه چند دقیقه دیدم و خوشحال شدم و انگار یه موج قوت گرفت..!خودش هم گفت..باید ترس رو از خودم دور کنم و امیدوار ادامه بدم... تا۲۸ بهمن اون ماجرا هم تموم می شه و یه نوری به چشم میخوره حتمن!سعی ام بر اینه که کم نیارم و برم جلو و می دونم هرچی بشه پشیمونی نداره..اما امیدوارم راه رو دست برم که ..خلاصه که امیدواریم زیاده و احساسهای خوبی رو به همراه داشته..یه تفاوتی نسبت به اون روزایی که زیاد اذیت شدم پیدا کرده و یه کم مثل اولا داره طی میشه..واسم جالبه که بدونم سال دیگه این موقع چیا می گم!!آخه امسال از جهاتی سال پر اتفاقی بود..اینکه کدوم اتفاقهاش تا سال دیگه دووم بیاره و بمونه واسم جالبه..منتظر اتفاقهای جدید هم هستم البته!!!..یه دوره پوست اندازی طی کردم و الان با پوست جدید دارم زندگی طی می کنم وامیدوارم خوبی بیاد روی پوستم!

یه چند تا فیلم جشنواره هم دیدم و امروز سر احضارشدگان کلی با موش نرم و مهربون خندیدیم..جشنواره خیلی هم حال نداد و حتا نمی تونم بگم بدک نبود!!به هر حال می دونم سال دیگه چیک کنم!!!تنهایی توی سرما راه رفتم وذرت و قارچ و آبلیمو و نمک خوردم و به ترافیک و هم مسیر شدن با باد خندیدم و نگاهم جوری بود که فقط کوچولوهایی که تا ۵۰سانت قد داشتن منو می دیدن ولبخند می زدن..ترجیح می دادم مرموز بشم!شال قرمز و سبز خریدم و الکی گفتم که یه خواهر دوقلو دارم تا پسر بچه های دوقلو که مامانشون نمی دونم چی شده و فقط بابا دارن، همزاد پنداری کنن باهام!..خوب ندارم،اما همیشه دوست داشتم داشته باشم که!!

یار دبستانی فردا می ره تا دماخشو عمل بنمایه و خدمتی به عالم بشریت(و یه چیز دیگه بر همین وزن که زشته بنویسم!!)کنه..شاید اینجوری شاد بشه و دیگه دغدغه بزرگی توی زندگیش نداشته باشه...می گه یه احساسی دارم. ناراحتم که دماخم داره ازم جدا می شه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!...کلی خندیدیم و شاد شد و تمام!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 0:24  توسط کوچولو  |