تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد - تابستان _ لاغری _ ...

کوچولو می‌نویسد

 

دیگه انگار واقعن لاغر شدم..هر کسی منو می بینه بهم می گه، ونمی دونم این خوبه یا بده!..ممم..وقتی اون لباسها رو بر اساس سایز قبلی سفارش دادم وبعد دیدم انقدر برام بزرگه یه جورایی شوکه شدم و وقتی همه لباسهام برام بزرگه و این یعنی من کوچولو شدم و زیادتر نمیدونم...در مقابل علت لاغری جواب همه رو با لبخند می دم و نمی دونم جواب خودم رو باید چی بدم ....

وقتی این حالات  و اتفاقات بینمون پیش میاد یه جور احساس بد و گریبان گیر دارم که واقعن روح و روانم رو آزار می ده و گاهی اثرش خیلی طولانیه..نمی دونم چرا انقدر صبور شدم و خود دار و  باز هم نمی دونم اما شاید  این ماجرا ها هم ربطی به لاغری داره!..یه حرفایی دارم که نمی دونم چجوری بنویسم و ترجیح می دم که ننویسم و بمونه واسه خودم..انگار دلم داره روز به روز بزرگتر می شه..رفتارت مسخره است و منطقت هم منطق بی سرانجامیه و اینکه من چجوری هی دارم باهاش کنار میام و می پذیرم رو نمی دونم اما شاید اینم به لاغری مربوط باشه!دلم  یه کم رهایی مفرط و  حس پرواز که انگار خیلی وقتی ازش دورم می خواد و اینکه یه جای دور بدون هیچ آشنایی باشم رو می پذیرم...نمی دونم شاید به یه پاک کن نیاز دارم که یه چیزایی پاک بشه یا کم رنگ تر بشه و شاید اینم به لاغری مربوط باشه!...وقتی آدما وجود و حضور هم رو راحت نادیده می گیرن بخاطر اینکه مغرورن و خودشون رو زیادی بالا می گیرن، دیگه نیازی نیست بهشون اصرار کرد که نگاهشون رو عوض کنن و این نگاه یه وقتایی دهن آدمو اذیت می کنه و نمی دونم اما شاید اینم به لاغری مربوط باشه!...وقتی نمی تونی فراموش کنی و از همه طرف بهت اصرار می کنه که فراموش کن،دوست داری بمیری اما یادت باشه، و خوب این بهترین حالت نیست اما بدک هم نمی زنه و البته امیدواری هنوز اونقدر بالا هست که برخلاف میلت زود فراموش کنی و وااای که دلگیری طولانی که روی هم جمع می شه و البته فقط به ظاهر حل شده چقدر عذاب آوره و چقدر تبعات منفی داره و شاید اینم به لاغری مربوط باشه!...

----------------------

تابستون شروع شد و شاید اگه صورتت خیس باشه خنک تر بشی اما نه به هر قیمتی!!

مزه خاصی نداره جز گرما و طاقت فرسا شدن خیلی چیزا و اینکه امتحانا هنوز شورع  نشده و اینکه پونه یه کم حرف گوش نکنه و باید حالشو بگیرم و اینکه رییس جونم  و نی نی شو بعد از ماهها دیدم که این بهترین اتفاق این هفته هام بود...و تو که هنوز هستی!

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 22:51  توسط کوچولو  |