خیلی از این احساسها و اقدامات اخیر راضی نیستم اما ته دلم ارومه و خودمو کشیدم کنار و فقط دارم می رم جلو..دیروز یادم افتاد همیشه فقط از یه دسته از آدمها بدم می اومده. آدمهایی که لبخندم رو ازم گرفتن ..به خودم اومدم و دیدم نه!تو نه..تو ام گرفتی و من اینبار چقدر فراموشکار و گذشتم..یهو تعجبم گل کرد...این چند روزه با این آهنگه خیلی حال می کنم و وقتی دیدم مهدیجیتال داشتش خیلی خوشحال شدم و البته بلوتوث نمی خواست باهام همراهی کنه و مجبور شد و حالا بااین آرومم و یه حس رهایی دارم و کلن یه جورایی انگار احساس آزادی بدون بیم دارم ..نمی دونم چی شد و چی می شه و تصمیمی هم برای موشکافی ندارم..فقط می رم جلو با جریانی که خود خدا رهبریشو به عهده گرفت..ممم..دلم واسه اولین بار برای نشگاه تنگید!..ترمینال جنوب و شرق رو توی کارنامه بدرقم داشتم اما دیشب ترمینال غرب رو هم برای اولین بار تجربه کردم..هر پاتر و خاطرات پارسال و پاهام که بی تاب شد برای دیدار و گاز و دنده ۵ تا خود پارکینگ و راضی بودم...پسری که روی دستاش پر از جای چاقو بود و منو یاد کیشی انداخت که الان توی اتریش داره زندگی می گذرونه و وااای از شهریور و مهر که هر سال واسه من پر از شروع و پایانه و پر از اومدنها و رفتنهای آدمها به زندگیم...دیر اومدنهای هر شب و تنها روزه گرفتن و راحت تر گذشتن..دود مشترک بعد از ماهها..انگار ذهنم داره جوونه می زنه..انگار یه چیزایی رو گم کرده بودم و دارم پیدا می کنم..شایدم دارم یه چیزایی رو گم می کنم تا یه چیزای جدیدی رو پیدا کنم..
