تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد - غیر از من و خیال و تنهایی ... .

کوچولو می‌نویسد

 

نی نی امروز نیم سالش شد و این رویداد واسه خانواده ما مهمه!نی نی حالا خیلی بزرگ شده اونقدر که کادوی من بهش نخورد و حالا مطمدنم که هیچ وقت نظرهام واسه اندازه بودن لباس به بچه ها درست نیست و  البته احتمالن در آینده می شه اما  تا الان که همیشه گند زدم!!!واکسن زده و بی تابه و باز توی اون بی تابی هم خندش می گیره و می خنده و این اوج زیبایی واسه یه آدمه که فقط نیم سالشه! پس حتمن می شه توی کلی درد و ناراحتی هم از ته دل خندید و شاد بود ! اینو امروز نی نی بهم یاد داد..

هوا زیاد سرد شده و این سردی منو یاد همه اونایی که لحظات سردی باهاشون داشتم می ندازه وبرام عجیب بود که مثل یه چرخ برگشتم به ۴،۵ سال پیش و آدمهای اون روزا که هر کدوم به طرفی گم شده بودن و دوباره پیدا شدن..جوجه تیغی  اومد ومن همه حقایق ۶سال پیش رو اس امی بهش گفتم و ندیدمش هنوز و نگاه ناوک انداز که همه چیز رو در موردش فراموش کردم و واقعت اینه که فقط چهرش به خاطرم بود و همین!

پونه سر دردشت جلوی آژانس بدجوری جوش آورد و من انگار که" رقصم گرفته بود  و واقعن  آنجا کسی نبود غیر از من وخیال و تنهایی... و این نونهای کنجد دار و ورزش شدید و فکر و خیال و دوری از همه ونزدیکی و جواب نمی دی وقتی حالش نیست  یا هست و مرور کارها و نه عملی کردن و وقت می پره و ساعتها دیگه به باتری نیاز ندارن و می بلعی..نمی دونم دلم می خواد اون ساعت رو داشتم..!!همه یک لحظه ساکت.من می خوام با نی نی بازی کنم بعدم به همه چیز بخندیم و بعد غذا بخوریم و بخوابیم توی گهواره..همه ساکت لطفن!دلم واسه کتابهایی که نمی خونم نمی سوزه واسه خودم می سوزه و خیلی چیزا که اونم سوختنی نیست...توی خارج خیلی چیزا غیر قابل شمارشه و اینجا همه چیز قابل شمارشه  حتا نون!..نمی دونم مامان چرالباس زمستونی ها رو نمیاره...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 20:35  توسط کوچولو  |