نی نی کم کم رشد می کنه و من از این رشد کردنه خیلی چیزا عایدم شده تا امروز! یه بار اینو به مامانش(خواهر سابقم!) گفتم و همونطور که داشت با هزار زحمت می خوابوندش قیافش جوری شد که انگار دوست داشت با این اظهار نظر منو خفه کنه و منم از اون به بعد دیگه اینو به کسی نگفتم تا الان!
رفتم محسنی و خانم بوسینی بهم آدرس پالتو فروشی های ۷ تیر و امیرخان دوقدم اون ورتر رو داد و شاید همه این محبتهاش بخاطر این بود که مانتوی۱۷۵ تومنی فروشگاهشون تنم بود و وارد شدم !خوب به هر حال به ضررم که نبود پس دستش درد نکنه..پونه هی چشمک می زنه و البته بی صدا و در خفقان شاه نظری!!! دلم نیومد تنهایی بسکین بخورم و به یاد یه عالمه خاطره یه لحظه خواست اشک توی چشمام بپره که یاد مرد عنکبونی خر افتادم و خندم گرفت و گذشتم از بسکین و اومدم و چه خوب که بتهون از اون جا جمع شد وگرنه دیوونه می شدم از محسنی بدون بسکین و بتهون و دوست جوووووونم ممممم..
ثبت نام رو انجام دادم با تمام نه ها وپیچ و خم هایی که واسم پیش اومد اما دوست دارم خیلی امیدوار باشم!!تا سه شنبه همه چیز مشخص می شه.... وااای که چقدر امروز خوراکی خوردم...نمایشگاه مطبوعات هم جز دیدن چند تا دوست قدیمی و کلی سلام علیک با آدمهایی که دوست داشتم و نداشتم چیز خاص دیگه ای برام نداشت...یه کار رو تحویل دادم وبلافاصله یه پیشنهاد یه جور دیگه بهم شد و بعد از مدتها صحبتهای اون روز ط بهم خیلی چسبید...فکر کنم بیشتر از یک ساله که پناهگاه نرفتم!
خیلی چیزا عوض شده.امروز وقتی از سید خندان رد شدم یاد یه روزایی افتادم که با لباس مدرسه همونجا منتظر بودم و استرس داشتم که زنگ الان میخوره و من تازه سید خندانم!و امروز...هر سال زندگیم خیلی خیلی پر بوده و این واسم خوشمزه است که هیچ لحظه خالی ای نداشتم و هر سال با سال قبل فرق داشته و از فراز و فرودهایی که گذروندم وخواهم گذروند لذت میبرم...
ماهیچه های دوقلو خیلی ساز مخالف می زنن و جیبی که خیلی می ارزید اما چون باز نمی شد مجبور شد بمیره!
